رفیق بی کلک: سیغار!
از وقتی ترک کردم تنها شدم!
از وقتی ترک کردم تنها شدم!
از خاطرها پاک شده م... به خودم sms دادم:
"سلام خره!
من به یادتم..."
پ.ن: جناب سعدی! اگه "مرده آن است که نامش به نکویی نبرند"، پس تکلیف اونی که اصلاً نامشو نمی برن چیه؟؟!
وقتی به فردا همین ساعت فکر می کنم قلقلکم میاد!
زمستان است
هرگاه چشمی گریان شود، باران است
گر اشک شوق باشد
_چون آن چه که در وصال یاران است_
بهاران است
چنین اشکی
اما تحفه ی خزان است
از آن گذشتیم
کنون
زمستان است
گل ها خوار و شکفته خاران است
این را سبب روزگاران ندانم که کار انسان است
اثری از دلی زخمی و پریشان است
دلی که کنون خسته و غمگین و نالان است
چون آن که در فراق یاران نه،
که در فراق یاری یاران است
(که در فراغ یاران است!)

یک طرف تنش بلور
سوی دیگر از شبنم
جای دو چشمانش ستاره
و خنده هایش، بغل بغل شکوفه...
دلش را اما نپرس!
شاید اشتباهی شده
آن که او را ساخته
وقتی به دلش رسیده
بدجوری بی حوصله بوده!
دلش تمام از سنگ است
سنگ مرمر مرغوب
بر روی قبر من
و همه ی شما
که دوستش دارید!
دلش
سنگ قبر است!
Shel Silverstein
- ای غم! زین لشکر انبوه به چه تمنّای آمده ای؟
زان که چرخ مرا دست بسته به پیش آورده؛
تنها شمشیر را بیافروز...
***
باور نمی کند دل من مرگ خویش را
نه! نه! من این "یقین" را باور نمی کنم
تا همدم منست نفس های زندگی
من با خیال مرگ دمی سر نمی کنم
آخر چگونه گل، خس و خاشاک* می شود؟
آخر چگونه این همه رؤیای نو نهال
نگشوده گل هنوز
ننشسته در بهار
می پژمرد به جان من و خاک می شود؟
در من چه وعده هاست
در من چه هجرهاست
در من چه دست ها به دعا مانده روز و شب
این ها چه می شود؟
...
(سیاوش کسرایی)
*[بی ربط تو رو خدا به ا.ن!]
پ.ن1: 88/8/8 مبارک!
پ.ن2: تنها فکری (درباره ی آینده) که خوشحالم می کنه اینه که کنکور قبول نشم (فک کن!)، بعد برم آتش نشان شم، بعد توی یه حادثه، بوووووم!
پ.ن3: بزرگ بود و از اهالی امروز بود و با تمام افق های باز نسبت داشت و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید! (سهراب)
پ.ن4: عشق شکست می خوره چون عاشقا مجنونن و آدم مجنون هم نمی تونه هیچ کاریو درست انجام بده!
پ.ن5: کس نخارد پشت من ، جز ناخن انگشت من (دیوونه ها همیشه استثنا هستن!)
[ فک کنم از سعدیه: گر بخارد پشت من انگشت من/ خم شود از بار منّت پشت من (بی ربط)]
به نام خدایی که عشق را آفرید که مثلاً چی بشه؟!
1) وای وای وای! پارمیدای من کوووووش؟ (3)
2) اگر با دیگرانش بود میلی ، چرا جام مرا بشکست لیلی؟ (4)
3) چی کار کنم؟! (1)
الف) غم زمانه خورم
ب) فراق یار کشم
ج) برم بمیرم!
د) همه ی موارد
4) با توجه به سؤال بالا، "به طاقتی که ندارم کدام بار کشم؟" (2)
5) میان ابرو و چشم تو گیر و داری بود ، در آن میانه شدم کشته این چه کاری بود*؟! (2)
6) از سؤالات زیر به 4 مورد پاسخ دهید. (هر مورد 2 نمره)
الف) ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه؟!
ب) مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه؟!
ج) شاه خوبانی و منظور گدایان شده ای ، قدر این مرتبه نشناخته ای یعنی چه؟!
د) زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب ، این چنین با همه درساخته ای یعنی چه؟!
ﻫ) نه سر زلف خود اول تو به دستم دادی ، بازم از پای درانداخته ای یعنی چه؟!
و) سخنت رمز دهان گفت و کمر سر میان ، وز میان تیغ به ما آخته ای یعنی چه؟!
ز) هر کس از مهره ی مهر تو به نقشی مشغول ، عاقبت با همه کج باخته ای یعنی چه؟!
ح) حافظا در دل تنگت چو فرود آمد یار ، خانه از غیر نپرداخته ای یعنی چه؟!
سؤال تشویقی (0/25 !)
چو می توان به صبوری کشید جور عدو ، چرا صبور نباشم که جور یار کشم؟!
میدونم که 100 و n روز گذشته و قرار بود دیگه از این چرت و پرتا ننویسم امّا این نوستالژیه که زمان و مکان نمی شناسه!
دیروز قرمه سبزی داشتیم، خوشمزه بود! داشتم عین تانک می خوردم!
قورمه سبزی، نوشابه، ماست
قورمه سبزی نوشابه ماست؛ یه ترکیب آشنا!
یه دفه موندم! حتی همون لقمه هم به سختی پایین می رفت
یه دفه موندم، قورمه سبزی نوشابه ماست...
"بی تو امّا به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!"
یاد اون آخرین روز لعنتی افتادم، اون ظهر لعنتی، اون قرمه سبزی لعنتی، اون میز لعنتی و اون دکتر سجادی خوب، اون سلف لعنتی، اون یک و خورده ای یا یه خورده به یک لعنتی، اون غذایی که خورده و نخورده زدم بیرون و اون راهرو...."اون راهروی با تو، اون راهروی بی تو، اون راهروی با تو بودن، اون راهروی بی تو شدن... اون راهروی خوب و اون راهروی لعنتی...!"
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

پ.ن: 405 روز، فرت!
به نام خدا (بخشنده ی مهربون!)
من نمیرم زان که بی جان می زیم جان نخواهم چون به جانان می زیم
Always in my heart
love,
AlirezA
* جدی نگیرید!
پ.ن: متن بالا یک وصیت نامه بود! همین!
پ.ن2: اونی که خداحافظی می کنه بر می گرده اما...
پ.ن3: These days feel like the last days of winter!r
شده هوای آخرای اسفند!
می خوام گریه کنم!
این روحیاتی که پیدا کردم هم رسماً منو کشته! مهرداد اوستا می دونستم که شاعر بوده، یه شعری ازش هست که معمولاً بعضی بیتاشو status می زارم:
وفا نكردی و كردم، خطا ندیدی و دیدم
شكستی و نشكستم، بُریدی و نبریدم
اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت
كشیدم از تو كشیدم، شنیدم از تو شنیدم
كی ام؟ شكوفه ی اشكی كه در هوای تو هر شب
ز چشم ناله شكفتم، به روی شكوه دویدم
مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم
چرا كه از همه عالم، محبت تو گزیدم
چو شمع خنده نكردی، مگر به روز سیاهم
چو بخت جلوه نكردی، مگر ز موی سپیدم
بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم
ندامتی كه نبردم، ملامتی كه ندیدم
نبود از تو گریزی چنین كه بار غم دل
ز دست شكوه گرفتم، بدوش ناله كشیدم
جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی
چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم
به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون
گهی چو اشك نشستم، گهی چو رنگ پریدم
وفا نكردی و كردم، بسر نبردی و بردم
ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟
دیشب 01:40 بود که برای امتحان زبان فارسی می خوندم، تا رسیدم صفحه ی 104، بلافاصله گوشه ی کتابو تا دادم (جناس تام!)، جالب بود که پیش از این ندیده بودمش:
«زمین به بهار نشست؛ بهار گره از شکوفه باز کرد. نسیم در گیسوی بید افشان فروپیچید. غنچه شکفتن آغاز کرد و سبزه دمید. گل هم چون یادی فراموش گشته، در آغوش چمن بشکفت.
و تو ای بهار آرزوهای من، بی آن که برمن بگذری در شکوفه ها گردش می کنی؛ به دوش نسیم پرواز می کنی، در یادها می گذری، در نغمه ها می چمی...»
(مهرداد اوستا، پالیزبان صفحه ی 66)
یادمه که زیر این آسمون کم ستاره نشسته بودم و... (دیگه چیزی یادم نیست غیر از بغض الانم! نه که یادم نباشه، تازه دیشب بوده، اگه یادمم نباشه، به یاد اوردنش حداکثر 30 ثانیه فکر می خواد! نه که یادم نباشه، دارم می پیچونم!)
خلاصه اینکه:
نیست جز نامی از او در دست من / زان بلندی یافت قدر پست من
ناچشیده جرعه ای از جام او / عشق بازی می کنم با نام او
چی می گفتم؟! باز غرق شدم در فضا_زمان؛ کیست مرا یاری کند؟!
طلسم معجزتی
زان نرگس سحرآفرین مگر
که دگر
کارم از دیگری
بگذشتست
...
می خوام گریه کنم!
الان رفتم «پالیزبان» رو بخرم، نبود، نداشتن، نشنیده بودن حتی...
می گفتم: پالیزبان
می گفتن: هاااااا!!! چی؟؟!!!! (مثل جن و بسم الله!)
توو اینترنتم خبری نیس ازش، مثل اینکه از سال 1342 تجدید چاپ نشده!
اما مهم نیس،
مهم اینه که هوای آخرای اسفنده و بهار آرزوهای من، بی آن که بر من بگذرد، در شکوفه ها گردش می کند، به دوش نسیم پرواز می کند، در یادها می گذرد، در نغمه ها می چمد و بر ابرها گذر می کند؛ بی آن که بخواهد نظری به ما کند...
پ.ن: خدایا مرسی! کلی ممنون! (میرحسین 3 - 0 اح!مدی نژاد)
بیا
که دیگر
مردم
من زخم خوردم
- هرچند که عشق را چنین شایسته نیست اما -
آن زخم کاری
مرا کشت
« در راه دوست جان سپردنم هوس است »
لیکن
فربه شدن لاشخوران را
از گوشت خود
تاب نارم
مانند فراق
اما چه می توان کرد
که سرنوشتم
پیش توست
همراه دلم!
ندانستی که من بی تو، بی هیچم؟
به خود بنگر
و بنویس زیبایی را
- بر لوح تقدیر -
که زیبایی را
زیبایی شایسته است
من به فصلی ناکام مگر از چه دست شستم که بدین ناکام فصل ز آسمان و دریا و جنگل و کوه دست بدارم؟!
.jpg)
پ.ن:
ای شکوه بی کران اندوه من!
آسماندریای جنگلکوه من!
گم شدی ای نیمه ی سیب دلم
ای من من! ای تمام روح من!
ای تو لنگرگاه تسکین دلم!
ساحل من، کشتی من، نوح من!
قدر اندوه دل ما را بدان
قدر روح خسته و مجروح من:
هر چه شد انبوه تر گیسوی تو
می شود اندوه تر اندوه من!
«قاپ!»
پ.ن 2: به ترکه میگن اذون بگو میگه همه چیز با یک نگاه شروع شد...!
100 تا Contact دارم، ولی دریغ از یکی...
100 نفرو 100 روز هر روز می بینم ولی دریغ از یه نفر...
100 تا فیلم دیدم پر از 100 تا آدم، ولی دریغ از یک نظر...
فروغ و شاملو و قیصر و 100 نفر دیگه، هر روز دارن یه بند 100 سطر حرف می زنن، ولی دریغ از یک کلمه...
100 ساعت MP3 گوش می دم از 400 تا خواننده، ولی دریغ از یک ندا...
100 بار نوشتم و خوندم و رفتم و اومدم و فکر کردم و دویدم و نرسیدم و جوشیدم و کم شدم و شکستم..... هی...هی...هی...هی... چی میشه؟! (چی کار میشه کرد؟ چی کار باید بکنم؟ چی کار باید بکنی؟ چی کار باید بکنه؟...)
به جان جوشم که جویای تو باشم
خسی بر موج دریای تو باشم
تمام آرزوهای منی، کاش
یکی از آرزوهای تو باشم
«م.شفیعی کدکنی»
پ.ن: حرف هایم..... کافیست! یه نفر یه بطری آب معدنی به من بده لطفاً!!
من بهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو بهار
ناز انگشتای بارون تو باغم می کنه
بیدار شدم، امّا . . . كسی كه اینجا نیست! او گریخته است! اتاق خالی است؛ آغوشم قفسی است گشوده در باد، با دست هایم نمی دانم چه كنم؟ بیدار شدم! همچون طفل ناآرامی كه تنها پروانه ی تنهایش ناگهان از دستش بگریزد، در جستجویش، بی قرار همه سو در اتاق چرخ می زدم و سراسیمه و شوق زده به هوا می پریدم و بر روی كتاب ها، گل ها، نوشته ها، شیشه های پنجره، در زیر سقف اتاق، در فضا، در هر گوشه ای از هوا، هر كجا می یافتمش بر می جستم، به دو دست بر رویش چنگ می زدم و با تمام جانم در مشتم می گرفتمش، می فشردمش و كف دست های خالی و ناكامم را در برابر چشمان غمگین و حسرت بارم می گشودم و لحظه ای خاموش در آن می نگریستم و باز بی درنگ در گوشه ای دیگر، در هوا به دنبالش چرخ می خوردم و می پریدم و می گشتم و چنگ می زدم و می گریستم و نبود و می دیدمش و به سویش می شتافتم و به چنگش می گرفتم و می گریخت و همچنان و همچنان تا ..... گوشه ای نشستم، چشم هایم می سوخت، پرده ی گرم اشک فضای اتاق را تار و لرزان کرد، با زحمت پلک هایم را باز می کردم و چشم هایم را می گشودم تا ببینمش، نبود، بود، عطر یادش در هوا موج می زد، وزن حضورش هوای اتاق را بر سینه ام سنگین می کرد، همه جا از او لبریز بود اما نمی یافتمش، بود اما نمی یافتمش، نبود اما همه جا می دیدمش... نمی دانم چه حالی بود؟ نمی دانم چه خوابی بود؟ پروانه ی من گریخته بود، غیبش زده بود، دیگر باور کردم، دیگر بیدار شده بودم، چه وحشتناک و بد است، سخت است بیدار شدن!
پروانه ی من، پس از یک عمر شب تیره که در خلوت خویش به انتظار آمدنش می گداختم، ذوب می شدم و از جان خویش،از تن خویش می سوختم تا به تنهایی گریانم در آید آمد، آمد امّا در خواب، آمد امّا ننشسته رفت... از پیش من گریخت، تا بیدار شدم نبود، اگر خواب نبودم نیامده بود، اگر بیدار شده بودم نمی گذاشتمش برود. فرمان نیایش، اقتدار نیاز، سلطنت آمرانه و پر جلال دوست داشتن نگهش می داشت، اسیرش می کرد، نمی گذاشت برود.
نه، پروانه ی من گریخت... به شتاب یک شوق، به سبکباری یک خیال، به پریشانی یک آرزوی آشفته... چه می دانم چگونه؟ از تنهایی اتاق گریختم، خود را در پی او، به در خانه رساندم، گشودم، بیرون را نگریستم:
آسمان... سکوت...
« آدم ها و حرف ها - دکتر علی شریعتی »
Click here to download my status! "sea shore.mp3" by 0111
تو که میگی همه دنیا سیاهه
تو که میگی تو رو خواستن گناهه
تو که هر لحظه هر جا همیشه
میگی پای تو موندن اشتباهه
تو که میگی چرا محو نگاتم
چرا هر لحظه دلتنگ صداتم
کنایه می زنی میگی چرا من
همیشه بی قرار خنده هاتم
یه بار از چشم من جادوی چشماتو نگاه کن
بشین جای منو چشمای زیباتو نگاه کن
نگاه کن تا ببینی چی کشیدم
چه جوری شد که به اینجا رسیدم
تماشا کن ببینو باورت شه
تو چشمای سیاه تو چی دیدم
اگه خواستی بدونی اینکه قلبم
چرا یه لحظه آرامش نداره
چرا دستای تنهام تو دنیا
به جز تو با کسی سازش نداره
یه بار از چشم من جادوی چشماتو نگاه کن
بشین جای منو چشمای زیباتو نگاه کن
یه بار از چشم من جادوی چشماتو نگاه کن
نگاه کن نگاه کن
بشین جای منو چشمای زیباتو نگاه کن
نگاه کن نگاه کن
یه بار از چشم من....!
Click here to download "az cheshme man.mp3"
پ.ن: من که میگم همش جبره! باورش نمیشه!
فکرشو کن یه روزی خیلی ساده
بگم که عشقم از سرت زیاده
فکرشو کن که نه بشه جوابم
خط بزنم اسمتو از کتابم
فکرشو کن
فکرشو کن نباشم
مثل تو شم، مثل تو بی وفا شم
فکرشو کن
بی تو نفس بگیرم
یه روز بیام قلبمو پس بگیرم
یه لحظه فکر کن و ببین چه ساده میشه بد شد
ساده و بی تفاوت از هر کسی میشه رد شد
فکرشو کن
فکرشو کن...


...روباه گفت:
« جز با چشم دل، هیچ چیز را چنان که باید نمی شود دید. نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند. »
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند.
روباه گفت:
« ارزش گل تو، به قدر عمریست که به پاش صرف کرده ای. »
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: به قدر عمریست که به پاش صرف کرده ام.
روباه گفت: « آدم ها این حقیقت را فراموش کرده اند، اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده ای نسبت به آنی که اهلی کرده ای مسئولی. تو مسئول گلتی... »
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: من مسئول گلمم.

پ.ن: ...همین!
کم تر از 20 ساعت به سال تحویل مونده بود که خبر فوت یکی از رفیقام شوکم کرد . آخرین هدیه ی سال 87 هم گرفتم ! 6 ساعت مونده به سال تحویل لااله الا الله گویان زیر تابوتش بودم و سال تحویل هم به جای سفره هفت سین میان مقبره ها !
این رفیقم متولد 36 بود اما یه جوری دلی و قلبی به شدت دوسش داشتم ! غم از دست دادنش برای خودم از یه طرف ، مشاهده ی وضع غمبار خانواده اش از طرف دیگه و نوروز از اون ور دست به دست هم دادن تا بغض کنم و بغض کنم و بغض !!
اما هنوز هیچ غمی نبود ! چون امید بود ، چون هرروز با امید بیدار می شدم ، چون می آفریدم و می آفریدم و می آفریدم .... ! و تنها همین امید بود !
و اما گوساله ی اسفند 87 حالا تو 88 گاو شده و انگار فقط دوقلو زاییدن یادش دادن ! (و من از همون اول چقدر ازش می ترسیدم !) و حافظ version قدیم برای اولین بار تو این چند وقت راست گفت !
اتفاقی که نباید می افتاد افتاده بود . و خبرش هم الان !
اوه اوه اوه اوه اوه اوه ! وای وای وای وای وای .................................. !
و شوک 2 ساعته !
حتی ایستک انار و 2 ساعت ولگردی تو باغ امین اسلامی و خرابه های پشتشو ورزش های فلزی باغ ملی و حرف زدن با علیرضا و پله برقی و پل هوایی و مصاحبت و هم نشینی با معتادای خیابونی ( که عاشق دنیاشونم !) و لگد به در و دیوار و تا ساعت 12 شب چرخی تو خیابونا و کدئین و حافظ لعنتی و قرآن کریم و خواب شب و کنفرانس تاریخ و طلب بنگ از بچه ی پوری و حرف زدن با امیررضای خپل و اون نعیمه لعنتی و حرفای مسخره ی عباس و زنگ شیرین عربی و سبزه گره زدن تو باغچه ی مدرسه با علیرضا و در کوچه باغ های نشابور کدکنی و حتی دستورزبان عشق قیصر و حرفای مهدوی پور و برگشتن با اتوبوس و ماکارونی خوردن و مردن هم ،
هم نتونست چیزی رو تغییر بده ! یعنی نمی تونه تغییر بده !
فقط / انگار قراره تمام کائنات و ماسوا و حتی خود خدا ، شخصا منو مورد عنایت قرار بدن ! (دهنو این حرفا!)
و دردهان من ، پایین تر از زبون ، تو گلوم چیزیه که 20 روزه فقط داره بزرگ میشه ! و من دیگه تاب مقاومت ندارم !
ای 88 لعنتی اگه می خوای گریه کنم باشه مهم نیست ! امشب تا صبح گریه می کنم ، به جای اون چند سالی که گریه نکردم ! گریه می کنم به جای گریه هایی که تو عزای رفیقم نکردم ! باشه قبول ، تو زورت از 85 و 86 و 87 بیشتره ! نذاشتی 17 روز ازت رد بشه و آخرش شکوندیش ! باشه، گریه می کنم به جای تمام گریه هایی که نکردم ، گریه می کنم به جای تمام کساییه که بغض دارن ، به جای تمام کسایی که گریه نکردن ! گریه می کنم ....
اما ،
اما منو دیگه بیخیال شو !!
پ.ن : سالی که نکوست از بهارش پیداست !!؟
اگر باشد قطعا قبل از اتمام سال با پسوند "جوان ناکام" سربر بالین خاک خواهم نهاد ! (ان شاء الله)
پ.ن : دقیقا 20 روزه که بزرگترین علامت سوال ذهنم اینه که تو این 20 روز من زندگی کردم/می کنم یا برعکسش !!؟
پ.ن : هر چی میگذره بدتر میشه ....