- ای غم! زین لشکر انبوه به چه تمنّای آمده ای؟
زان که چرخ مرا دست بسته به پیش آورده؛
تنها شمشیر را بیافروز...
***
باور نمی کند دل من مرگ خویش را
نه! نه! من این "یقین" را باور نمی کنم
تا همدم منست نفس های زندگی
من با خیال مرگ دمی سر نمی کنم
آخر چگونه گل، خس و خاشاک* می شود؟
آخر چگونه این همه رؤیای نو نهال
نگشوده گل هنوز
ننشسته در بهار
می پژمرد به جان من و خاک می شود؟
در من چه وعده هاست
در من چه هجرهاست
در من چه دست ها به دعا مانده روز و شب
این ها چه می شود؟
...
(سیاوش کسرایی)
*[بی ربط تو رو خدا به ا.ن!]
پ.ن1: 88/8/8 مبارک!
پ.ن2: تنها فکری (درباره ی آینده) که خوشحالم می کنه اینه که کنکور قبول نشم (فک کن!)، بعد برم آتش نشان شم، بعد توی یه حادثه، بوووووم!
پ.ن3: بزرگ بود و از اهالی امروز بود و با تمام افق های باز نسبت داشت و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید! (سهراب)
پ.ن4: عشق شکست می خوره چون عاشقا مجنونن و آدم مجنون هم نمی تونه هیچ کاریو درست انجام بده!
پ.ن5: کس نخارد پشت من ، جز ناخن انگشت من (دیوونه ها همیشه استثنا هستن!)
[ فک کنم از سعدیه: گر بخارد پشت من انگشت من/ خم شود از بار منّت پشت من (بی ربط)]