داره یه بوهایی میاد ! بوی بهار ... بوی یونجه ... بوی گاو !

بزرگی را پرسیدم : «عشق چیست !؟»

گفت : صدها تعریف درباره ی عشق کرده اند و می شود کرد اما آن چه به نظر من بهترین و عمیق ترین تعریف از عشق می باشد این است که :

«عشق زاییده ی تنهایی است و تنهایی نیز زائیده ی عشق است .»

تنهایی به معنای این نیست که یک فرد بی کس باشد ، کسی در پیرامونش نباشد . پیوندی ، کششی ، انتظاری و نیاز پیوستگی و اتصالی در درونش نداشته باشد ، نسبت به هر چیزی ، نسبت به هر کسی . بر عکس کسی که نیاز چنین اتصالی و خویشاوندی و پیوستی دردرونش حس می کند و احساس می کند که جداافتاده ، بریده شده وتنها مانده از او ، درانبوه جمعیت تنهاست !

در این حال است که پرستش ، در عالی ترین شکلش – راز ونیازهای دردناک و مملوء از آرزو برای پیوستن و برای پایان انتظار و برای نفی فراق و مرگ هجران – نوعی از دعا و نیایش را به وجود می آورد و این نیایشی است که به قول کارل : زائیده ی عشق است .

(آن بزرگ دکتر علی شریعتی بود.)

با قلبی سرشار از "تنهایی" به استقبال سال نو می رم و نیایشی که در پس آن است :

 

هر شادی که بی توست ، اندوه است !

هر منزل که نه در راه توست ، زندان است !

هر دل که نه در طلب توست ، ویران است !

یک نفس با تو ، به دو گیتی ارزان است !

یک دیدار از آنِ تو ، به صد هزار جان رایگان است !

صد جان نکند آنچه کند بوی وصالت !

و ...

 

و میشه از این نیایش باحال گدشت !!؟

حول حالنا الی احسن الحال !

 

پ.ن : نیم نگاهی به title این پست و متن اون پست بدک نیست !

پ.ن : همچنین برای خودم و شما آرزوی سالی خش ، عیدی های توپ و درشت به همراه گاوهایی نازا و عقیم رو دارم :-)!! 

توحید

عطار می گوید : «روزی این ساعت بگردان از همه  /  تا شوی فارغ چو مردان از همه .»

قرآن می گوید : « لا اله الا الله .»

و خیام می گوید : « می خوردن و شاد بودن آیین منست  /  فارغ بودن ز کفر و دین دین منست .»

*****

به جرات می توان گفت «یافتن راه درست زندگی» اگر مهم ترین دغدغه ی ذهنی هر انسانی نباشد قطعا یکی از مهم ترین آن هاست و مطمئنا وقوف بر تفکرات پیشینیان و همچنین تفکرات زنده ی جامعه این امر را تسهیل می کند و حتی می توان گفت بدون وقوف بر تفکرات موجود این «یافتن» امکان پذیر نیست !

و از طرفی یکی از مهم ترین تمارین برای تسلط و وقوف کامل بر چند نظریه یا تفکر مقایسه آن ها و احتمالا کشف ارتباط میان آن هاست .

*****

از این رو ( همین رو دیگه ، کدوم !؟ همین چند خط بین اون 5 تا ستاره ) چندی  است بر کشف ارتباط این سه تفکر شدم .

نتیجه ای که گرفتم ، نتیجه ای است که احتمالا یا درست نیست یا زیادی درسته ! چون هروقت با کسی مطرح می کنم به شدت جبهه می گیره و قاطی می کنه !

حال نتیجم : (که متاسفانه موجب نقض یکی از اصول هندسه شد !)

« عمق تفکر عرفانی ، تفکر دینی و تفکر خیامی (ببخشید اسم دیگه ای بلد نیستم !) به مانند خطوطی هستند موازی که یکدیگر را در نقطه ای قطع می کنند !!! به طوری که Lim d   (دی : فاصله بین خطوط) گاه به سمت صفر و گاه به سمت بی نهایت میل می کند !!»

من که خودم نفهمیدم این چه نتیجه ای که گرفتم ! امیدوارم شما فهمیده باشین !!

خوشحال میشم اگه هرکسی ایده ی خودشو مطرح کنه ، حتی مقایسه سه جمله اول پست و نتیجه ای که گرفتم و اعلام موافقت یا عدم موافقت می تونه کمک کننده باشه !!

پ.ن : از پارتی بازی پیش آمده ( درمورد خیام و عطار ) عذر پذیرید ! جبری است جغرافیایی که ناخواسته ( و شاید هم خواسته) رخ داده ! البته از نوع جبر جغرافیایی مثبت !!

پ.ن : توحید (نام پست ) فقط به معنای وحدت این سه تفکر به کار رفته و ارتباطی میان آن و توحید در عرفان ( یکی شدن با معشوق) و توحید اسلامی (یگانه بودن خداوند ) نیست و اگر این معانی بر ذهن متبادر می شود صرفا به علت قلم توانای نویسنده است :-)!!

 

تم البست ! (پست)

علی یدی العبد الضعیف المحتاج الی رحمه الله تعالی !!

هیچکس تنها نیست !!!؟!!!*

مثل همیشه بی هدف راه می رم و مثل همیشه از خستگیی که همواره تو بی هدف راه رفتن هست خستم . زیادی خسته شدم . باید استراحت کنم .

تو دنیای بی هدفی چه فرقی می کنه وسط خیابون دراز بکشیو استراحت کنی یا رو لبه ی جوب آب یا رو مبلای یه مبل فروشی که چون مغازش جا نداشته اونارو بیرون چیده !؟ اما حداقل واسه هنجارهای مسخره ی موجود هم که شده باید بری و روی صندلی یه پارک ، خیلی  مرتب بشینی ، و به جامعه اثبات کنی که متمدنی !!

 

صندلی آهنی پارک سرده ، من دوست ندارم روش بشینم .اتفاقا یک پشتی داره که می تونم روی اون بشینم و پامو بندازم رو جایی که همه می شینن ! آره اینطوری کمتر سرما رو حس می کنم !

                           

خیابون اصلی از پارک زیاد فاصله نداره . صدای ماشینا و بوق سروصداشون اذیتم می کنه ! اتفاقا من یک mp3 player دارم . تو گوشم می ذارم . ولی وضع بدتر شد ، همه چی با هم مخلوط شده! پس بلندترش می کنم . خوبه ! دیگه صدای هیچ ماشینی نمی آد . اصلا صدای هیچ چیز نمی آد !

 

از نشستن رو صندلی و آهنگ گوش دادن خسته شدم . حوصلم سر رفته . باید خودمو یه جوری مشغول کنم . اتفاقا این پارک  یه تابلو داره که خیلی اتفاقی روش نوشته : "این پارک مجهز به سیستم اینترنت بی سیم است."! اتفاقا من یه لب تاپ هم دارم ! خیلی خوب شد ! حالا مرزها از بین رفت و می تونم وارد «دهکده جهانی» شم ، می تونم با کسی که دوست دارم چت کنم !! عالیه ، دیگه حوصلم سر نمیره !!

 

راستی اتفاقا من توی جیب شلوارم یک موبایل هم دارم ! می تونم تا شب بشینم اینجا و sms بازی کنم ، می تونم تا شب بشینم اینجا و با کسی که دلم می خواد حرف بزنم ! واقعا چه خوب !

 

این درختا چقدر تکون می خورن ! نور خورشید که به خاطر حرکت درختا هی می تابه و دوباره قطع می شه داره اذیتم می کنه ! اتفاقا من یه عینک دارم ، یه عینک uv بالا ! پس عینک می زنم ! آها ، حالا دنیا بهتر شد !

 

خب دیگه . آدم بعد از این همه اتفاقا گفتن تشنه می شه !اتفاقا من یک کوله پشتی دارم . اتفاقا من تو کوله ام یه شیشه آب معدنی دارم ! پس درشو باز می کنم و آب می خورم !

 

و اتفاقا .........

 

وا مضحکا ! من واسه استراحت اومدم تو این پارک ! جالبه ، الان خسته تر از قبلم ! خیلی خسته تر ! خسته از تلاش برای بهتر کردن محیطم توسط ابزار موجود ! خسته ام از مغروق بودن ! مغروق در منجلاب تنهایی که هرچه بیشتر دست وپا می زنم که ازش دربیام بیشتر میرم توش !!

 

کاش می شد ...

به جای پارک تو شهرمون باغ وجود داشت !

آخه من حالم از پارکای شهر به هم می خوره ! من دوست دارم روی زمین خاکی بشینم چون سرد نیست ! من می خوام گوشم آزاد باشه تا هر صدایی که توی باغ هستو بشنوم !

آخه من حالم از دنیای مجازی به هم می خوره . من دنیای حقیقی و آدم های حقیقی رو دوست دارم ! من می خوام اون کسی رو که دوست دارم حقیقتا کنارم باشه تا گرمای وجودشو حس کنم ! دوست دارم وقتی تشنه ام شد از شیشه لعنتی آب معدنی آب نخورم ، دوست دارم تو دستای اون که از آب جوی باغ پر شده آب بخورم ! دوست دارم به نور بازتابیده ی خورشید ازچشمای اون خیره شم !!

 

پ.ن : واقعا چه ارتباطی بین این "اتفاق" های اطرافمون ، "تلاش" های بیهودمون ، "مغروق" بودنمون ، "تنهایی" هامون و "انسان بودن"مون هست !!؟

پ.ن * : وای که این همراه اول چقدر رو اعصابه !!(هم شعارش ، هم دلیور نشدن sms هاش و هم تبلیغای ضایعش (30 سیب سرخ و 40 درخت گلابی و ... ) !!)

پ.ن : خودم کلا از "کاش می شد" به این ورو دوست دارم ، بقیه اش خشت مفت بود !!

 

اسباب کشی و SALAAM !

در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود.
و کلمه، بی زبانی که بخواندش، و بی اندیشه ای که بداندش، چگونه می تواند بود؟
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود،
و با نبودن، چگونه می توان بودن؟ و خدا بود و، با او، عدم،
و عدم گوش نداشت،
حرفهایی هست برای گفتن،
که اگر گوشی نبود، نمی گوییم،
و حرفهایی هست برای نگفتن،
حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند.
حرفهایی شگفت، زیبا و اهورایی همین هایند،
و سرمایه ماورایی هرکسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد،
حرفهای بیتاب و طاقت فرسا،
که همچون زبانه های بیقرار آتشند،
و کلماتش، هریک، انفجاری را به بند کشیده اند،
کلماتی که پاره های بودن آدمی اند...
اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند،
اگر یافتند، یافته می شوند...
و ...
در صمیم وجدان او، آرام می گیرند.
و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند،
واگراوراگم کردند، روح راازدورن به آتش می کشندو، دمادم، حریق های دهشتناک عذاب
برمی افروزند.
و خدا، برای نگفتن حرفهای بسیار داشت،
که در بیکرانگی دلش موج می زد و بیقرارش می کرد.
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟
هرکسی گمشده ای دارد،
و خدا گمشده ای داشت.
هرکسی دوتاست و خدا یکی بود.
هرکسی، به اندازه ای که احساسش می کنند، هست.
هرکسی را نه بدانگونه که هست، احساس می کنند.
بدانگونه که احساسش می کنند، هست.
انسان یک لفظ است،
که بر زبان آشنا می گذرد،
و بودن خویش را از زبان دوست، می شنود..
هرکسی کلمه ای است:
که از عقیم ماندن می هراسد،
و در خفقان جنین، خون می خورد،
و کلمه مسیح است،
و در آغاز، هیچ نبود،
کلمه بود،
و آن کلمه، خدا بود


دکتر علی شریعتی



سلام

روزی خواهم آمد، و در باغچه، خواهم نشست !!

مرد کوری زیر درختی نشسته بود. پادشاه و همراهانش راه شهر را گم کرده بودند.

پادشاه به نزد مرد آمد و دستی به پای او کشید : آقا، راه پایتخت به کدام سو ست؟

وزیر به دنبال او آمد: مرد، راه پایتخت به کدام سو ست؟

سپس گماشته ای از راه رسید و یکی زد پس گردن مرد کور: ابله، راه پایتخت به کدام سو ست؟

پس از آن که گروه سلطنتی همه رفتند، مرد زد زیر خنده. و به کسی که کنار دستش نشسته بود گفت: آن اولی باید پادشاه بوده باشد. آن قدر به برتری خودش اطمینان داشت که حتی توانست دست به پای من بزند. اما آن آخری، بیچاره آن قدر حس حقارت داشت که حتما باید یک دستی به رویم دراز می کرد. آن بیچاره باید وضعش خیلی خراب بوده باشد. نیازی به سلطه جویی بر دیگری نیست. سلطه جویی از عقده ی خود کم بینی بر می خیزد، از ترس، از عدم اطمینان به خویشتن.


پ.ن: اینک حکایت ماست...

پ.ن: حیف که هیچکس نمی داند که ارزش دوستی ها بیشتر از غرور ماست..

پ.ن: سربازها را دوست دارم، چون جبراً هم که شده خاکی اند!