به به ، چه پست لاغری / [..................................]  

سلام  ! معمولا همیشه اول پستام علت یا هدفم از گذاشتن پستو می گفتم ولی تا همین الان که دارم این پستو می ذارم هنوز علتش و ایضا هدفمو نفهمیدم ! اگه فهمیدم حتما به پست اضافش می کنم !

اگه می خواین حال شعر پایینو ببرین حتما باید اول آهنگ زیرو دانلود کنین ، اگه حال دانلود ندارین خب به نه پس هیچی!!

-->Download<--           ویا        -->Download<-- 

*******

دوستم داشته باش

دوستم داشته باش

بادها دل تنگ اند

دست ها بیهوده

چشم ها بی رنگ اند

دوستم داشته باش

شهرها می لرزند

برگ ها می سوزند

یادها می گندند

بازشو تا پرواز

سبز باش از آواز

آشتی کن با رنگ

عشق بازی با ساز

دوستم داشته باش

سیب ها خشکیده

یاس ها پوسیده

شیر هم ترسیده

دوستم داشته باش

عطرها در راهند

دوستت دارم ها آه چه کوتاهند

دوستت خواهم داشت

بیش تر از باران

گرم تر از لبخند

داغ چون تابستان

دوستت خواهم داشت

شادتر خواهم شد

ناب تر ، روشن تر ، بارور خواهم شد

دوستم داشته باش

برگ را باور کن

آفتابی تر شو

باغ را از بر کن

دوستم داشته باش

عطرها در راهند

دوستت دارم ها آه چه کوتاهند

خواب دیدم در خواب ، آب آبی تر بود

روز پرسوز نبود زخم شرم آور بود

خواب دیدم در تو رود از تب می سوخت

نور گیسو می بافت ، باغچه گل می دوخت

دوستم داشته باش

عطرها در راهند

دوستت دارم ها آه چه کوتاهند ...

*******

نُکَت (ج نکته) :

ن1 : عنوان مطلب opene ! خودتون هر چی می خواین بذارین ! همین طوری یه چیزی نوشتم که خالی نباشه !

ن2 : حتما در بحر این ترانه مستغرق شین!

ن3 : برو نکته ی بعدی که مهم ترین نکته ی زندگیه !

ن4: اینجا خبری نیست مهم ترین نکته ی زنگی همون برو نکته ی بعدیه !! (فکر کنم هدفم ازگذاشتن پستم همین دو نکته ی آخر بود!)

* ادامه مطلب : ضمنا آهنگساز ، شاعر ، گوینده و کلا همه چیزه track بالا ، شهریار قنبریه که اگه میشناسینش خوش به حالتون و اگه هم نمیشناسینش پیشنهاد می کنم بشناسینش !!

** راستی خیلی ممنون از Alireza ،ساناز عظیمی پور ، نیلوفر ، ریحانه ، afsoon ، nice girlو Elias که نظرشونو در مورد پست قبلی گفتن (به ترتیب) ! ولی حیف که به درد نخورد و من هنوز اندر خم این موضوع هستم !

نمی دونم !! شاید "نظرسنجی" شایدم "عنوان ندارد" !!

سلام ! چند وقت پیش داشتم یه کتاب از پائولو کوئیلو می خوندم ! قسمتی از داستان ذهنمو خیلی مشغول کرد ! و واقعا هر چی بهش فکر کردم به یک نتیجه ی واحد نرسیدم که بالاخره این جملات درست هستند یا نه !!! از همین رو(!) خیلی دوست دارم نظرات دیگران رو هم بدونم ! باشد که به یک نظر و نتیجه ی واحد و البته درست برسم !!

**********

گفتم (پیلار، شخصیت زن داستان) : « باید درباره ی عشق صحبت کنیم . تو می دانی این چند روز چه به من گذشت . اگر دست من بود هیچ وقت چنین موضوعی مطرح نمی شد . اما چون تو آن را پیش کشیدی ، نتوانستم از فکرش بیرون بیایم .»

گفت : «عاشق شدن خطرناک است.»

پاسخ دادم : « می دانم.قبلا عاشق شده ام .عشق مانند مواد مخدراست.ابتدا احساس رهایی نابی ایجاد می کند . روز بعد ، بیشتر می خواهی . هنوز معتاد نشده ای اما این احساس را دوست داری و فکر می کنی هنوز می توانی به همه چیز مسلط باشی . دو دقیقه به فردی که دوست داری فکر می کنی و سه ساعت به او فکر نمی کنی .

«اما بعد به او عادت می کنی و کاملا به او وابسته می شوی . اینک سه ساعت به او فکر می کنی و دو دقیقه او را از یاد می بری.اگر نباشد مانند معتادی می شوی که خمار است . و درست همانند معتادی که سرقت می کند و خودش را خاروخفیف می کند تا به آنچه نیاز دارد برسد ، تو هم برای عشق ، دست به هر کاری می زنی.»

گفت : «چه دید وحشتناکی»

**********

پ.ن 1: پیشاپیش از حسن نیت و زمانی که صرف پاسخ دادن می کنید نهایت تشکر را دارم !

پ.ن 2 : از همتون خواهش می کنم اگه جواب دادین ، 24 ساعت بعد از جواب دادن دوباره بیاین و جواب خودتونو بخونین و ببینین با خودتون موافقین یا نه !!!

100 روز پيش در چنين روزي...

قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سال های سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام!

پ.ن 1) به نظر شما قيصر بعد از برگشتن از كدوم دوره ي همايش فيزيك دانش آموزي ايران، اين شعرو گفته ؟!!
پ.ن 2) از تجربيات منحصر به فرد من اين بود كه با قطار بوق زدم! با راننده ي قطار كرمان دوست شديم، بعد باهاش رفتيم تو لوكوموتيو قطار، اون جا بوق زدم! خيلي با حال (مهيب!) بود!
پ.ن 3) اي كاش يك نيمروز ....
پ.ن 4) من يه كليپي درباره ي گردهمايي دانش آموزي فيزيك شونزدهم ساختم، كه بچه ها ماهي يه بار خوشتيپ مي شن، عطر/اسپري مي زنن، وضو ميگيرن! بعد مي شينن اين كليپو نگاه ميكنن !!

به مناسبت روز ملي ازدواج جوانان



- یه روز حضرت آدم از حوا میپرسه : عزیزم ؟ دوستم داری ؟ حوا میگه : آخه الاغ ! مگه چاره ي دیگه ای هم دارم ؟؟؟

پ.ن: هنوز هم همينجوريه...