ماه من! دریغ مهتاب چرا؟

وقتی حتی یه کامنت میتونه همه ی زندگی یه نفر باشه (بی معنیا!) چرا دریغ میشه؟

"شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید     مگر مساحت رنج مرا حساب کنید"

"فعلاً!"


پ.ن: انسان حداکثر 6 بار و هر بار به نحوی متولد می شود: به دنیا آمدن، قدم به وادی عشق نهادن، عشق، عشق، عشق و مرگ! بعله!! خلاصه که ای دیوار! بدان و آگاه باش که روی سخن با توست؛ پس حواستو جمع کن!

3


یک طرف تنش بلور

سوی دیگر از شبنم

جای دو چشمانش ستاره

و خنده هایش، بغل بغل شکوفه...

دلش را اما نپرس!

شاید اشتباهی شده

آن که او را ساخته

وقتی به دلش رسیده

بدجوری بی حوصله بوده!

دلش تمام از سنگ است

سنگ مرمر مرغوب

بر روی قبر من

و همه ی شما

که دوستش دارید!

دلش

سنگ قبر است!

 Shel Silverstein 

در بیابان های تبعید

تا حالا شده یه SMS بزنید، بعد درحالی که لبخندی به پهنای یک قاش هندوانه روی صورتتون نقش بسته، چند بار بالا و پایین بپرید و مشت های گره کردتونو توو هوا تکون بدین؟!!

به لطف دولت خدمت گذار! این مهم شدنی شد! دیروز بعد از 8 روز smsها ردیف شد! حالا به کی SMS بزنیم؟!!


"ای مردان نیک دل! آیا آن را که دلم از او بی خویش است، ندیده اید؟"

خدا را اى دختران اورشليم!

شما را به جان‏تان و به جان  چشمان‏تان سوگند

چون محبوب  مرا ببينيد از جانب  من با او به سخن درآييد

و با او بگوئيد كه من از درد  عشق در آستانه‏ى مرگم!»

«- مگر دلدار  تو كيست

و بر دلداران  ديگرش چه فضيلت است كه از اين دست سوگندمان مى‏دهى؟

بگوى تا بدانيم و آن‏گاه پيغام  عشق  تو بگذاريم.»

«- محبوب  من سپيدروى و سرخ‏گونه است

از ده هزار نوجوان بازش توان شناخت.

سرش از زر  ابريزى نيكوتر است

مويش به نرمى چون شاخسار  نو رُسته‏ى نخل است

و به سياهى پر  غُراب را ماند.

چشمانش دو جوجه قمرى را ماند

كه در جامى پُر شير

شست‏وشو كنند

يا دو كبوتر  چاهى بر كناره‏ى كاريز

يا خود دو گوهر  سنگين بها

برنشانده به يكى قوطى  عاج.

رُخان‏اش چنان است كه از بوته‏ى‏ياسمن چيده باشند.

لبانش دو گلبرگ  ارغوان است كه از آن مُر  صافى همى‏تراود

و برش دستكارى زرين است.

دستان‏اش را به چرخ  تراش برآورده‏اند

و ناخن‏هاى‏اش

ميناى تُرسيسى‏ست.

شكم‏اش از عاج  بى‏نقص است.

ران‏هايش دو ستون  رُخام است

استوار بر دو پايه‏ى زرين.

درون  دهان‏اش دكه‏ى شكر ريزان است

و او خود - اگرش ببينيد!- خدنگ، همچون يكى نهال  جوان  سدر است و

نيكو چون سراسر  خطه‏ى لبنان است

و سراپا چيزى دلكش است،

سازه‏ئى در نهايت  دلفريبى.

دلدار  من، از اين‏گونه است،

دلدار  من

اى تمامى  دختران  اورشليم!

چنين است.»

«- اكنون، فرمان  تو بر سر  ما و بر ديده‏گان  ماست.

تنها با ما بگوى

اى زيباتر از تمامى  زيبايان!

دلدار  تو از كدامين سوى رفته است.»

«- اما چه‏گونه پاسخ توانم گفت اى جميله‏گان؟

دلدار  من، همچون عطر  فرو ريخته پريده است

به هنگامى كه رمه‏ى بوسه‏هايش را در سوسن‏زاران  من همى‏چرانيد.

كنار  خرمن  سوسن‏اش بجوئيد!

در بر  ياسمن‏اش بجوئيد اى خواهران من!

همه آن‏چه با شما در ميان توانستمى نهاد همين است

در باب  نوجوانى كه شادى  جان  من است.»

«ترجمه احمد شاملو»



پ.ن: خرداد اگر بگذرد باز روزها کوتاه می شود و غم من افزون که شب طولانی!

پ.ن2: این روزها مشغولم به Sampad2Sampad به سیاست کثیف!


هفته ی سی و نهم

من به فصلی ناکام مگر از چه دست شستم که بدین ناکام فصل ز آسمان و دریا و جنگل و کوه دست بدارم؟!



پ.ن:

ای شکوه بی کران اندوه من!

آسماندریای جنگلکوه من!


گم شدی ای نیمه ی سیب دلم

ای من من! ای تمام روح من!


ای تو لنگرگاه تسکین دلم!

ساحل من، کشتی من، نوح من!


قدر اندوه دل ما را بدان

قدر روح خسته و مجروح من:


هر چه شد انبوه تر گیسوی تو

می شود اندوه تر اندوه من!

«قاپ!»


پ.ن 2: به ترکه میگن اذون بگو میگه همه چیز با یک نگاه شروع شد...!

پروانه ی من

من بهارم تو زمین

من زمینم تو درخت

من درختم تو بهار

ناز انگشتای بارون تو باغم می کنه

 

بیدار شدم، امّا . . .  كسی كه اینجا نیست! او گریخته است! اتاق خالی است؛ آغوشم قفسی است گشوده در باد، با دست هایم نمی دانم چه كنم؟ بیدار شدم! همچون طفل ناآرامی كه تنها پروانه ی تنهایش ناگهان از دستش بگریزد، در جستجویش، بی قرار همه سو در اتاق چرخ می زدم و سراسیمه و شوق زده به هوا می پریدم و بر روی كتاب ها، گل ها، نوشته ها، شیشه های پنجره، در زیر سقف اتاق، در فضا، در هر گوشه ای از هوا، هر كجا می یافتمش بر می جستم، به دو دست بر رویش چنگ می زدم و با تمام جانم در مشتم می گرفتمش، می فشردمش و كف دست های خالی و ناكامم را در برابر چشمان غمگین و حسرت بارم می گشودم و لحظه ای خاموش در آن می نگریستم و باز بی درنگ در گوشه ای دیگر، در هوا به دنبالش چرخ می خوردم و می پریدم و می گشتم و چنگ می زدم و می گریستم و نبود و می دیدمش و به سویش می شتافتم و به چنگش می گرفتم و می گریخت و همچنان و همچنان تا ..... گوشه ای نشستم، چشم هایم می سوخت، پرده ی گرم اشک فضای اتاق را تار و لرزان کرد، با زحمت پلک هایم را باز می کردم و چشم هایم را می گشودم تا ببینمش، نبود، بود، عطر یادش در هوا موج می زد، وزن حضورش هوای اتاق را بر سینه ام سنگین می کرد، همه جا از او لبریز بود اما نمی یافتمش، بود اما نمی یافتمش، نبود اما همه جا می دیدمش... نمی دانم چه حالی بود؟ نمی دانم چه خوابی بود؟ پروانه ی من گریخته بود، غیبش زده بود، دیگر باور کردم، دیگر بیدار شده بودم، چه وحشتناک و بد است، سخت است بیدار شدن!

پروانه ی من، پس از یک عمر شب تیره که در خلوت خویش به انتظار آمدنش می گداختم، ذوب می شدم و از جان خویش،از تن خویش می سوختم تا به تنهایی گریانم در آید آمد، آمد امّا در خواب، آمد امّا ننشسته رفت... از پیش من گریخت، تا بیدار شدم نبود، اگر خواب نبودم نیامده بود، اگر بیدار شده بودم نمی گذاشتمش برود. فرمان نیایش، اقتدار نیاز، سلطنت آمرانه و پر جلال دوست داشتن نگهش می داشت، اسیرش می کرد، نمی گذاشت برود.

نه، پروانه ی من گریخت... به شتاب یک شوق، به سبکباری یک خیال، به پریشانی یک آرزوی آشفته... چه می دانم چگونه؟ از تنهایی اتاق گریختم، خود را در پی او، به در خانه رساندم، گشودم، بیرون را نگریستم:

آسمان...    سکوت...

« آدم ها و حرف ها - دکتر علی شریعتی »


Click here to download my status! "sea shore.mp3" by 0111


ما که هستیم آسیا!

واااای! چه خبره تو خیابونا؟!!

هیچی! مردم به چپ و راستشونم حساب نمیکنن! آخه استقلال قهرمان شده! خوبه ها! در اصل من خوشحالم از اینکه استقلال قهرمان شد، نه ذوب آهن!! خوبه که بلاخره همین اندک موجودات استقلالی هم یه دل خوشی ای داشته باشن! اما حیف که خیلی بی جنبن، خیلی! (هم بی جنبن، هم بی تعصّب، همشون جفتش!!) دریغ از یه ذرّه شخصیت قهرمانی! برای همچین تیمی، همین قهرمانی خوب بود! یه قهرمانی در غروب مشد! که فقط رو بازی ضعیف ذوب آهن به دست اومد! و یه کاسه استیل که دورش چند نفر دستمال یزدیای آبیشونو! می چرخونن، که یعنی جشن قهرمانی!



پ.ن: ببینید!