برهان خلف!

فکرشو کن یه روزی خیلی ساده

بگم که عشقم از سرت زیاده

فکرشو کن که نه بشه جوابم

خط بزنم اسمتو از کتابم

فکرشو کن

فکرشو کن نباشم

مثل تو شم، مثل تو بی وفا شم

فکرشو کن

بی تو نفس بگیرم

یه روز بیام قلبمو پس بگیرم

یه لحظه فکر کن و ببین چه ساده میشه بد شد

ساده و بی تفاوت از هر کسی میشه رد شد

فکرشو کن

فکرشو کن...






من دلم را پس نمی گیرم !

کومه ای دارم بسی تاریک

دلم تنگ است ،

       روح و جانم هم کمی آن دورتر ،

              سمت آن بی رنگی رنگ است

 

فکر دارد رو به سوی آسمان ها ،

اما چه گویم آسمان را که

چرا تقدیر هم این روزها سازی بدآهنگ است !؟

---------

دگرباره بیا خود را برویان

وان شمیم آن نمی دانم چه را ،

             گیرم همان عشق است

                              عشق را بر من ببویان و ...

بیا من را تمامم کن

بیا زین فرط مفلوکی

          زین باران نرم «تو» فراموشی

                       زین طوفان تند «خود» فراموشی

رهایم کن !

 بیا و باردیگر آن گل خشخاش من باش

بیا و باردیگر یک گرم تریاک من باش

 من که مغروقم

تو را بر تو ، 

              بیا و

                 باردیگر ناجی دلسوز این مغموم دل من باش !

 ******

پ.ن : (به مناسبت ماهگرد آن روز ، یازده و سی دقیقه !)

 ما بی صدا مطالعه می کردیم

اما کتاب را که ورق می زدیم

تنها

گاهی به هم نگاهی ...

ناگاه

انگشتهای «هیس!»

مارا

از هر طرف نشانه گرفتند

 انگار

غوغای چشمهای من و تو

                                 سکوت را

در آن کتابخانه رعایت نکرده بود !

 حالم داره از این کتابخانه ی لعنتی به هم می خوره !

 

قبل از پ.ن خودم و پ.ن هم آن یگانه ، قیصرامین پور !

آنک یافت می نشود، آنم آرزوست




پ.ن: 
دی شيخ با چراغ همی گشت گِـرد شـهـر     كـز ديـو و دد ملولم و انـسـانـم آرزوست
زين همرهان سست عناصر دلم گـرفت     شـيـر خـدا و رسـتـم دسـتـانـم آرزوست
زين خلق پُـرشـكـايـت گـريان شدم ملول     آن های و هوی و نعره ی مستانم آرزوست
گـفـتـی ز ناز: بـيـش مرنجان مرا، بـرو     آن گـفـتـنـت كـه بيش مرنجانم آرزوست
والله كـه شهر بی تو مرا حبس ميشود    زان آوارگـی بـه كــوه و بــيـابـانـم آرزوست

من تو را میخوانم !

تو مال منی ...

خودم کشفت کرده ام

تو با من می خندی

با من گریه می کنی

درددلت را به من می گویی

دیوانه !

 

دلت برای من تنگ می شود

ضربان قلبت با من بالا می رود

با سکوتم ، با صدایم

با حضورم ، با غیبتم

تو مال منی

این بلاها را خودم سرت آورده ام

به من می گویی دوستت دارم

و دوست داری

آن را از زبان من

فقط من بشنوی

برای که می توانی مثل بچه ها خودت را لوس کنی ،

نازت را بخرد ،

و به تو دست نزند !؟

چه کسی با یک کلمه ،

با یک نگاه ،

دلت را می ریزد !؟

بعد خودش جمع می کند و سرجایش می گذارد !؟
چه کسی احساست را تروخشک می کند !؟
اشکت را درمی آورد .

بعد پاک می کند !؟
چه کسی پیش از آن که حرفت را شروع کنی

تا ته آن را نفس می کشد !؟

دیوانه !
من زحمتت را کشیده ام تا بفهمی هنوز می توانی

شیطنت کنی ، انتظار بکشی ، تپش قلب بگیری ، عاشق شوی

تو حق نداری خودت را از من و من را از خودت بگیری

تو حق نداری «خودت» را از خودت بگیری

من شکایت می کنم از طرف هردویمان

از تو ...

به تو

چه کسی قلب مرا آب و جارو می کند ، دانه می پاشد

تا کلمات مثل کبوتر

از سروکول من بالا بروند !؟

چه کسی همان بلاهایی که من سرتو آوردم

سر من آورده !؟

من مال توام

دیوانه !

زحمتم را کشیده ای

کشفم کرده ای ...

...

نترس

چند سوال می پرسم و می روم ...

یک : چند سال پیرت کرده اند ؟!

دو : چند سال جوانت کرده ام !؟

سه : از دلت بپرس مال کیست !؟

چهار : اگر جای خدا بودی ، با ما چه می کردی !؟

پنج : کجا برویم !؟

دستت را به من بده ...

 Photo P.N

 

پ.ن : ماهی گذشت و تقدیر را چنان بود که در این میان 87 ، 88 گردد و آن چنان که بایسته بود ولی شایسته نبود سالی نیز گذشت اما بی تو ....

بی تو اینجا همه درحبس ابد تبعیدند / سال ها ، هجری و شمسی ، همه بی خورشیدند !

... بی تو این یک ماه و یک سال قدر عمرم گذشت !

 

پ.ن : سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است

فصل ها را همه با فاصله ات سنجیدند

تو بیایی همه ساعتها و ثانیه ها

از همین روز ، همین لحظه ، همین دم عیدند

 

شنبه 22 فروردین 88 – ساعت 6 بعد از ظهر 

هنوزم زمستون به یادت بهاره و بالعکس!

...روباه گفت:

« جز با چشم دل، هیچ چیز را چنان که باید نمی شود دید. نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند. »

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند.

روباه گفت:

« ارزش گل تو، به قدر عمریست که به پاش صرف کرده ای. »

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: به قدر عمریست که به پاش صرف کرده ام.

روباه گفت: « آدم ها این حقیقت را فراموش کرده اند، اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده ای نسبت به آنی که اهلی کرده ای مسئولی. تو مسئول گلتی... »

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: من مسئول گلمم.




پ.ن: ...همین!

دیالوگ فام 3 : تذکره اولیاء

شهاب : علی جون داداش ، این کارا فایده نداره !

علیرضا : پس چی کار کنیم شهاب جون !؟

شهاب : اِ اِ ! ریتم [زندگی] که قریه ، ... [خدا] جون ادامه بده !

خدا : برو بریم !

 

باید برم زن بستونم

                     باید برم زن بستونم

یکی کمه چندتا میستونم

                     یکی کمه چند تا میستونم

یه زن بگیرم :

گرد و خپل ،

لاغر و زبل ،

خنگ و قشنگ ،

زشت و زرنگ ،

ناز و لطیف ،

تمیز و کثیف ،

فشن و مهربون ،

خشن و بی زبون ،

پولدار یا فقیر ،

باهوش یا دقیق ،

یه خانومه قانع ،

هم باحال و پایه ،

یه همه چی تموم ،

خوراک کارمون !

 

پ.ن : [رسما] دیوونه شدم/شدیم ، 

پس موشولینا کوشن !؟

هر دم از این باغ بری می رسد !

کم تر از 20 ساعت به سال تحویل مونده بود که خبر فوت یکی از رفیقام شوکم کرد . آخرین هدیه ی سال 87 هم گرفتم ! 6 ساعت مونده به سال تحویل لااله الا الله گویان زیر تابوتش بودم و سال تحویل هم به جای سفره هفت سین میان مقبره ها !

این رفیقم متولد 36 بود اما یه جوری دلی و قلبی به شدت دوسش داشتم ! غم از دست دادنش برای خودم از یه طرف ، مشاهده ی وضع غمبار خانواده اش از طرف دیگه و نوروز از اون ور دست به دست هم دادن تا بغض کنم و بغض کنم و بغض !!

اما هنوز هیچ غمی نبود ! چون امید بود ، چون هرروز با امید بیدار می شدم ، چون می آفریدم و می آفریدم و می آفریدم .... ! و تنها همین امید بود !

و اما گوساله ی اسفند 87 حالا تو 88 گاو شده و انگار فقط دوقلو زاییدن یادش دادن ! (و من از همون اول چقدر ازش می ترسیدم !) و حافظ version قدیم برای اولین بار تو این چند وقت راست گفت !

اتفاقی که نباید می افتاد افتاده بود . و خبرش هم الان !

اوه اوه اوه اوه اوه اوه ! وای وای وای وای وای .................................. !

و شوک 2 ساعته !

حتی ایستک انار و 2 ساعت ولگردی تو باغ امین اسلامی و خرابه های پشتشو ورزش های فلزی باغ ملی و حرف زدن با علیرضا و پله برقی و پل هوایی و مصاحبت و هم نشینی با معتادای خیابونی ( که عاشق دنیاشونم !) و لگد به در و دیوار و تا ساعت 12 شب چرخی تو خیابونا و کدئین و حافظ لعنتی و قرآن کریم و خواب شب و کنفرانس تاریخ و طلب بنگ از بچه ی پوری و حرف زدن با امیررضای خپل و اون نعیمه لعنتی و حرفای مسخره ی عباس و زنگ شیرین عربی و سبزه گره زدن تو باغچه ی مدرسه با علیرضا و در کوچه باغ های نشابور کدکنی و حتی دستورزبان عشق قیصر و حرفای مهدوی پور و برگشتن با اتوبوس و ماکارونی خوردن و مردن هم ،

هم نتونست چیزی رو تغییر بده ! یعنی نمی تونه تغییر بده !

فقط / انگار قراره تمام کائنات و ماسوا و حتی خود خدا ، شخصا منو مورد عنایت قرار بدن ! (دهنو این حرفا!)

 

و دردهان من ، پایین تر از زبون ، تو گلوم چیزیه که 20 روزه فقط داره بزرگ میشه ! و من دیگه تاب مقاومت ندارم !

ای 88 لعنتی اگه می خوای گریه کنم باشه مهم نیست ! امشب تا صبح گریه می کنم ، به جای اون چند سالی که گریه نکردم ! گریه می کنم به جای گریه هایی که تو عزای رفیقم نکردم ! باشه قبول ، تو زورت از 85 و 86 و 87 بیشتره ! نذاشتی 17 روز ازت رد بشه و آخرش شکوندیش ! باشه، گریه می کنم به جای تمام گریه هایی که نکردم ، گریه می کنم به جای تمام کساییه که بغض دارن ، به جای تمام کسایی که گریه نکردن ! گریه می کنم ....

اما ،

اما منو دیگه بیخیال شو !!

 

پ.ن : سالی که نکوست از بهارش پیداست !!؟

اگر باشد قطعا قبل از اتمام سال با پسوند "جوان ناکام" سربر بالین خاک خواهم نهاد ! (ان شاء الله)

پ.ن : دقیقا 20 روزه که بزرگترین علامت سوال ذهنم اینه که تو این 20 روز من زندگی کردم/می کنم یا برعکسش !!؟

پ.ن : هر چی میگذره بدتر میشه ....

سالی که نکوست از بهارش پیداست؟!!


فرس می رانم

به هیچستان

به بیهوده

فرس افگار و تنگ دل گشته

سوار بی خبر هم زیر چرخ آسمان

او

بی اثر گشته!



پ.ن: با توجه به متن پاسخ دهید. (لطفاً!!)

1) سالی که نکوست از کجاش پیداست؟؟؟؟!

2) اگر با دیگرانش بود میلی (Maili!) .......پس چرا جام مرا بشکست لیلی؟؟؟؟!

3) وای وای وای! پس پارمیدای من کووووووش؟؟؟؟!

4) اصلاً من هیچی! پارمیدای این کووووووش؟؟؟؟!

پ.ن: از نکات مثبت عید، سری جدید کلاه قرمزی بود! در واقع یگانه  نکته ی مثبت همین بود و یگانه کار مفید کلاه قرمزی دیدن! (پساپس تسلیت عرض می کنم خدمت عزیزانی که اردو مدرسه ای! بودن!! ندیدن!!!) مخصوصاً امسال که آقای مجری (ایرج طهماسب) با خاله باران (باران کوثری) feat داده بودن! (و جالب ترحضور آدمایی مث حاتمی کیا بود!) امّا...

امّا سروناز که نبود! مثل همیشه...

همیشه یه جای کار می لنگه!

پ.ن: 13 بگذره! و تنها لطف خداست اگر خوش هم گذرد! 

پ.ن خانوادگی!!: شهاب خان من اون روزیو می بینم که تو پارک رفتی 13 به در و منم دارم بهت می خندم!! (طبیعتاً منم همون جا تو پارکم که دارم هر هر بهت می خندم!!!)

پ.ن: نوروز گذشت، هر چند روزی نو نشد...


حتی اگر نباشی ...

مهم نیست که دیگه بهم سلام نمی کنی ،

مهم نیست که دیگه حالمو نمی پرسی ،

مهم نیست که دیگه باهام حرف نمی زنی ،

مهم نیست که دیگه ازت سوال نمی کنم ،

مهم نیست که دیگه بهم جواب نمی دی ،

مهم نیست که دیگه نمی تونیم تو خودمون دنبال نقطه اشتراک بگردیم ،

مهم نیست که دیگه نمی تونیم تو خودمون دنبال تضادهای کامل کننده بگردیم ،

مهم نیست که دیگه تلاش نمی کنی درکم کنی ،

مهم نیست که بهت نیاز دارم ،

مهم نیست که دیگه واسم آرزوهای خوب نمی کنی ،

مهم نیست که دیگه بهم شب بخیر نمی گی ،

مهم نیست که دیگه باهام خداحافظی نمی کنی ...

آره مهم نیست !

                     مهم نیست که نیستی !

مهم نیست که نیستی !

                                چون هستی !

چون هستی !

                  چون ...

حتی اگر نباشی

                       می آفرینمت ،

                                         می آفرینمت ،

                                                           می آفرینمت ....


88

میوه بر شاخه شدم

سنگپاره در کف کودک.

طلسم معجزتی

مگر پناه دهد از گزند خویشتنم

چنین که

دست تطاول به خود گشاده

منم!


بالا بلند!

بر جلو خان منظرم

چون گردش اطلسی ابر

قدم بردار.

از هجوم پرنده بی پناهی

چون به خانه باز آیم

پیش از آن که در بگشایم

بر تختگاه ایوان

جلوه ای کن

با رخساری که باران و زمزمه است.

چنان کن که مجالی اندکک را درخور است،

که تبردار واقعه را

دیگر

دست خسته

به فرمان

نیست.


که گفته است

من آخرین بازمانده فرزانگان زمینم؟

من آن غول زیبایم که در استوای زمین ایستاده است

غریق زلالی همه آب های جهان،

وچشم انداز شیطنتش

خاستگاه ستاره ئی ست.


در انتهای زمینم کومه ای هست،

در مفصل انسان و خدا

آن جا که

پا در جایی خاک

همچون رقص سراب

بر فریب عطش

تکیه می کند.


به ما گفته بودند:

“ آن کلام مقدس را

با شما خواهیم آموخت،

لیکن به خاطر آن

عقوبتی جانفرسای را

تحمل می بایدتان کرد .”

عقوبت دشوار را چندان تاب آوردیم

                           آری

که کلام مقدس مان

                           باری

از خاطر گریخت!



از 87 فقط نوآوری با ماست (که نیست!) و همین کافیست!

88 را با امید و عقیده شروع می کنم مثل امید و عقیده ای که در آینه ی همین شعر احمد شاملو تجلّی یافته. ( کلاً در آینه ی شاملو چیزهای فوق العاده خوبی متصوّر میشن! )


يا مقلب القلوب و الابصار 

يا مدبر الليل و النهار 

يا محول الحول و الاحوال 

حول حالنا الا احسن الحال


بارالهــا! ما را به راه راست منحرف فرما...


پ.ن:

بهار که اومد،

امیدوارم

اگه بهار شما اومده،

هر روز بهاری تر!

اگه هنوز نیومده،

بیاد! زود زود بیاد! (sms2a!)

پ.ن: این روز ها بد نیست «نوروز» دکتر علی شریعتی از کتاب «هبوط در کویر» رو بخونین. البته تو ادبیات3 یه چیزی به عنوان نوروز با تلخیص! (و شایدم هم سانسور! ) اومده، اما به اون توجه نکنین چون این چیزی که اسمشو تلخیص گذاشتن، کمر متنو شکسته!

پ.ن: به شدت منتظر آلبوم «کما2» حمید عسگری ام، آلبوم اولش (کما) که خیلی درخور حال (ضدحال!) ما بود!

پ.ن: وقتی 1000 نفر از صبح بهت میگن: سال خوبی داشته باشین!

مگه میشه امسال سال بدی باشه؟!

خوشحال باش bAby!

87

یک، سه، هشت، هفت؛ بدون شک سال نوآوری بود! هرچند که  دو نوآوری در سالی نگنجد چونان که دو پادشاه در یک برزن!


بهار:

- من و اپتیک چه حالی کردیم! شده بودم خدای اپتیک!

اپتیک هندسی

اپتیک موجی

اپتیک کوانتمی!

- امتحان ریاضی دوم دبیرستان سمپاد، نصف (و شاید بیشتر) بچه ها رو به ورطه ی هلاکت کشوند! ( امتحانه اصلاً تو کشور اسمی شد! )

- پروژه ی فیزیک هم انجام می دادیم، یه توضیح مختصر درباره ی روند اجرایی پروژه ها:

1) پروژه ی گرمای ویژه: این پروژه ی خودم و دو تا دوستم بود.

موقعیت جغرافیایی محل انجام پروژه: کافی شاپ!

2) پروژه ی اصطکاک: این پروژه ی شهاب بود.

موقعیت جغرافیایی محل انجام پروژه: پاساژ!

3) 4) 5) سه تا پروژه ی دیگه هم بودن که یکیش اصلاً انجام نشده بود! یکیش اگه به صورت خوشبینانه نگاه کنیم انجام شده و اون یکی هم اصلاً مشخص نیس که انجام شده یا نه! چون پروژشونو تو یه اتاق تاریک دربسته تو پژوهش سرا انجام می دادن!

- دقیقه ی نود و پنجم این مسابقه

و این شاید آخرین بخت تیم پرسپولیس باشه

اوج حساسیت

فرزاد آشوبی ضربش به مدافعان برخورد می کنه

حالا خلیلی

موقعیت برا بازیکنان پرسپولیس

در دهانه ی دروازه

و توپ توی دروازه قرار می گیره

چه زمانی گل می زنه این تیم پرسپولیس

چه فوتبالی شده این بازی

دقیقه ی نود و ششم قهرمان لیگ عوض میشه


تابستون:

- فوتبال بازی می کردیم تا اینکه تقریباً شد شهریور اما هنوز امرداد بود!

- 29 م.ر.د.ا.د تا 2 ش.ه.ر.ی.و.ر! شانزدهمین گردهمایی دانش آموزی فیزیک ایران؛

دوستی چیزهایی نوشته که من جرأت بیانشو ندارم، پس بگذریم هرچند ناگذشتنیست! و فقط به شرح مختصری از زبان قیصر امین پور بسنده میکنم:


آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست 

حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست 

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند 

تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست 

سربسته ماند بغض گره خورده در دلم 

آن گریه های عقده گشا در گلو شکست 

ای داد، کس به داغ دل باغ دل نداد 

ای وای ، های های عزا در گلو شکست 

آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود 

خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست 

" بادا " مباد گشت و " مبادا " به باد رفت 

" آیا " ز یاد رفت و " چرا " در گلو شکست 

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند 

نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست 

تا آمدم که با تو خداحافظی کنم 

بغضم امان نداد و خدا .... در گلو شکست


پ.ن سر راهی!: از این جا به بعدو داشتم مینوشتم، دیدم تنها فایدش اینه که حالم گرفته میشه! نتونستم!

پس تنها نقش حاشیه را بر لوح می زنم!


پاییز:

- دو تا فیلم فوق العاده دیدم که تقریباً اقتباس آزاد از زندگی من شدن!


- 18 آذر روز خیلی خوبیه ( گمون کنم بهترین روز ساله! )، گرامی باد! تبریک!

ضمناً ابوسعید ابوالخیر هم تو این روز به دنیا اومده! به فال نیک می گیریم و بهانه ایست تا از رباعیات ابوسعید ابوالخیر هم بیارم:


من بی تو دمی قرار نتوانم کرد


احسان ترا شمار نتوانم کرد


گر برسر من زبان شود هر مویی


یک شکر تو از هزار نتوانم کرد



از واقعه‌ای ترا خبر خواهم کرد


و آنرا به دو حرف مختصر خواهم کرد


با عشق تو در خاک نهان خواهم شد


با مهر تو سر ز خاک بر خواهم کرد



گفتم: چشمم، گفت: به راهش می ‌دار


گفتم: جگرم، گفت: پر آهش می‌ دار


گفتم که: دلم، گفت: چه داری در دل


گفتم: غم تو، گفت: نگاهش می ‌دار



دیشب که دلم ز تاب هجران می‌سوخت


اشکم همه در دیده ی گریان می‌سوخت


می‌سوختم آن چنان که غیر از دل تو


بر من دل کافر و مسلمان می‌سوخت 


زمستون:

- 29 دی ظاهراً تولد منه!

به تقویم شمسی حضرت محمد(ص) و جیمز وات هم تو این روز متولد شدن!

- دیوان حافظ version2 کشف شد؛ کتاب خوبیه!

- این خوش شانسیه که در آخرین روزهای سال تو صندلی 14A که در واقع همون 13th row معروف هست، بشینی؟! ( و جالب اینه که برگشتت هم با 31F باشه! )

- 209 روز از همایش فیزیک کرمان گذشته بود که سال تموم شد!


هر کجا هستم، باشم،

آسمان مال من است.

پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین، مال من است.

چه اهمیت دارد

گاه اگر می رویند

قارچ های غربت؟


من نمیرم زان که بی جان می زیم     جان نخواهم چون به جانان می زیم

هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق     ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما!



پ.ن: امسال که حسابی گاوم داشت می زاد! طوری که من مونده بودم که آخه این زندگی منه یا گاوداری؟!

امیدوارم گاوه تو سال خودش به فکر کنترل جمعیت باشه، ان شاء الله!

پ.ن: 87 به دلایلی با توفیق اجباری تفکر همراه بود! هشتاد و هفتیات را شاید به تفصیل بنویسم اما مهمترین فکر 87 این بود که:

هر x را f(x)ی است، هارمونیک با آن! و x را f(x) و f(x) را x چنان بایسته است که « شب خسته خواب را »، « لب تشنه آب را » یا « شبنم سپیده دمان آفتاب را »، ...

پس

در خرابات مغان ما نیز همدستان شویم     « کاین چنین رفته ست در عهد ازل تقدیر ما »