یک، سه، هشت، هفت؛ بدون شک سال نوآوری بود! هرچند که دو نوآوری در سالی نگنجد چونان که دو پادشاه در یک برزن!
بهار:
- من و اپتیک چه حالی کردیم! شده بودم خدای اپتیک!
اپتیک هندسی
اپتیک موجی
اپتیک کوانتمی!
- امتحان ریاضی دوم دبیرستان سمپاد، نصف (و شاید بیشتر) بچه ها رو به ورطه ی هلاکت کشوند! ( امتحانه اصلاً تو کشور اسمی شد! )
- پروژه ی فیزیک هم انجام می دادیم، یه توضیح مختصر درباره ی روند اجرایی پروژه ها:
1) پروژه ی گرمای ویژه: این پروژه ی خودم و دو تا دوستم بود.
موقعیت جغرافیایی محل انجام پروژه: کافی شاپ!
2) پروژه ی اصطکاک: این پروژه ی شهاب بود.
موقعیت جغرافیایی محل انجام پروژه: پاساژ!
3) 4) 5) سه تا پروژه ی دیگه هم بودن که یکیش اصلاً انجام نشده بود! یکیش اگه به صورت خوشبینانه نگاه کنیم انجام شده و اون یکی هم اصلاً مشخص نیس که انجام شده یا نه! چون پروژشونو تو یه اتاق تاریک دربسته تو پژوهش سرا انجام می دادن!
- دقیقه ی نود و پنجم این مسابقه
و این شاید آخرین بخت تیم پرسپولیس باشه
اوج حساسیت
فرزاد آشوبی ضربش به مدافعان برخورد می کنه
حالا خلیلی
موقعیت برا بازیکنان پرسپولیس
در دهانه ی دروازه
و توپ توی دروازه قرار می گیره
چه زمانی گل می زنه این تیم پرسپولیس
چه فوتبالی شده این بازی
دقیقه ی نود و ششم قهرمان لیگ عوض میشه
تابستون:
- فوتبال بازی می کردیم تا اینکه تقریباً شد شهریور اما هنوز امرداد بود!
- 29 م.ر.د.ا.د تا 2 ش.ه.ر.ی.و.ر! شانزدهمین گردهمایی دانش آموزی فیزیک ایران؛
دوستی چیزهایی نوشته که من جرأت بیانشو ندارم، پس بگذریم هرچند ناگذشتنیست! و فقط به شرح مختصری از زبان قیصر امین پور بسنده میکنم:
آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست
ای داد، کس به داغ دل باغ دل نداد
ای وای ، های های عزا در گلو شکست
آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست
" بادا " مباد گشت و " مبادا " به باد رفت
" آیا " ز یاد رفت و " چرا " در گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا .... در گلو شکست
پ.ن سر راهی!: از این جا به بعدو داشتم مینوشتم، دیدم تنها فایدش اینه که حالم گرفته میشه! نتونستم!
پس تنها نقش حاشیه را بر لوح می زنم!
پاییز:
- دو تا فیلم فوق العاده دیدم که تقریباً اقتباس آزاد از زندگی من شدن!

- 18 آذر روز خیلی خوبیه ( گمون کنم بهترین روز ساله! )، گرامی باد! تبریک!
ضمناً ابوسعید ابوالخیر هم تو این روز به دنیا اومده! به فال نیک می گیریم و بهانه ایست تا از رباعیات ابوسعید ابوالخیر هم بیارم:
من بی تو دمی قرار نتوانم کرد
احسان ترا شمار نتوانم کرد
گر برسر من زبان شود هر مویی
یک شکر تو از هزار نتوانم کرد
از واقعهای ترا خبر خواهم کرد
و آنرا به دو حرف مختصر خواهم کرد
با عشق تو در خاک نهان خواهم شد
با مهر تو سر ز خاک بر خواهم کرد
گفتم: چشمم، گفت: به راهش می دار
گفتم: جگرم، گفت: پر آهش می دار
گفتم که: دلم، گفت: چه داری در دل
گفتم: غم تو، گفت: نگاهش می دار
دیشب که دلم ز تاب هجران میسوخت
اشکم همه در دیده ی گریان میسوخت
میسوختم آن چنان که غیر از دل تو
بر من دل کافر و مسلمان میسوخت
زمستون:
- 29 دی ظاهراً تولد منه!
به تقویم شمسی حضرت محمد(ص) و جیمز وات هم تو این روز متولد شدن!
- دیوان حافظ version2 کشف شد؛ کتاب خوبیه!
- این خوش شانسیه که در آخرین روزهای سال تو صندلی 14A که در واقع همون 13th row معروف هست، بشینی؟! ( و جالب اینه که برگشتت هم با 31F باشه! )
- 209 روز از همایش فیزیک کرمان گذشته بود که سال تموم شد!
هر کجا هستم، باشم،
آسمان مال من است.
پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین، مال من است.
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت؟
من نمیرم زان که بی جان می زیم جان نخواهم چون به جانان می زیم
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما!
پ.ن: امسال که حسابی گاوم داشت می زاد! طوری که من مونده بودم که آخه این زندگی منه یا گاوداری؟!
امیدوارم گاوه تو سال خودش به فکر کنترل جمعیت باشه، ان شاء الله!
پ.ن: 87 به دلایلی با توفیق اجباری تفکر همراه بود! هشتاد و هفتیات را شاید به تفصیل بنویسم اما مهمترین فکر 87 این بود که:
هر x را f(x)ی
است، هارمونیک با آن! و x را f(x) و f(x) را x چنان بایسته است که « شب خسته خواب را »، « لب تشنه آب را » یا « شبنم سپیده دمان آفتاب را »، ...
پس
در خرابات مغان ما نیز همدستان شویم « کاین چنین رفته ست در عهد ازل تقدیر ما »
