خودكشي

ماهيم مرد! از 5 اسفند با هم بوديم. آره از همين ماهي قرمزاي عيد بود! يكي يك دونه بود؛ به نظرم تنهايي از تشتش انداختش بيرون... صبح كنار تشتش پيداش كرديم، خشك شده بود! به باغچه سپرديمش....


پ.ن: الان بزرگترین آرزوم اینه که یه اخ و تف پر ملات بندازم روو جامی که یکشنبه توو دستای سپ بلاتره!

و عشق صدای پای فاصله هاست

- ای غم! زین لشکر انبوه به چه تمنّای آمده ای؟

زان که چرخ مرا دست بسته به پیش آورده؛

تنها شمشیر را بیافروز...

***

باور نمی کند دل من مرگ خویش را

نه! نه! من این "یقین" را باور نمی کنم

تا همدم منست نفس های زندگی

من با خیال مرگ دمی سر نمی کنم

آخر چگونه گل، خس و خاشاک* می شود؟

آخر چگونه این همه رؤیای نو نهال

نگشوده گل هنوز

ننشسته در بهار

می پژمرد به جان من و خاک می شود؟

در من چه وعده هاست

در من چه هجرهاست

در من چه دست ها به دعا مانده روز و شب

این ها چه می شود؟

...

(سیاوش کسرایی)


*[بی ربط تو رو خدا به ا.ن!]


پ.ن1: 88/8/8 مبارک!

پ.ن2: تنها فکری (درباره ی آینده) که خوشحالم می کنه اینه که کنکور قبول نشم (فک کن!)، بعد برم آتش نشان شم، بعد توی یه حادثه، بوووووم!

پ.ن3: بزرگ بود و از اهالی امروز بود و با تمام افق های باز نسبت داشت و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید! (سهراب)

پ.ن4: عشق شکست می خوره چون عاشقا مجنونن و  آدم مجنون هم نمی تونه هیچ کاریو درست انجام بده!

پ.ن5: کس نخارد پشت من ، جز ناخن انگشت من (دیوونه ها همیشه استثنا هستن!)

[ فک کنم از سعدیه: گر بخارد پشت من انگشت من/ خم شود از بار منّت پشت من (بی ربط)]


300 روز پیش

میدونم که 100 و n روز گذشته و قرار بود دیگه از این چرت و پرتا ننویسم امّا این نوستالژیه که زمان و مکان نمی شناسه!

دیروز قرمه سبزی داشتیم، خوشمزه بود! داشتم عین تانک می خوردم!

قورمه سبزی، نوشابه، ماست

قورمه سبزی نوشابه ماست؛ یه ترکیب آشنا!

یه دفه موندم! حتی همون لقمه هم به سختی پایین می رفت

یه دفه موندم، قورمه سبزی  نوشابه  ماست...

"بی تو امّا به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!"

یاد اون آخرین روز لعنتی افتادم، اون ظهر لعنتی، اون قرمه سبزی لعنتی، اون میز لعنتی و اون دکتر سجادی خوب، اون سلف لعنتی، اون یک و خورده ای یا یه خورده به یک لعنتی، اون غذایی که خورده و نخورده زدم بیرون و اون راهرو...."اون راهروی با تو، اون راهروی بی تو، اون راهروی با تو بودن، اون راهروی بی تو شدن... اون راهروی خوب و اون راهروی لعنتی...!"

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

پ.ن: 405 روز، فرت!

1/1/2 !

"اون روز عصر که از جلوی خوابگاه تو مینی بوس نشسته بودیم که بریم، 

سرپرستشون پرسید: بچه ها چیزی جا نذاشتین؟

یکی گفت: چرا، قلبمونو جا گذاشتیم!"



امروز اولین روز از دومین سال هجریه!


گرچه مهرم رفت لیکن مهر او

هست با من،

گاه مهر و گاه ماه!


آن چه که در ابتدا بین الکوتیشنین! آورده شد، بخشی از خاطرات پارسال امروزم بود! راستش همه چی از دیشب پارسالم شروع شد! در حقیقت همه چی از سه روز پیش شروع شده بود اما تازه دیشب پارسالم و با نزدیک شدن به گاه فراق، فهمیدم که جدّیه! (اون روزا اصلاً فکرشو نمی کردم جدّی باشه تا این حد! بعداً عاقل شدم، فهمیدم!)

دیشب پارسالم اول جیبامو گشتم، بعد اتاقو، راه رو، این ور، اون ور، آسمون، همه جا رو گشتم! قلبم نبود! صداش میومد امّا! بلند بلند! تق تق تق تق!

دل ز من بردی و پرسیدی که دل گم کرده ای؟!

این چنین طرّاریت با ما مسلم کی شود

(عطار)

زده بودن قلبمو ازم!

فرداشم شد آن چه شد که در واقع هیچی نشد اما یه چیزای مهمی شد که...!)

خلاصه که هنوزم قلبم نیستش! (چه جوری پس زنده ام؟! خوشبختانه قبلاً باز همون عطّار مواردی مث اینو بررسی کرده و میگه:

من نمیرم زان که بی جان می زیم

جان نخواهم چون به جانان می زیم!)



پ.ن: این "طرّاریت" که مشخص شه، میام قلب خودتو می گیرم به جاش! (قلب خودمو نمی خوام دیگه! مال تو! برو بذار توو فریزر، گوشتاتون کباب شه!)


یادواره ی بیگ بنگ - گرامی داشت پارسال، امروز!

آهای خوشگل عاشق آهای عمر دقایق

آهای وصله به موهای تو سنجاق شقایق


آهای ای گل شب‌بو آهای گل هیاهو

آهای طعنه زده چشم تو به چشمای آهو


دلم لاله عاشق آهای بنفشه تر

نكن غنچه نشكفته قلبم رو تو پرپر


من كه دل به تو دادم چرا بردی ز یادم

بگو با من عاشق چرا برات زیادم


آهای صدای گیتار آهای قلب رو دیوار

اگه دست توی دستام نذاری خدانگهدار


خدانگهدار...


دلت یاس پراحساسه آی مریم نازم

تا اون روزی كه نبضم بزنه ترانه‌سازم


برات ترانه‌سازم تو آهنگی و سازم

بیا برات میخوام از این صدا قفس بسازم


آهای خوشگل عاشق آهای عمر دقایق

آهای وصله به موهای تو سنجاق شقایق


آهای ای گل شب‌بو آهای گل هیاهو

آهای طعنه زده چشم تو به چشمای آهو


دلم لاله عاشق آهای بنفشه تر

نكن غنچه نشكفته قلبم رو تو پرپر


من كه دل به تو دادم چرا بردی ز یادم

بگو با من عاشق چرا برات زیادم


آهای صدای گیتار آهای قلب رو دیوار

اگه دست توی دستام نذاری خدانگهدار*


خدانگهدار...


DownLoaD



* کلاً اگه دست توی دستام بذاری باز هم خدانگهدار! همیشه "خدانگهدار" اما هیچ وقت "خداحافظی" نمی کنم!



پ.ن0: خاطراتمو ادامه می دم نوشتنشونو!

پ.ن1: غصه بخوریم، روزه مون باطل میشه؟

پ.ن2: داشتم عکسای پارسالمونو نیگا می کردم، آخی!

پ.ن3: سخن بسیار است اما چه گویم که این نه گفتنیست، زندگیست!

فردا با ماست، شاید...

100 تا Contact دارم، ولی دریغ از یکی...

100 نفرو 100 روز هر روز می بینم ولی دریغ از یه نفر...

100 تا فیلم دیدم پر از 100 تا آدم، ولی دریغ از یک نظر...

فروغ و شاملو و قیصر و 100 نفر دیگه، هر روز دارن یه بند 100 سطر حرف می زنن، ولی دریغ از یک کلمه...

100 ساعت MP3 گوش می دم از 400 تا خواننده، ولی دریغ از یک ندا...

100 بار نوشتم و خوندم و رفتم و اومدم و فکر کردم و دویدم و نرسیدم و جوشیدم و کم شدم و شکستم..... هی...هی...هی...هی... چی میشه؟! (چی کار میشه کرد؟ چی کار باید بکنم؟ چی کار باید بکنی؟ چی کار باید بکنه؟...)


به جان جوشم که جویای تو باشم

خسی بر موج دریای تو باشم

تمام آرزوهای منی، کاش

یکی از آرزوهای تو باشم

«م.شفیعی کدکنی»



پ.ن: حرف هایم..... کافیست! یه نفر یه بطری آب معدنی به من بده لطفاً!!

با خویشتن نشستن ، در خویشتن ش ک س ت ن !

تا حالا شده به یه پتِ تنها فکر کنی !؟

.

.

به یه متِ تنها چی !؟

.

.

       

 . 

.

 من زیاد فکر کردم ، خیلی غم انگیزه !

 

 

پ.ن : از سری پست های "می نویسم که فقط تو بخونی !"

پروانه ی من

من بهارم تو زمین

من زمینم تو درخت

من درختم تو بهار

ناز انگشتای بارون تو باغم می کنه

 

بیدار شدم، امّا . . .  كسی كه اینجا نیست! او گریخته است! اتاق خالی است؛ آغوشم قفسی است گشوده در باد، با دست هایم نمی دانم چه كنم؟ بیدار شدم! همچون طفل ناآرامی كه تنها پروانه ی تنهایش ناگهان از دستش بگریزد، در جستجویش، بی قرار همه سو در اتاق چرخ می زدم و سراسیمه و شوق زده به هوا می پریدم و بر روی كتاب ها، گل ها، نوشته ها، شیشه های پنجره، در زیر سقف اتاق، در فضا، در هر گوشه ای از هوا، هر كجا می یافتمش بر می جستم، به دو دست بر رویش چنگ می زدم و با تمام جانم در مشتم می گرفتمش، می فشردمش و كف دست های خالی و ناكامم را در برابر چشمان غمگین و حسرت بارم می گشودم و لحظه ای خاموش در آن می نگریستم و باز بی درنگ در گوشه ای دیگر، در هوا به دنبالش چرخ می خوردم و می پریدم و می گشتم و چنگ می زدم و می گریستم و نبود و می دیدمش و به سویش می شتافتم و به چنگش می گرفتم و می گریخت و همچنان و همچنان تا ..... گوشه ای نشستم، چشم هایم می سوخت، پرده ی گرم اشک فضای اتاق را تار و لرزان کرد، با زحمت پلک هایم را باز می کردم و چشم هایم را می گشودم تا ببینمش، نبود، بود، عطر یادش در هوا موج می زد، وزن حضورش هوای اتاق را بر سینه ام سنگین می کرد، همه جا از او لبریز بود اما نمی یافتمش، بود اما نمی یافتمش، نبود اما همه جا می دیدمش... نمی دانم چه حالی بود؟ نمی دانم چه خوابی بود؟ پروانه ی من گریخته بود، غیبش زده بود، دیگر باور کردم، دیگر بیدار شده بودم، چه وحشتناک و بد است، سخت است بیدار شدن!

پروانه ی من، پس از یک عمر شب تیره که در خلوت خویش به انتظار آمدنش می گداختم، ذوب می شدم و از جان خویش،از تن خویش می سوختم تا به تنهایی گریانم در آید آمد، آمد امّا در خواب، آمد امّا ننشسته رفت... از پیش من گریخت، تا بیدار شدم نبود، اگر خواب نبودم نیامده بود، اگر بیدار شده بودم نمی گذاشتمش برود. فرمان نیایش، اقتدار نیاز، سلطنت آمرانه و پر جلال دوست داشتن نگهش می داشت، اسیرش می کرد، نمی گذاشت برود.

نه، پروانه ی من گریخت... به شتاب یک شوق، به سبکباری یک خیال، به پریشانی یک آرزوی آشفته... چه می دانم چگونه؟ از تنهایی اتاق گریختم، خود را در پی او، به در خانه رساندم، گشودم، بیرون را نگریستم:

آسمان...    سکوت...

« آدم ها و حرف ها - دکتر علی شریعتی »


Click here to download my status! "sea shore.mp3" by 0111


اصل استقرای قوی!

تو که میگی همه دنیا سیاهه

تو که میگی تو رو خواستن گناهه

تو که هر لحظه هر جا همیشه

میگی پای تو موندن اشتباهه

تو که میگی چرا محو نگاتم

چرا هر لحظه دلتنگ صداتم

کنایه می زنی میگی چرا من

همیشه بی قرار خنده هاتم


یه بار از چشم من جادوی چشماتو نگاه کن

بشین جای منو چشمای زیباتو نگاه کن


نگاه کن تا ببینی چی کشیدم

چه جوری شد که به اینجا رسیدم

تماشا کن ببینو باورت شه

تو چشمای سیاه تو چی دیدم

اگه خواستی بدونی اینکه قلبم

چرا یه لحظه آرامش نداره

چرا دستای تنهام تو دنیا

به جز تو با کسی سازش نداره


یه بار از چشم من جادوی چشماتو نگاه کن

بشین جای منو چشمای زیباتو نگاه کن


یه بار از چشم من جادوی چشماتو نگاه کن

نگاه کن نگاه کن

بشین جای منو چشمای زیباتو نگاه کن

نگاه کن نگاه کن


یه بار از چشم من....!


Click here to download "az cheshme man.mp3"



پ.ن: من که میگم همش جبره! باورش نمیشه!


کله پاچه و بیدمشک و پیتزای قورمه سبزی و سالاد

آنتونی رابینز ، روانشناس دودره ای که تنها کاری که کرده اینه که کتاب های دین و زندگی 1 و 2 و 3 و پیش رو رنگ کرده و داره به ملت (ایران نه کل دنیا) جای قناری می فروشه و دلار دلار پولو به جیب می زنه، تو اولین جلد از دوره ی 5 جلدی به سوی کامیابی می گه : "هر حادثه دارای دلیل و مقصودی است که به مصلحت شماست !"

(این روزها) روزانه 88% انرژی ام صرف قبولوندن این جمله ی کذایی به خودم می شه !

***********

دیالوگ :

Status : باغ آرامگاه عطار و کمال الملک – 10 کیلومتری خارج شهر – مقابل آرامگاه عطار

مردی 50 ساله که با ما صمیمی گرفته : خیابون دارایی کجاست !؟

من : هنگ !

علیرضا : هنگ !

مرد 50 ساله : می خوام با دوچرخه برم دور دنیا ! مارو این طوری نیگا نکنین دلمون خیلی جوونه !

من : شمام مارو این طوری نیگا نکنین دلمون خیلی پیره !

مرد 50 ساله : نه دلتون که خیلی جوونه !

من : اگه جوون بود اینجا چی می خواستیم !

من یهو دستمو تا آرنج می کنم تو حوض و می زنم تو سر یه ماهی که مشکوک به مردنه ! اما یهو شروع می کنه به شناکردن ! خوشحال می شیم !

مامان یه دختر کوچولو : آیدا نرو لب حوض می افتی تو آب !

من : بله ! (به شیوه م.مدیری )

علیرضا : ............................ !

7 دور اطراف باغ چرخیدن ، فیروزه ها : نوستالژی ، 10 کیلومتر mp3 به گوش رکاب زدن ، طوفان فکرها-یادها داشت مارو با خودش می برد و ناگهان پایان ماجرا !

***********

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند ....

درو که باز کردم با چک و لگد و کله و سیلی و زیر زانو و کف گرگی و ... پدرمو دراوردن ! جات خالی مثل سگ کتک خوردم ! اینم از ملائک !

***********

مدعی خواست که آید به تماشاگه راز / دست غیب آمد و به سینه نامحرم زد !

***********

هیچ می دانی چرا چون موج ،

در گریز از خویشتن ، پیوسته می کاهم !؟

- زانکه بر این پرده تاریک ،

                      این خاموشی نزدیک ،

آن چه می خواهم نمی بینم ،

                      و آنچه می بینم نمی خواهم !     

(دکتر ش.کدکنی)

 

آن چه بینی دلت همان خواهد / وان چه خواهد دلت ، همان بینی

(هاتف)

نمی دونم به حال کدکنی و خودم بخندم یا گریه کنم !

خوش به حالت هاتف !

***********

کرمان ! ارادتم به کرمانیان دو (صد) چندان شد وقتی اینگونه استقلالیان را به شیوه ی باران ، پر از طراوات تکرار ، نَمَد (پشم پیشرفته) نمودند !

و یاد پرسپولیس – سپاهانِ 87 لحظه ای رهایم ننمود !

و امپراتور با طرز حرف زدنش و مردم هم با اون 91% دهن عادل و امثلهم رو با کاموا دوختن و به همه ثابت کردن امپراتور ، قلعه نویی و دایی و مایلی کهن نیست ، هر کی بخواد جلوش وایسته به مانند عادلِ دیشب استقلالِ دیروز (هرروز مثل دیروز) نمد خواهد گشت !

***********

روزی خواهم آمد و در باغچه خواهیم نشست !

***********

یاد روباه افتاد : اگر آدم گذاشت اهلیش کنند بفهمی نفهمی خودش را به این خطر انداخته که کارش به گریه کردن بکشد !

***********

پ.ن : خوراک روح و مغزم : کله پاچه + بیدمشک + پیتزای قورمه سبزی + سالاد !!

من دلم را پس نمی گیرم !

کومه ای دارم بسی تاریک

دلم تنگ است ،

       روح و جانم هم کمی آن دورتر ،

              سمت آن بی رنگی رنگ است

 

فکر دارد رو به سوی آسمان ها ،

اما چه گویم آسمان را که

چرا تقدیر هم این روزها سازی بدآهنگ است !؟

---------

دگرباره بیا خود را برویان

وان شمیم آن نمی دانم چه را ،

             گیرم همان عشق است

                              عشق را بر من ببویان و ...

بیا من را تمامم کن

بیا زین فرط مفلوکی

          زین باران نرم «تو» فراموشی

                       زین طوفان تند «خود» فراموشی

رهایم کن !

 بیا و باردیگر آن گل خشخاش من باش

بیا و باردیگر یک گرم تریاک من باش

 من که مغروقم

تو را بر تو ، 

              بیا و

                 باردیگر ناجی دلسوز این مغموم دل من باش !

 ******

پ.ن : (به مناسبت ماهگرد آن روز ، یازده و سی دقیقه !)

 ما بی صدا مطالعه می کردیم

اما کتاب را که ورق می زدیم

تنها

گاهی به هم نگاهی ...

ناگاه

انگشتهای «هیس!»

مارا

از هر طرف نشانه گرفتند

 انگار

غوغای چشمهای من و تو

                                 سکوت را

در آن کتابخانه رعایت نکرده بود !

 حالم داره از این کتابخانه ی لعنتی به هم می خوره !

 

قبل از پ.ن خودم و پ.ن هم آن یگانه ، قیصرامین پور !

من تو را میخوانم !

تو مال منی ...

خودم کشفت کرده ام

تو با من می خندی

با من گریه می کنی

درددلت را به من می گویی

دیوانه !

 

دلت برای من تنگ می شود

ضربان قلبت با من بالا می رود

با سکوتم ، با صدایم

با حضورم ، با غیبتم

تو مال منی

این بلاها را خودم سرت آورده ام

به من می گویی دوستت دارم

و دوست داری

آن را از زبان من

فقط من بشنوی

برای که می توانی مثل بچه ها خودت را لوس کنی ،

نازت را بخرد ،

و به تو دست نزند !؟

چه کسی با یک کلمه ،

با یک نگاه ،

دلت را می ریزد !؟

بعد خودش جمع می کند و سرجایش می گذارد !؟
چه کسی احساست را تروخشک می کند !؟
اشکت را درمی آورد .

بعد پاک می کند !؟
چه کسی پیش از آن که حرفت را شروع کنی

تا ته آن را نفس می کشد !؟

دیوانه !
من زحمتت را کشیده ام تا بفهمی هنوز می توانی

شیطنت کنی ، انتظار بکشی ، تپش قلب بگیری ، عاشق شوی

تو حق نداری خودت را از من و من را از خودت بگیری

تو حق نداری «خودت» را از خودت بگیری

من شکایت می کنم از طرف هردویمان

از تو ...

به تو

چه کسی قلب مرا آب و جارو می کند ، دانه می پاشد

تا کلمات مثل کبوتر

از سروکول من بالا بروند !؟

چه کسی همان بلاهایی که من سرتو آوردم

سر من آورده !؟

من مال توام

دیوانه !

زحمتم را کشیده ای

کشفم کرده ای ...

...

نترس

چند سوال می پرسم و می روم ...

یک : چند سال پیرت کرده اند ؟!

دو : چند سال جوانت کرده ام !؟

سه : از دلت بپرس مال کیست !؟

چهار : اگر جای خدا بودی ، با ما چه می کردی !؟

پنج : کجا برویم !؟

دستت را به من بده ...

 Photo P.N

 

پ.ن : ماهی گذشت و تقدیر را چنان بود که در این میان 87 ، 88 گردد و آن چنان که بایسته بود ولی شایسته نبود سالی نیز گذشت اما بی تو ....

بی تو اینجا همه درحبس ابد تبعیدند / سال ها ، هجری و شمسی ، همه بی خورشیدند !

... بی تو این یک ماه و یک سال قدر عمرم گذشت !

 

پ.ن : سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است

فصل ها را همه با فاصله ات سنجیدند

تو بیایی همه ساعتها و ثانیه ها

از همین روز ، همین لحظه ، همین دم عیدند

 

شنبه 22 فروردین 88 – ساعت 6 بعد از ظهر 

هنوزم زمستون به یادت بهاره و بالعکس!

...روباه گفت:

« جز با چشم دل، هیچ چیز را چنان که باید نمی شود دید. نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند. »

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند.

روباه گفت:

« ارزش گل تو، به قدر عمریست که به پاش صرف کرده ای. »

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: به قدر عمریست که به پاش صرف کرده ام.

روباه گفت: « آدم ها این حقیقت را فراموش کرده اند، اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده ای نسبت به آنی که اهلی کرده ای مسئولی. تو مسئول گلتی... »

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: من مسئول گلمم.




پ.ن: ...همین!

دیالوگ فام 3 : تذکره اولیاء

شهاب : علی جون داداش ، این کارا فایده نداره !

علیرضا : پس چی کار کنیم شهاب جون !؟

شهاب : اِ اِ ! ریتم [زندگی] که قریه ، ... [خدا] جون ادامه بده !

خدا : برو بریم !

 

باید برم زن بستونم

                     باید برم زن بستونم

یکی کمه چندتا میستونم

                     یکی کمه چند تا میستونم

یه زن بگیرم :

گرد و خپل ،

لاغر و زبل ،

خنگ و قشنگ ،

زشت و زرنگ ،

ناز و لطیف ،

تمیز و کثیف ،

فشن و مهربون ،

خشن و بی زبون ،

پولدار یا فقیر ،

باهوش یا دقیق ،

یه خانومه قانع ،

هم باحال و پایه ،

یه همه چی تموم ،

خوراک کارمون !

 

پ.ن : [رسما] دیوونه شدم/شدیم ، 

پس موشولینا کوشن !؟

هر دم از این باغ بری می رسد !

کم تر از 20 ساعت به سال تحویل مونده بود که خبر فوت یکی از رفیقام شوکم کرد . آخرین هدیه ی سال 87 هم گرفتم ! 6 ساعت مونده به سال تحویل لااله الا الله گویان زیر تابوتش بودم و سال تحویل هم به جای سفره هفت سین میان مقبره ها !

این رفیقم متولد 36 بود اما یه جوری دلی و قلبی به شدت دوسش داشتم ! غم از دست دادنش برای خودم از یه طرف ، مشاهده ی وضع غمبار خانواده اش از طرف دیگه و نوروز از اون ور دست به دست هم دادن تا بغض کنم و بغض کنم و بغض !!

اما هنوز هیچ غمی نبود ! چون امید بود ، چون هرروز با امید بیدار می شدم ، چون می آفریدم و می آفریدم و می آفریدم .... ! و تنها همین امید بود !

و اما گوساله ی اسفند 87 حالا تو 88 گاو شده و انگار فقط دوقلو زاییدن یادش دادن ! (و من از همون اول چقدر ازش می ترسیدم !) و حافظ version قدیم برای اولین بار تو این چند وقت راست گفت !

اتفاقی که نباید می افتاد افتاده بود . و خبرش هم الان !

اوه اوه اوه اوه اوه اوه ! وای وای وای وای وای .................................. !

و شوک 2 ساعته !

حتی ایستک انار و 2 ساعت ولگردی تو باغ امین اسلامی و خرابه های پشتشو ورزش های فلزی باغ ملی و حرف زدن با علیرضا و پله برقی و پل هوایی و مصاحبت و هم نشینی با معتادای خیابونی ( که عاشق دنیاشونم !) و لگد به در و دیوار و تا ساعت 12 شب چرخی تو خیابونا و کدئین و حافظ لعنتی و قرآن کریم و خواب شب و کنفرانس تاریخ و طلب بنگ از بچه ی پوری و حرف زدن با امیررضای خپل و اون نعیمه لعنتی و حرفای مسخره ی عباس و زنگ شیرین عربی و سبزه گره زدن تو باغچه ی مدرسه با علیرضا و در کوچه باغ های نشابور کدکنی و حتی دستورزبان عشق قیصر و حرفای مهدوی پور و برگشتن با اتوبوس و ماکارونی خوردن و مردن هم ،

هم نتونست چیزی رو تغییر بده ! یعنی نمی تونه تغییر بده !

فقط / انگار قراره تمام کائنات و ماسوا و حتی خود خدا ، شخصا منو مورد عنایت قرار بدن ! (دهنو این حرفا!)

 

و دردهان من ، پایین تر از زبون ، تو گلوم چیزیه که 20 روزه فقط داره بزرگ میشه ! و من دیگه تاب مقاومت ندارم !

ای 88 لعنتی اگه می خوای گریه کنم باشه مهم نیست ! امشب تا صبح گریه می کنم ، به جای اون چند سالی که گریه نکردم ! گریه می کنم به جای گریه هایی که تو عزای رفیقم نکردم ! باشه قبول ، تو زورت از 85 و 86 و 87 بیشتره ! نذاشتی 17 روز ازت رد بشه و آخرش شکوندیش ! باشه، گریه می کنم به جای تمام گریه هایی که نکردم ، گریه می کنم به جای تمام کساییه که بغض دارن ، به جای تمام کسایی که گریه نکردن ! گریه می کنم ....

اما ،

اما منو دیگه بیخیال شو !!

 

پ.ن : سالی که نکوست از بهارش پیداست !!؟

اگر باشد قطعا قبل از اتمام سال با پسوند "جوان ناکام" سربر بالین خاک خواهم نهاد ! (ان شاء الله)

پ.ن : دقیقا 20 روزه که بزرگترین علامت سوال ذهنم اینه که تو این 20 روز من زندگی کردم/می کنم یا برعکسش !!؟

پ.ن : هر چی میگذره بدتر میشه ....

حتی اگر نباشی ...

مهم نیست که دیگه بهم سلام نمی کنی ،

مهم نیست که دیگه حالمو نمی پرسی ،

مهم نیست که دیگه باهام حرف نمی زنی ،

مهم نیست که دیگه ازت سوال نمی کنم ،

مهم نیست که دیگه بهم جواب نمی دی ،

مهم نیست که دیگه نمی تونیم تو خودمون دنبال نقطه اشتراک بگردیم ،

مهم نیست که دیگه نمی تونیم تو خودمون دنبال تضادهای کامل کننده بگردیم ،

مهم نیست که دیگه تلاش نمی کنی درکم کنی ،

مهم نیست که بهت نیاز دارم ،

مهم نیست که دیگه واسم آرزوهای خوب نمی کنی ،

مهم نیست که دیگه بهم شب بخیر نمی گی ،

مهم نیست که دیگه باهام خداحافظی نمی کنی ...

آره مهم نیست !

                     مهم نیست که نیستی !

مهم نیست که نیستی !

                                چون هستی !

چون هستی !

                  چون ...

حتی اگر نباشی

                       می آفرینمت ،

                                         می آفرینمت ،

                                                           می آفرینمت ....