آسمان ........ ، پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین

«لودویک ویتگنشتاین و هم فکرانش در دانشگاه آکسفورد در میانه قرن بیستم رسما اعلام کردند که تمام مشکلات و معضلات کلاسیک فلسفه – از قبیل اراده آزاد ، جبر گرایی و غیره – صرفا به خاطر زبان لاینحل مانده اند.»

*****

آری ....

سخنی بود که بر دل نشست ! نه فقط تمام مشکلات و معضلات فلسفه بلکه بسیاری از مشکلات و معضلات زندگی ....

آری ....

چندی است که مجموعه ای از عقاید ، مجموعه ای از احساسات ،  مجموعه ای از ایده ها ، مجموعه ای از تجارب ، مجموعه ای از اسالیب (metods) و درمجموع مجموعه ای از مجموعه ها در ذهن و دلم مانده اند و هربار تا گلو و هربار تا سر انگشتانم می آیند و بس ! گویی محکومند به ماندن در خودم و گویی محکومم به لاینحل بودن .....

آری...

آری این چنین است برادر !!

 

پی نوشت بی ربط :

واژه رنگ زندگی بود

      وقتی تو فکر تو بودم 

           عطر گل با نفسم بود

                وقتی از تو می سرودم

                             از تو می سرودم ....

هارمونی(HARMONY): این مهم اصل جامع / یا هارمونیا معجزه کن!


هارمونی از مباحثیه که اولین بار توسط فیثاقورسیون مطرح شده اما فقط در سال های اخیر بوده که در نظام های مختلف اجتماعی و شاخه های علوم جا باز کرده. اما تو ایران هیچ وقت به مفهوم هارمونی توجه نشده. حالا اگه می خواین بدونین هارمونی چی هست می تونید تو اینترنت سرچ کنین اما بیشتر از اینکه هارمونی یعنی « تطابق، هماهنگی، نظم و تعادل » چیزی دستگیرتون نمی شه. البته یه جمله ی خیلی جالب هم هست از فيلولائوس که می گه: « چيزهايى كه بى شباهت، بدون نسبت و بدون اندازه با يكديگر تركيب شده اند، به نحو ضرورى بوسيله هارمونى به يكديگر می پيوندند. »

حالا من این جا چونان یک فیلسوف سال سوم ریاضی_فیزیک مقطع متوسطه! می خوام براتون بگم هارمونی چیه، به مثابه ی هلو که برود درون گلو!


هارمونی: میزانی از شباهت بین دو موضوع که آن دو را به هم مرتبط سازد، به همراه میزانی از تضاد که مکمل یکدیگر باشند.


يكى از ويژگى هاى اصلى نظريه فيثاغورسيان اين است كه آنها هارمونى و نسبت (اندازه، Symmetria) را نه تنها به عنوان چيزى ارزشمند، زيبا و مفيد بلكه واقعى و معين ملاحظه كردند، یک ويژگى عينى (Objective) كه اشيا را مطابق با قواعد و نظم آنها مشخص مى سازد. ديگر اينكه، هارمونى كاملاً يك عين مشخص نيست بلكه ترتيب درست تعداد زيادى از اعيان است.


چه جوری تشخیص بدیم:

1- جهان هارمونیک است، از جهان الگو بگیریم.

2- اگر بین دو چیز تشابه و تضاد وجود داشت (که البته وجود دارد) و نسبت تشابه به تضاد نسبت معتدلی بود و در عین حال بین این دو موضوع پیوستگی یا وابستگی نیز وجود داشت؛ می تونیم بگیم این دو جزء درصد خوبی از هارمونیو دارن. (هارمونیک _HARMONIC_ هستن)


البته منظور از تشابه، تشابه در اصل خواص وجوده؛ خاصیت هایی که تغییرناپذیر و ثابت اما تأثیرپذیرن.



مثال شهودی هارمونی: فیثاقورسیون از موسیقی برای ارزیابی نظراتشون درباره ی هارمونی استفاده می کردن و سعی می کردن مصادیق هارمونیو تو موسیقی پیدا کنن، بنابراین منم مثالی هر چند غیر تخصصی درباره ی موسیقی می زنم:

دو تا نت موسیقی برای اینکه با هم یه ترکیب خوب و مناسبو ایجاد کنن باید به هم نزدیک باشن (تشابه در اصل خواص) امّا هرکدوم از این نت ها می تونن با یه آلت موسیقایی متفاوت نواخته شن یا می تونن شدت صدای متفاوتی داشته باشن (خواص کم اهمیت فرعی) اما باید نحوه ی نواخته شدنشونو طوری متناسب با هم تنظیم کرد (تأثیر پذیری) که قطعه ای گوش نواز ساخته بشه.


تمرین!: به هارمونی تو یه ظرف میوه یا هرچی که دوس دارین فکر کنین.


البته چیزی که مهمه مصادیق هارمونی در آدم هاست..




پ.ن: هارمونیک باشیم و خدمت گزار!

پ.ن: عقاید هارمونیکم جهانو پذیرفتنی تر میکنه، تنها مشکل اینه که سوم دبیرستانم!

پ.ن: ابوسعيد ابوالخير: تصوف دو چيز است، يک سو نگريستن و يکسان زيستن.


status پ.ن!: (قیصر امین پور)

گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟

شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

پر می زند دلم به هوای غزل، ولی

گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

...


از محيا به كنعان به باغ خاطره

صحنه ي اول: سينما؛


شهاب: چرا ما همش روي صندلياي سينما افقي مي شيم ؟!

عليرضا: مگه بقيه نمي شن؟!

شهاب: پاشو نگا كن!

من پا ميشم بقيه رو نگاه ميكنم، همه عمودين!!

عليرضا: ولش كن، راحت باش!


جاي خوبي بود، چون كسي رديف جلو نبود كه موهاش بخوره به كف كفشامون!


***


اندي پيش رفتيم سينما، «محيا» ديديم.

كارگردانش اون قدر اول فيلم تف داده بود! كه مجبور شد آخر فيلمو با بخيه ببنده!

اما خوب بود چون توي اون تاريكي راحت روي صندلياي سينما افقي شديم و سر به جيب مراقبت فرو برديم اما در بحر مكاشفت مستغرق نشديم! يه خورده شنا كرديم تا رسيديم به «كنعان» ماني حقيقي!

يكي از فكرايي كه من دارم و هميشه سعي ميكنم بهش برسم، اينه:

« من چيز خاصي نيستم اما خودم هستم. »

بهرام رادان تو كنعان واقعاً شخصيتش مطابق با اين فكر من بود، حتماً لازم نيست علي كنعان بشي اما اون يه مثال بود از كسي كه چيز خاصي نيست اما خودش بود. به من كه اين مثال خيلي چسبيد!

اين خيلي مهمه كه آدم خودش باشه و مهم اين باشه كه خودشه! يه مثال ميزنم كه خوشبختي آقاي X كه همچين آدمي هست مشخص بشه:


آقاي X يه شب رو پشت بوم! خونشون خوابيده بود، يه دفه يه عده آدم فضايي مي دزدنش كه ببرن روش آزمايش هاي علمي انجام بدن! اما سفينشون رو بوركينافاسو خراب ميشه! آقاي X پياده ميكنن تا سفينه رو هل بده! آقاي X اون قدر سفينه رو هل ميده تا سفينه راه بيافته اما وقتي سفينه راه ميافته، آدم فضايي ها از ترس اينكه اگه ترمز كنن، سفينه خاموش شه! گازشو ميگيرن ميرن و آقاي X تو بوركينافاسو جا ميزارن! حالا فرداش بوركينافاسويان! آقاي X مي بينن و ازش ميپرسن: هي مستر! تو كي هستي؟ اصلاً چي هستي؟!

آقاي X لبخند ميزنه و ميگه: «من چيز خاصي نيستم، فقط خودم هستم! »

حالا به نظر شما اگه فرد ديگه اي بود مي تونست لبخند بزنه؟ مي تونست جواب بده؟ نمي تونست. اين آقاي X هست كه حتي تو بوركينافاسو هم خودشه! مهم اينه و اين مهمه..


***


صحنه ي آخر؛


عليرضا و شهاب و الياس و استاد و رامين و ننه ي ميلفندلسكي از سينما آمده، تو كافي شاپ باغ خاطره به ساندويچ خوردن نشسته اند! ننه ي ميلفندلسكي نوشابرو چپه كرده و جريان نوشابه داره ليوانشو با خودش ميبره! ننه ي ميلفندلسكي خوشحاله و با ليوانش و نوشابه ي سيال روي ميز داره قايق بازي مي كنه!


Shahab: عليرضا، اين قايقو مي بيني ياد كي مي افتي؟!

عليرضا به سقف نگاه مي كند، سپس آخرين لقمه ساندويچش را به سختي فرو مي برد. (نمي دونم لقمه گير كرد يا گلوم گير كرد! )

Alireza: خوب شد آخر ساندويچم بود اينو گفتي !!




پ.ن: شیخ (شیخ ابوسعید ابوالخیر) را گفتند: " فلان کس بر روی آب می‌رود! گفت: «سهل است! وزغی و صعوه ای (پرنده کوچک آوازخوان) نیز بروی آب می‌رود» گفتند که: «فلانکس در هوا می‌پرد!» گفت: «زغنی ومگسی در هوا بپرد». گفتند: "فلان کس در یک لحظه از شهری بشهری میرود. شیخ گفت: "شیطان نیز در یک نفس از مشرق به مغرب می‌شود، این چنین چیزها را بس قیمتی نیست.مرد آن بود که در میان خلق بنشیند و برخیزد وبخسبد وبا خلق ستدوداد کند و با خلق در آمیزد و یک لحظه از خدای غافل نباشد.


حسين بن منصور حلاج در نظم و نثر عطار نيشابوري

پير ما وقت سحر بيدار شد

از در مسجد بر خمار شد


از ميان حلقه ي مردان دين

در ميان حلقه زنار شد


كوزه دردی به يك دم در كشيد

نعره ای در بست و دردی خوار شد


چون شراب عشق در وی كار كرد

از بد و نيك جهان بيزار شد


اوفتان خيزان چو مستان صبوح

باده اي بر كف سوی بازار شد


غلغله در اهل اسلام اوفتاد

كای عجب اين پير از كفار شد


هر كسی میگفت: كين خذلان بود

كان چنان پيری چنين غدار شد


هر كه پندش داد بندش سخت كرد

در دل او پند خلقان خوار شد


خلق را رحمت همی آمد بر او

گرد او نظارگی بسيار شد


آنچنان پير عزيز از يك شراب

پيش چشم اهل عالم خوار شد


پير رسوا گشته، مست افتاده بود

تا از آن مستی دمی هشيار شد


گفت اگر بد مستيی كردم رواست

جمله را می بايد اندر كار شد


مي سزد در شهر اگر مستي كند

هر كه او خود پردل و عيار شد


خلق گفتند: اين گدای كشتنیست

كشتن اين مدعی بسيار شد


پير گفتا: كار را باشيد زود

كين گدای گبر دعوی دار شد


صد هزاران جان نثار روی آنك

جان صديقان برو ايثار شد


اين بگفت و آتشين آهی بزد

وانگهی بر نردبان دار شد


از غريب و شهری و از مرد و زن

سنگ از هر سو برو انبار شد


پير در معراج خود چون جان بداد

در حقيقت محرم اسرار شد


جاودان اندر حريم وصل دوست

از درخت عشق برخوردار شد


قصه آن پير حلاج اين زمان

انشراح سينه ي ابرار شد


در درون سينه و صحرای دل

قصه او رهبر عطار شد




... پس ببردند تا بکشند،

صد هزار آدمی گِرد آمدند،

و او چشم گرد همه می‌‌گردانيد،

و می‌‌گفت: «حق، حق، انا الحق».

نقل است که درويشی در آن ميان از او پرسيد:

«عشق چيست؟»

گفت: « امروز بينی، و فردا، و پس فردا »

آن روز بکشتند،

روز ديگر بسوختند

و سيم روز بر بادش دادند.




دیالوگ

 شخصیت های دیالوگ :

من : همون من !

علیرضا : همین علیرضا ! (نه امامیان)

کتاب : کتاب ادبیات سال سوم !

محمد صفایی : دبیر ادبیات،استاد،فاضل،مهربون،زرنگ و کلی صفات عدیده نیکوی دگر !! و هم چنین از معدود دلخوشی های موجود برای مدرسه اومدن !

حسن : بچه کلاس !

بچه مردان : امیررضا مردان ، از چوچکای اون کلاسی !

مجید شمس : بچه کلاس ، یحتمل عجیب ترین خلقت خدا ! همون شی العجاب !

یه یه یه یه :منظور خندست !! البته استعاره از پیمان خودمون هم هست ! این پیمانو شمس باهم برای کسب عنوان عجیب ترین خلقت خدا مسابقه دارن !! پیروز این مسابقه رو هم فقط خدا می دونه !

********

شنبه ، زنگ سوم ادبیات :

کتاب : خدا به انسان می گوید : « شفایت می دهم از این رو که آسیبت می رسانم – دوستت دارم از این رو که مکافاتت می کنم .»

محمد صفایی : به به!اگربا دیگرانش بود میلی              چرا جام مرا بشکست لیلی

من : !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ، بعدشم تو دلم " یه یه یه یه "!

من : علیرضا دقت کن ! برای تو سرودنش !!

علیرضا : "یه یه یه یه یه" !

شنبه ، زنگ تفریح سوم :

علیرضا :  نه خداییش چرا ؟ نه خب چرا ؟ نه ، چرا !!؟ آخه جون من چرا !!؟

من : " یه یه یه یه یه "

یکشنبه ، زنگ آخر جلوی مدرسه :

من : حسن ، آهای حسن بیا !

حسن : چیه ؟

من : اگر با دیگرانش بود میلی         چرا جام مرا بشکست لیلی ؟؟؟؟

حسن : یه یه ! نمی دونم ، حتما کخ داشته !

5 دقیقه بعد :

من و علیرضا : آهاااای ! بچه مردان بدو بیا اینجا !! هوووووو !!

بچه مردان ( از اونور خیابون) : چیه چی میگین !؟

من و علیرضا : بیا اینور مرتیکه ی [..............]

بچه مردان (اینور خیابون) : ها چیه !!؟

من و علیرضا : اگر با دیگرانش بود میلی                چرا جام مرا بشکست لیلی؟؟؟؟

بچه مردان : یه یه !! منو اس می کنین ؟ می خوام برم خونمون ، سریع بگین چی کار دارین !؟

من و علیرضا : اگر با دیگرانش بود میلی          چرا جام مرا بشکست لیلی ؟؟؟؟

بچه مردان : یه یه ، حتما سرش به دیگران بند بوده ، لنگش گرفته به جام تو !

5 دقیقه بعد ، همچنان جلوی مدرسه :

مجید شمس : با دوچرخه درحال رد شدن روی دوچرخه می خندد !

من : شمس نخند !

علیرضا : هوی منگول بیا !!

شمس : چیه ؟

علیرضا : اگر با دیگرانش بود میلی                   چرا جام مرا بشکست لیلی ؟؟؟

شمس : چی ؟

علیرضا : اگر با دیگرانش بود میلی                   چرا جام مرا بشکست لیلی ؟؟؟

شمس : چی ؟

علیرضا : اگر با دیگرانش بود میلی                   چرا جام مرا بشکست لیلی ؟؟؟

شمس : چی ؟

.

.

.

n بار ....

 

من : ولش کن بابا ! شمس جان سریع برو خونتون ناهارتو بخور،آفرین !

شمس : در حالی که می خندد ، خدافظ !

علیرضا : نخند ، خدافظ !

*****

من : راستی سرویسم کدوم بود ؟

علیرضا : فکر کنم رفت ، جا موندی !

من : خب پس بریم ایستگاه اتوبوس !

علیرضا : بریم !

من و علیرضا : یه یه یه یه !!

*****

حالا واقعا :

اگربا دیگرانش بودMaili                        چرا جام مرا بشکست لیلی !!!!؟؟؟؟

 اندر احوالات بسی از اطرافیان ...

یکی را پسری [و احیانا دختری] کودن بود . پیش یکی از دانشمندان فرستاد ، که مرین را تربیتی می کن ، مگر که عاقل شود . روزگاری تربیت کردش و موثر نبود ، پیش پدرش کس فرستاد که : این عاقل نمی باشد و مرا دیوانه کرد !

 چـون بــود اصـل گــوهـری قــابـل ---------- تـربـیـت را در او اثـر باشـد

هـیــچ صــیـقـل نـکـو نـدانـد کــرد ---------- آهـنی را کـه بدگهر باشد

سگ به دریای هفت گانه بشوی ---------- که چو تر شد پلیدتر باشد

خــر عیسی گـــرش به مکه برند ---------- چـون بیاید هنوز خـر باشد

 *****

پ.نs  = (پی نوشت ها):

1-اطرافمون زیادن ، نمی بینیشون !!!؟

2-گلستان ، باب 7th ،با قطره ای تلخیص و تصرف !!