زمستان است

هرگاه چشمی گریان شود، باران است

گر اشک شوق باشد

_چون آن چه که در وصال یاران است_

بهاران است

چنین اشکی

اما تحفه ی خزان است

از آن گذشتیم

کنون

زمستان است

گل ها خوار و شکفته خاران است

این را سبب روزگاران ندانم که کار انسان است

اثری از دلی زخمی و پریشان است

دلی که کنون خسته و غمگین و نالان است

چون آن که در فراق یاران نه،

که در فراق یاری یاران است

(که در فراغ یاران است!)