کس ندارد ذوق مستی، میگساران را چه شد؟
زمستان است
هرگاه چشمی گریان شود، باران است
گر اشک شوق باشد
_چون آن چه که در وصال یاران است_
بهاران است
چنین اشکی
اما تحفه ی خزان است
از آن گذشتیم
کنون
زمستان است
گل ها خوار و شکفته خاران است
این را سبب روزگاران ندانم که کار انسان است
اثری از دلی زخمی و پریشان است
دلی که کنون خسته و غمگین و نالان است
چون آن که در فراق یاران نه،
که در فراق یاری یاران است
(که در فراغ یاران است!)
+ نوشته شده در یکشنبه ۹ خرداد ۱۳۸۹ ساعت توسط Alireza
|