آهوی قلم را با کلی منّت بلند می کنم که این سکوت یک ماه و چند روزه را بشکنم! آهوی قلم به اکراه می خیزد و بر این لوح تار عنکبوت بسته می خرامد امّا از یک آهوی عاشق باتوم خورده ی پشت کنکوری که ادعای روشنفکری اش هم می شود، نمی توان انتظار زیادی داشت!

گفتار نخست: لحظاتی با طعم...؟!
سلام! خوبی؟! (زحمت کشیدم! گفتم که از آهوی قلم انتظار زیادی نمی رود اما نمی دانید که همین را با چه احساسی بیان کرد! ضمناً آهوی قلم توضیح می دهد که "خوبی؟!" مجاز از "هنوز زنده ای؟!" یا "هنوز نفس می کشی؟!" است!)
گفتار دیّم:
یادم رفت!
گفتار سیّم:
امروز چهارم "امرداد" است و 2 روز از سالگرد احمد شاملو می گذرد و غیره! فقط جایی نگین "مرداد" که بهتون می خندن!
آهوی قلم خسته شد! تا وقتی که خستگی در می کنه جا داره که نزدیک شدن به ایّام غرور آفرین کودتای 28 مردادو تبریک بگم! + یه خورده اشعار غنایی که راه رو برای آهوی قلم هموار کنه:
« باید که لهجه ی کهنم را عوض کنم / این بغض گره خورده در دهنم را عوض کنم »
توی این یک ماه که چیزی ننوشتم توو این وبلاگ، تقریباً چت هم نکردم، با تلفن هم حرف نزدم، غیر از آدمای توو مدرسه هم تقریباً هیچ کس رو ندیدم! آدمایی که منو by the options (دربارش بحث دارم بعداً!) بشناسن، فکر می کنن که خب سمپادیه و حتماً درس می خونه! آخی! طفلکی! اما خب نه! فکر می کنم کمتر کسی دوره ی کتاب های گاج تار عنکبوت گرفته رو داشته باشه! پس چی کار می کردم؟! اولاً که درباره ی این موضوع که توو این مدّت در قید حیات بودم یا نه، تردید های جدی وجود داره که مرتفع نمی شه!
« خدا را به جان خراباتیان / کزین تهمت هستی ام وا رهان »
« به میخانه ی وحدتم راه ده / دل زنده و جان آگاه ده! »
هوی آهوی کره بز! بیا این ور! (باز آهوی قلم زده بود توو جاده خاکی!)
گفتار چهارم:
یه "ثانیاً" از گفتار سوم بدهکار بودم که این جا اداش می کنم:
توو این مدّت به تاریخ 30 سال گذشته علاقه پیدا کردم! چی شد؟!
« بسی حقه دیدم در این سالِ سی / تقلب ندیدم به این خالصی »
واااای! نمی دونی چه شکر خوریای زیادی که نشده توو این سال ها! دوست داشتم یه مقاله دربارش بنویسم اما خب نفس امّاره گفت: "تو سر پیازی یا ته پیاز؟! بدو برو درستو بخون!". این شد که من و آهوی قلم فعلاً ملولیم تا چه شود فرداها!
دیگه این که این روزا مدرسه می رفتم و می رم! همین جا رسماً اعلام می کنم که شروع پیش دانشگاهی در تابستون، بدعتی نامشروع و تجاوزی آشکار هست...(بحث مدرسه شد، آهوی قلم حوصله اش سر رفت! میگه بریم گفتار بعدی!)
گفتار پنجم:
"هر شب میان مقبره ها راه می روم / شاید هوای زیستنم را عوض کنم"
یه روز صبح زود با دوچرخه راه افتادم برم مقابر شاید هوای زیستنم عوض شه! از حدود یک سال پیش علاقه ای پیدا کردم به مقابر چون با روحیاتم جوره! ان شاء الله که عوض شه! (برای درک بهتر این موضوع می تونین به "آقای سلیمانی" توو فیلم "بیست" مراجعه کنین! ضمناً دم عبدالرضا (کاهانی) هم گرم!)
تقریباً صبح زود رسیدیم اون جا، دور مقابر پر لیوان بود! مثل این که اموات گلویی تر کرده بودن و...
Nonalcoholic بوده؟!
گفتار ششم: !
بخش سانسور نشده: [a]+[b]<[a+b]
گفتار هفتم:
یه تابلوی پاییز زدم به دیوار اتاقم که در کنار اون تابلوی قدیمی ی شاهزاده خانم مینیاتوری، کمک می کنن به گذشتن لحظات، تحملشون!
گفتار آخر:
لحظه های گنگ و پوچ بی تابانه و غمگین خسته و داغ و یخ زده... را به موج یأس و امید می گذرانم!