یادواره ی بیگ بنگ - گرامی داشت پارسال، امروز!

آهای خوشگل عاشق آهای عمر دقایق

آهای وصله به موهای تو سنجاق شقایق


آهای ای گل شب‌بو آهای گل هیاهو

آهای طعنه زده چشم تو به چشمای آهو


دلم لاله عاشق آهای بنفشه تر

نكن غنچه نشكفته قلبم رو تو پرپر


من كه دل به تو دادم چرا بردی ز یادم

بگو با من عاشق چرا برات زیادم


آهای صدای گیتار آهای قلب رو دیوار

اگه دست توی دستام نذاری خدانگهدار


خدانگهدار...


دلت یاس پراحساسه آی مریم نازم

تا اون روزی كه نبضم بزنه ترانه‌سازم


برات ترانه‌سازم تو آهنگی و سازم

بیا برات میخوام از این صدا قفس بسازم


آهای خوشگل عاشق آهای عمر دقایق

آهای وصله به موهای تو سنجاق شقایق


آهای ای گل شب‌بو آهای گل هیاهو

آهای طعنه زده چشم تو به چشمای آهو


دلم لاله عاشق آهای بنفشه تر

نكن غنچه نشكفته قلبم رو تو پرپر


من كه دل به تو دادم چرا بردی ز یادم

بگو با من عاشق چرا برات زیادم


آهای صدای گیتار آهای قلب رو دیوار

اگه دست توی دستام نذاری خدانگهدار*


خدانگهدار...


DownLoaD



* کلاً اگه دست توی دستام بذاری باز هم خدانگهدار! همیشه "خدانگهدار" اما هیچ وقت "خداحافظی" نمی کنم!



پ.ن0: خاطراتمو ادامه می دم نوشتنشونو!

پ.ن1: غصه بخوریم، روزه مون باطل میشه؟

پ.ن2: داشتم عکسای پارسالمونو نیگا می کردم، آخی!

پ.ن3: سخن بسیار است اما چه گویم که این نه گفتنیست، زندگیست!

سفر نامه ی حجاز - قسمت 0

چون رایت عشق آن جهانگیر

شد چون مه لیلی آسمان گیر


هرروز خمیده نام تر گشت

در شیفتگی تمامتر گشت


هر شیفتگی کز آن نورداست

زنجیر بر صداع مرد است


برداشته دل ز کار او بخت

درمانده پدر به کار او سخت


می‌کرد نیایش از سر سوز

تازان شب تیره بردمد روز


حاجت گاهی نرفته نگذاشت

الا که برفت و دست برداشت


خویشان همه در نیاز با او

هر یک شده چاره‌ساز با او


بیچارگی ورا چو دیدند

در چاره‌گری زبان کشیدند


گفتند به اتفاق یک سر

کز کعبه گشاده گردد این در


حاجت گه جمله جهان اوست

محراب زمین و آسمان اوست


پذرفت که موسم حج آید

ترتیب کند چنانکه باید


چون موسم حج رسید برخاست

اشتر طلبید و محمل آراست


فرزند عزیز را به صد جهد

بنشاند چو ماه در یکی مهد


آمد سوی کعبه سینه پرجوش

چون کعبه نهاد حلقه بر گوش


گوهر به میان زر برآمیخت

چون ریگ بر اهل ریگ می‌ریخت


شد در رهش از بسی خزانه

آن خانه گنج گنج خانه


آندم که جمال کعبه دریافت

دریافتن مراد بشتافت


بگرفت به رفق دست فرزند

در سایه کعبه داشت یکچند


گفت ای پسر این نه جای بازیست

بشتاب که جای چاره سازیست


در حلقه کعبه کن دست

کز حلقه غم بدو توان رست


گو یارب از این گزاف کاری

توفیق دهم به رستگاری


رحمت کن و در پناهم آور

زین شیفتگی به راهم آور


دریاب که مبتلای عشقم

و آزاد کن از بلای عشقم


مجنون چو حدیث عشق بشنید

اول بگریست پس بخندید


از جای چو مار حلقه برجست

در حلقه زلف کعبه زد دست


می‌گفت گرفته حلقه در بر

کامروز منم چو حلقه بر در


در حلقه عشق جان فروشم

بی‌حلقه او مباد گوشم


گویند ز عشق کن جدائی

کاینست طریق آشنائی


من قوت ز عشق می‌پذیرم

گر میرد عشق من بمیرم


پرورده عشق شد سرشتم

جز عشق مباد سرنوشتم


آن دل که بود ز عشق خالی

سیلاب غمش براد حالی


یارب به خدائی خدائیت

وانگه به کمال پادشائیت


کز عشق به غایتی رسانم

کو ماند اگر چه من نمانم


از چشمه عشق ده مرا نور

واین سرمه مکن ز چشم من دور


گرچه ز شراب عشق مستم

عاشق‌تر ازین کنم که هستم


گویند که خو ز عشق واکن

لیلی‌طلبی ز دل رها کن


یارب تو مرا به روی لیلی

هر لحظه بده زیاده میلی


از عمر من آنچه هست بر جای

بستان و به عمر لیلی افزای


گرچه شده‌ام چو مویش از غم

یک موی نخواهم از سرش کم


از حلقه او به گوشمالی

گوش ادبم مباد خالی


بی‌باده او مباد جامم

بی‌سکه او مباد نامم


جانم فدی جمال بادش

گر خون خوردم حلال بادش


گرچه ز غمش چو شمع سوزم

هم بی غم او مباد روزم


عشقی که چنین به جای خود باد

چندانکه بود یکی به صد باد




پ.ن: این که در بالا خوندید، مناسک بود! ضمناً اونایی که نمی دونستن هم فهمیدن قضیه از چه قرار بوده!

پ.ن2: استفتائات پذیرفته می شود !!

پ.ن3: خاطراتمو نوشتم اما هنوز تموم نشده، خردک خردک up می کنم!

پ.ن4: بعد از اولین نظر به کعبه 3 تا آرزو داری که مستجاب میشن! درباره ی این مهم ترین آرزوها کسی می تونه حدسی بزنه؟!

پ.ن4: توو این مدت خیلی چیزا رو یادم رفته! چیزی/کسی هست که باید به خاطر داشته باشم؟!

پ.ن5: دیروز که بعد از 20_10 روز اومدم اینترنت! احساس کردم رو اینترنت گرد مرده پاشیدن! (غبار مرگ بر اینترنت فرو نشسته!)، کسی هنوز زنده هست؟!


خداحافظ!*

به نام خدا (بخشنده ی مهربون!)

من نمیرم زان که بی جان می زیم     جان نخواهم چون به جانان می زیم


Always in my heart


love,

AlirezA


* جدی نگیرید!

پ.ن: متن بالا یک وصیت نامه بود! همین!

پ.ن2: اونی که خداحافظی می کنه بر می گرده اما...

پ.ن3: These days feel like the last days of winter!r

آهوی قلم در کشکول امردادی!

آهوی قلم را با کلی منّت بلند می کنم که این سکوت یک ماه و چند روزه را بشکنم! آهوی قلم به اکراه می خیزد و بر این لوح تار عنکبوت بسته می خرامد امّا از یک آهوی عاشق باتوم خورده ی پشت کنکوری که ادعای روشنفکری اش هم می شود، نمی توان انتظار زیادی داشت!

گفتار نخست: لحظاتی با طعم...؟!

سلام! خوبی؟! (زحمت کشیدم! گفتم که از آهوی قلم انتظار زیادی نمی رود اما نمی دانید که همین را با چه احساسی بیان کرد! ضمناً آهوی قلم توضیح می دهد که "خوبی؟!" مجاز از "هنوز زنده ای؟!" یا "هنوز نفس می کشی؟!" است!)


گفتار دیّم:

یادم رفت!


گفتار سیّم:

امروز چهارم "امرداد" است و 2 روز از سالگرد احمد شاملو می گذرد و غیره! فقط جایی نگین "مرداد" که بهتون می خندن!

آهوی قلم خسته شد! تا وقتی که خستگی در می کنه جا داره که نزدیک شدن به ایّام غرور آفرین کودتای 28 مردادو تبریک بگم! + یه خورده اشعار غنایی که راه رو برای آهوی قلم هموار کنه:

« باید که لهجه ی کهنم را عوض کنم / این بغض گره خورده در دهنم را عوض کنم »

توی این یک ماه که چیزی ننوشتم توو این وبلاگ، تقریباً چت هم نکردم، با تلفن هم حرف نزدم، غیر از آدمای توو مدرسه هم تقریباً هیچ کس رو ندیدم! آدمایی که منو by the options (دربارش بحث دارم بعداً!) بشناسن، فکر می کنن که خب سمپادیه و حتماً درس می خونه! آخی! طفلکی! اما خب نه! فکر می کنم کمتر کسی دوره ی کتاب های گاج تار عنکبوت گرفته رو داشته باشه! پس چی کار می کردم؟! اولاً که درباره ی این موضوع که توو این مدّت در قید حیات بودم یا نه، تردید های جدی وجود داره که مرتفع نمی شه!

« خدا را به جان خراباتیان / کزین تهمت هستی ام وا رهان »

« به میخانه ی وحدتم راه ده / دل زنده و جان آگاه ده! »

هوی آهوی کره بز! بیا این ور! (باز آهوی قلم زده بود توو  جاده خاکی!)


گفتار چهارم:

یه "ثانیاً" از گفتار سوم بدهکار بودم که این جا اداش می کنم:

توو این مدّت به تاریخ 30 سال گذشته علاقه پیدا کردم! چی شد؟!

« بسی حقه دیدم در این سالِ سی / تقلب ندیدم به این خالصی »

واااای! نمی دونی چه شکر خوریای زیادی که نشده توو این سال ها! دوست داشتم یه مقاله دربارش بنویسم اما خب نفس امّاره گفت: "تو سر پیازی یا ته پیاز؟! بدو برو درستو بخون!". این شد که من و آهوی قلم فعلاً ملولیم تا چه شود فرداها!

دیگه این که این روزا مدرسه می رفتم و می رم! همین جا رسماً اعلام می کنم که شروع پیش دانشگاهی در تابستون، بدعتی نامشروع و تجاوزی آشکار هست...(بحث مدرسه شد، آهوی قلم حوصله اش سر رفت! میگه بریم گفتار بعدی!)


گفتار پنجم:

"هر شب میان مقبره ها راه می روم / شاید هوای زیستنم را عوض کنم"

یه روز صبح زود با دوچرخه راه افتادم برم مقابر شاید هوای زیستنم عوض شه! از حدود یک سال پیش علاقه ای پیدا کردم به مقابر چون با روحیاتم جوره! ان شاء الله که عوض شه! (برای درک بهتر این موضوع می تونین به "آقای سلیمانی" توو فیلم "بیست" مراجعه کنین! ضمناً دم عبدالرضا (کاهانی) هم گرم!)

تقریباً صبح زود رسیدیم اون جا، دور مقابر پر لیوان بود! مثل این که اموات گلویی تر کرده بودن و...

Nonalcoholic بوده؟!


گفتار ششم: !

بخش سانسور نشده: [a]+[b]<[a+b]


گفتار هفتم:

یه تابلوی پاییز زدم به دیوار اتاقم که در کنار اون تابلوی قدیمی ی شاهزاده خانم مینیاتوری، کمک می کنن به گذشتن لحظات، تحملشون!


گفتار آخر:

لحظه های گنگ و پوچ  بی تابانه و غمگین  خسته و داغ و یخ زده... را به موج یأس و امید می گذرانم!