جهت خالی نبودن عریضه!

دل من دیده بوسی دوست دارد
در اینترنت عروسی دوست دارد
دل من مثل یک وبلاگ عاشق
نظرهای خصوصی دوست دارد!


پ.ن: اون یکی وبلاگم فعال تره؟!
پ.ن2: آن دگر نویسنده ی سابق مرحوم مغفور جنت مکان این تارنما هم رفته توو نمیدونم کجای بارون!

خرمالو!

وقتی به فردا همین ساعت فکر می کنم قلقلکم میاد!

رویا

روز عاشورا بود و به دلیل نزدیکی با سالگرد آیت الله منتظری(ره) داشتیم برای ایشون عزاداری می کردیم. یه دفه نیروهای سرکوب ریختن سرمون و فرار کردیم. یه جای خلوت با یکیشون درگیر شدم اما چون تنها بود دمشو گذاشت روو کولش و در رفت... بعداً اطلاعات اومد از توو خونه مون بردم! توو مسیر تا مقرشون، یهو دویدم توو یه کوچه ای از روی یه دیوار کوتاه گذشتم و بعد از پشت بوم ها و پنجره ها فرار کردم از چنگشون. مامانمو دیدم و باهاش خداحافظی کردم. بعد به نحو مبهمی سر از آمریکا دراوردم در حالی که نمی دونستم توو کدوم شهر یا ایالتم! داشتم واسه خودم چرخ می زدم که دیدم خانواده ام هم موقتاً اومدن اون جا تا جویای احوالم بشن. باهاشون رفتم هتل. وقت نهار بود، چون من انگیلیسم بهتره رفتم سفارش بدم؛ طرف پرسید: "?And what to drink". من داشتم منو رو می دیدم که متوجه شدم خواهرم داره به تندی نگاهم می کنه! سریع گفتم: "!Pepsi". گفت: "!?Just". گفتم: "!yeah".
من فعلاً نمی تونستم برگردم ایران؛ قرار شد یه مقدار پول بهم بدن و من داشتم سعی می کردم یه آشنایی توو آمریکا پیدا کنم و اگه نشد برم کانادا...
[ادامه در شب های آینده!]

کس ندارد ذوق مستی، میگساران را چه شد؟

زمستان است

هرگاه چشمی گریان شود، باران است

گر اشک شوق باشد

_چون آن چه که در وصال یاران است_

بهاران است

چنین اشکی

اما تحفه ی خزان است

از آن گذشتیم

کنون

زمستان است

گل ها خوار و شکفته خاران است

این را سبب روزگاران ندانم که کار انسان است

اثری از دلی زخمی و پریشان است

دلی که کنون خسته و غمگین و نالان است

چون آن که در فراق یاران نه،

که در فراق یاری یاران است

(که در فراغ یاران است!)

24

چشم در راه کسی هستم

کوله بارش بر دوش*

آفتابش در دست

خنده بر لب، گل به دامن، پیروز

کوله بارش سرشار از عشق، امید

آفتابش نوروز

با سلامش، شادی

در کلامش، لبخند

از نفس هایش گل می بارد

با قدم هایش گل می کارد.

مهربان، زیبا، دوست

روح هستی با اوست!

 فریدون مشیری 


* یعنی کوله پشتی داره!!

آزمون ورودی زایشگاه های گاو !!

به نام خدایی که عشق را آفرید که مثلاً چی بشه؟!


1) وای وای وای! پارمیدای من کوووووش؟ (3)

2) اگر با دیگرانش بود میلی ، چرا جام مرا بشکست لیلی؟ (4)

3) چی کار کنم؟! (1)

الف) غم زمانه خورم

ب) فراق یار کشم

ج) برم بمیرم!

د) همه ی موارد

4) با توجه به سؤال بالا، "به طاقتی که ندارم کدام بار کشم؟" (2)

5) میان ابرو و چشم تو گیر و داری بود ، در آن میانه شدم کشته این چه کاری بود*؟! (2)

6) از سؤالات زیر به 4 مورد پاسخ دهید. (هر مورد 2 نمره)

الف) ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه؟!

ب) مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه؟!

ج) شاه خوبانی و منظور گدایان شده ای ، قدر این مرتبه نشناخته ای یعنی چه؟!

د) زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب ، این چنین با همه درساخته ای یعنی چه؟!

ﻫ) نه سر زلف خود اول تو به دستم دادی ، بازم از پای درانداخته ای یعنی چه؟!

و) سخنت رمز دهان گفت و کمر سر میان ، وز میان تیغ به ما آخته ای یعنی چه؟!

ز) هر کس از مهره ی مهر تو به نقشی مشغول ، عاقبت با همه کج باخته ای یعنی چه؟!

ح) حافظا در دل تنگت چو فرود آمد یار ، خانه از غیر نپرداخته ای یعنی چه؟!


سؤال تشویقی (0/25 !)

چو می توان به صبوری کشید جور عدو ، چرا صبور نباشم که جور یار کشم؟!


در بیابان های تبعید

تا حالا شده یه SMS بزنید، بعد درحالی که لبخندی به پهنای یک قاش هندوانه روی صورتتون نقش بسته، چند بار بالا و پایین بپرید و مشت های گره کردتونو توو هوا تکون بدین؟!!

به لطف دولت خدمت گذار! این مهم شدنی شد! دیروز بعد از 8 روز smsها ردیف شد! حالا به کی SMS بزنیم؟!!


"ای مردان نیک دل! آیا آن را که دلم از او بی خویش است، ندیده اید؟"

خدا را اى دختران اورشليم!

شما را به جان‏تان و به جان  چشمان‏تان سوگند

چون محبوب  مرا ببينيد از جانب  من با او به سخن درآييد

و با او بگوئيد كه من از درد  عشق در آستانه‏ى مرگم!»

«- مگر دلدار  تو كيست

و بر دلداران  ديگرش چه فضيلت است كه از اين دست سوگندمان مى‏دهى؟

بگوى تا بدانيم و آن‏گاه پيغام  عشق  تو بگذاريم.»

«- محبوب  من سپيدروى و سرخ‏گونه است

از ده هزار نوجوان بازش توان شناخت.

سرش از زر  ابريزى نيكوتر است

مويش به نرمى چون شاخسار  نو رُسته‏ى نخل است

و به سياهى پر  غُراب را ماند.

چشمانش دو جوجه قمرى را ماند

كه در جامى پُر شير

شست‏وشو كنند

يا دو كبوتر  چاهى بر كناره‏ى كاريز

يا خود دو گوهر  سنگين بها

برنشانده به يكى قوطى  عاج.

رُخان‏اش چنان است كه از بوته‏ى‏ياسمن چيده باشند.

لبانش دو گلبرگ  ارغوان است كه از آن مُر  صافى همى‏تراود

و برش دستكارى زرين است.

دستان‏اش را به چرخ  تراش برآورده‏اند

و ناخن‏هاى‏اش

ميناى تُرسيسى‏ست.

شكم‏اش از عاج  بى‏نقص است.

ران‏هايش دو ستون  رُخام است

استوار بر دو پايه‏ى زرين.

درون  دهان‏اش دكه‏ى شكر ريزان است

و او خود - اگرش ببينيد!- خدنگ، همچون يكى نهال  جوان  سدر است و

نيكو چون سراسر  خطه‏ى لبنان است

و سراپا چيزى دلكش است،

سازه‏ئى در نهايت  دلفريبى.

دلدار  من، از اين‏گونه است،

دلدار  من

اى تمامى  دختران  اورشليم!

چنين است.»

«- اكنون، فرمان  تو بر سر  ما و بر ديده‏گان  ماست.

تنها با ما بگوى

اى زيباتر از تمامى  زيبايان!

دلدار  تو از كدامين سوى رفته است.»

«- اما چه‏گونه پاسخ توانم گفت اى جميله‏گان؟

دلدار  من، همچون عطر  فرو ريخته پريده است

به هنگامى كه رمه‏ى بوسه‏هايش را در سوسن‏زاران  من همى‏چرانيد.

كنار  خرمن  سوسن‏اش بجوئيد!

در بر  ياسمن‏اش بجوئيد اى خواهران من!

همه آن‏چه با شما در ميان توانستمى نهاد همين است

در باب  نوجوانى كه شادى  جان  من است.»

«ترجمه احمد شاملو»



پ.ن: خرداد اگر بگذرد باز روزها کوتاه می شود و غم من افزون که شب طولانی!

پ.ن2: این روزها مشغولم به Sampad2Sampad به سیاست کثیف!


بهار آرزوهای من

شده هوای آخرای اسفند!

می خوام گریه کنم!

این روحیاتی که پیدا کردم هم رسماً منو کشته! مهرداد اوستا می دونستم که شاعر بوده، یه شعری ازش هست که معمولاً بعضی بیتاشو status می زارم:

وفا نكردی و كردم، خطا ندیدی و دیدم 

شكستی و نشكستم، بُریدی و نبریدم 


اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت 

كشیدم از تو كشیدم، شنیدم از تو شنیدم


كی ام؟ شكوفه ی اشكی كه در هوای تو هر شب

ز چشم ناله شكفتم، به روی شكوه دویدم


مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم 

چرا كه از همه عالم، محبت تو گزیدم 


چو شمع خنده نكردی، مگر به روز سیاهم 

چو بخت جلوه نكردی، مگر ز موی سپیدم 


بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم 

ندامتی كه نبردم، ملامتی كه ندیدم 


نبود از تو گریزی چنین كه بار غم دل

ز دست شكوه گرفتم، بدوش ناله كشیدم 


جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی 

چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم


به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون

گهی چو اشك نشستم، گهی چو رنگ پریدم 


وفا نكردی و كردم، بسر نبردی و بردم

ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟ 


دیشب 01:40 بود که برای امتحان زبان فارسی می خوندم، تا رسیدم صفحه ی 104، بلافاصله گوشه ی کتابو تا دادم (جناس تام!)، جالب بود که پیش از این ندیده بودمش:

«زمین به بهار نشست؛ بهار گره از شکوفه باز کرد. نسیم در گیسوی بید افشان فروپیچید. غنچه شکفتن آغاز کرد و سبزه دمید. گل هم چون یادی فراموش گشته، در آغوش چمن بشکفت.

و تو ای بهار آرزوهای من، بی آن که برمن بگذری در شکوفه ها گردش می کنی؛ به دوش نسیم پرواز می کنی، در یادها می گذری، در نغمه ها می چمی...»

(مهرداد اوستا، پالیزبان صفحه ی 66)

یادمه که زیر این آسمون کم ستاره نشسته بودم و... (دیگه چیزی یادم نیست غیر از بغض الانم! نه که یادم نباشه، تازه دیشب بوده، اگه یادمم نباشه، به یاد اوردنش حداکثر 30 ثانیه فکر می خواد! نه که یادم نباشه، دارم می پیچونم!)

خلاصه اینکه:

نیست جز نامی از او در دست من / زان بلندی یافت قدر پست من

ناچشیده جرعه ای از جام او / عشق بازی می کنم با نام او


چی می گفتم؟! باز غرق شدم در فضا_زمان؛ کیست مرا یاری کند؟!

طلسم معجزتی

زان نرگس سحرآفرین مگر

که دگر

کارم از دیگری

بگذشتست

...


می خوام گریه کنم!

الان رفتم «پالیزبان» رو بخرم، نبود، نداشتن، نشنیده بودن حتی...

می گفتم: پالیزبان

می گفتن: هاااااا!!! چی؟؟!!!! (مثل جن و بسم الله!)

توو اینترنتم خبری نیس ازش، مثل اینکه از سال 1342 تجدید چاپ نشده!

اما مهم نیس،

مهم اینه که هوای آخرای اسفنده و بهار آرزوهای من، بی آن که بر من بگذرد، در شکوفه ها گردش می کند، به دوش نسیم پرواز می کند، در یادها می گذرد، در نغمه ها می چمد و بر ابرها گذر می کند؛ بی آن که بخواهد نظری به ما کند...




پ.ن: خدایا مرسی! کلی ممنون! (میرحسین 3 - 0 اح!مدی نژاد)

آنفولانزای گل سرخ !



بیا

که دیگر

مردم

من زخم خوردم

- هرچند که عشق را چنین شایسته نیست اما -

آن زخم کاری

مرا کشت

« در راه دوست جان سپردنم هوس است »

لیکن

فربه شدن لاشخوران را

از گوشت خود

تاب نارم

مانند فراق

اما چه می توان کرد

که سرنوشتم

پیش توست

همراه دلم!

ندانستی که من بی تو، بی هیچم؟

به خود بنگر

و بنویس زیبایی را

- بر لوح تقدیر -

که زیبایی را

زیبایی شایسته است


هفته ی سی و نهم

من به فصلی ناکام مگر از چه دست شستم که بدین ناکام فصل ز آسمان و دریا و جنگل و کوه دست بدارم؟!



پ.ن:

ای شکوه بی کران اندوه من!

آسماندریای جنگلکوه من!


گم شدی ای نیمه ی سیب دلم

ای من من! ای تمام روح من!


ای تو لنگرگاه تسکین دلم!

ساحل من، کشتی من، نوح من!


قدر اندوه دل ما را بدان

قدر روح خسته و مجروح من:


هر چه شد انبوه تر گیسوی تو

می شود اندوه تر اندوه من!

«قاپ!»


پ.ن 2: به ترکه میگن اذون بگو میگه همه چیز با یک نگاه شروع شد...!

فردا با ماست، شاید...

100 تا Contact دارم، ولی دریغ از یکی...

100 نفرو 100 روز هر روز می بینم ولی دریغ از یه نفر...

100 تا فیلم دیدم پر از 100 تا آدم، ولی دریغ از یک نظر...

فروغ و شاملو و قیصر و 100 نفر دیگه، هر روز دارن یه بند 100 سطر حرف می زنن، ولی دریغ از یک کلمه...

100 ساعت MP3 گوش می دم از 400 تا خواننده، ولی دریغ از یک ندا...

100 بار نوشتم و خوندم و رفتم و اومدم و فکر کردم و دویدم و نرسیدم و جوشیدم و کم شدم و شکستم..... هی...هی...هی...هی... چی میشه؟! (چی کار میشه کرد؟ چی کار باید بکنم؟ چی کار باید بکنی؟ چی کار باید بکنه؟...)


به جان جوشم که جویای تو باشم

خسی بر موج دریای تو باشم

تمام آرزوهای منی، کاش

یکی از آرزوهای تو باشم

«م.شفیعی کدکنی»



پ.ن: حرف هایم..... کافیست! یه نفر یه بطری آب معدنی به من بده لطفاً!!

صمیمیت می آید اگر درست انتخاب کنی!

ژیل و لیز به هم نگاه می کنند و می زنند زیر خنده. خنده شان دیری نمی پاید ولی کمی آرامشان می کند.


ژیل: خلاصه این که من محکوم تخیلات تو هستم. محاکمه ام هم این جا برگزار شده، در غیاب من، بدون مخالفت، بدون دفاع، در فاصله ی دو بطری ویسکی که در پشت کتاب هام پنهان شدن. تو منو نقش بر زمین کردی برای این که در خیالاتت یک ژیل واهی ترکت کرده بود، محلت نمی ذاشت و تو بغل این و اون می لولید! موضوع سر اینه که تو سر یک آدم تخیلی نزدی، زدی تو سر من.

لیزا: ببخشین.

ژیل: قبلاً مشروب می خوردی و در حالی که با مشروب سم وارد بدنت می کردی تقصیرها رو گردن خودت می انداختی و حساب خودتو می رسیدی. این دفعه دیگه نوبت من رسیده بود.

لیزا: ببخشین.

ژیل: شایدم تو فقط برای رابطه های کوتاه مدت ساخته شدی، فقط برای همون ابتدای یه رابطه.

لیزا: (معترض) نه، این طور نیست.

ژیل: در درون تو یک کسی هست که نمی خواد با من پیر شه. کسی که می خواد رابطه ی ما تموم شه.

لیزا: نه.

ژیل: چرا، چرا. تو ماجراهایی رو دوست داری که تحت اراده ی تو هستن: نمی تونی تحمل کنی که از اراده ات خارج شه.

لیزا: خارج؟

ژیل: آره، از اختیارت خارج شه. که اوضاع زیاد جدی شه. که احساسات برات زیادی قوی شه. اگه آدم می خواد از همه چیز مطمئن باشه باید به روابط کوتاه مدت اکتفا کنه. روابط راحت، آشنا، بی دغدغه، با یک آغاز مشخص، یک وسط و یک انتها، یک راه مشخص با مراحل کاملاً واضح و تعیین شده: اولین لبخندی که رد و بدل میشه، اولین قهقهه ی خنده، اولین شب، اولین جر و بحث، اولین آشتی، اولین کسالت، اولین سوءتفاهم، اولین تعطیلات خراب شده، اولین جدایی، دومین، سومین، یعدشم جدایی واقعی. بعدش آدم دوباره شروع می کنه. همون بساطو ولی با یک آدم دیگه.بهش می گن یک زندگی پر ماجرا. ولی در واقع یک زندگی بی ماجراست، یک زندگی فهرست گونه. عشق ابدی عاقلانه نیست، این که آدم مدت ها کسی رو دوست داشته باشه دیوونگی محضه. کار عاقلانه اینه که فقط دوران شیرین عاشقی، عاشق باشی! آره عقل گرایی عاشقانه! اینه: تا وقتی که اوهام عاشقانمون ادامه داریم همدیگه رو دوست داریم، همین که تموم شد همدیگه رو ترک می کنیم. به محض این که در برابر شخصیت واقعی قرار گرفتیم و نه اونی که در رؤیامون بود از هم جدا می شیم.

لیزا: نه، نه، من اینو نمی خوام.

ژیل: خلاف طبیعته که آدم برا همیشه و طولانی مدت کسی رو دوست داشته باشه.

لیزا: نه.

ژیل: در این صورت برای این که ادامه پیدا کنه، باید عدم اطمینان و تردید رو قبول کرد، از امواج سهمگین گذشت، کاری که فقط با اعتماد میشه انجام داد، باید خود را به امواج متضاد و متناقض سپرد، گاهی شک، گاهی خستگی، گاهی آسایش، ولی در ضمن باید دائم خشکی رو هم در نظر داشت.

لیزا: تو هیچ وقت مأیوس نمی شی؟

ژیل: چرا.

لیزا: اون وقت چه کار می کنی؟

ژیل: به تو نگاه می کنم و از خودم سؤال می کنم که علی رغم تردیدها، سوءظن ها، خستگی ها، آیا دلم می خواد این زنو از دست بدم؟ و جوابشو پیدا می کنم. همیشه یکیه. با این جواب امید و شجاعتم هم بر می گرده. عشق و عاشقی کار غیرعاقلانه ای است، یک آرزوی واهیه که دیگه مال این دوره زمونه نیست، اصلاً معنی نداره، عملی نیس، تنها توجیهش خودشه.

لیزا: اگه یه روزی قادر شم به تو اعتماد کنم دیگه اون وقت به خودم اطمینان نخواهم داشت. برام سخته اعتماد داشته باشم.

ژیل: اعتماد «داشتن». آدم هیج وقت «اعتماد» نداره. اعتماد مالکیت پذیر نیست. می تونه در اختیار کسی قرار بگیره. آدم اعتماد «می کنه».

لیزا: دقیقاً. همین برام سخته.

ژیل: برای این که در جایگاه تماشاچی و قاضی قرار می گیری. از عشق توقع داری.

لیزا: آره.

ژیل: در حالی که این عشقه که از تو توقع داره. تو می خوای که عشق بهت ثابت کنه که وجود داره. چه اشتباهی! این تویی که باید ثابت کنی که اون وجود داره. 

لیزا: چطوری؟

ژِیل: با اعتماد کردن.




پ.ن: این بود فراز هایی از «خرده جنایت های زناشوهری» اثر "اریک امانوئل اشمیت". ضمناً Title رو هم از روزنامه ی خراسان دیروز انتخاب کردم!

پ.ن2: لینک1


پروانه ی من

من بهارم تو زمین

من زمینم تو درخت

من درختم تو بهار

ناز انگشتای بارون تو باغم می کنه

 

بیدار شدم، امّا . . .  كسی كه اینجا نیست! او گریخته است! اتاق خالی است؛ آغوشم قفسی است گشوده در باد، با دست هایم نمی دانم چه كنم؟ بیدار شدم! همچون طفل ناآرامی كه تنها پروانه ی تنهایش ناگهان از دستش بگریزد، در جستجویش، بی قرار همه سو در اتاق چرخ می زدم و سراسیمه و شوق زده به هوا می پریدم و بر روی كتاب ها، گل ها، نوشته ها، شیشه های پنجره، در زیر سقف اتاق، در فضا، در هر گوشه ای از هوا، هر كجا می یافتمش بر می جستم، به دو دست بر رویش چنگ می زدم و با تمام جانم در مشتم می گرفتمش، می فشردمش و كف دست های خالی و ناكامم را در برابر چشمان غمگین و حسرت بارم می گشودم و لحظه ای خاموش در آن می نگریستم و باز بی درنگ در گوشه ای دیگر، در هوا به دنبالش چرخ می خوردم و می پریدم و می گشتم و چنگ می زدم و می گریستم و نبود و می دیدمش و به سویش می شتافتم و به چنگش می گرفتم و می گریخت و همچنان و همچنان تا ..... گوشه ای نشستم، چشم هایم می سوخت، پرده ی گرم اشک فضای اتاق را تار و لرزان کرد، با زحمت پلک هایم را باز می کردم و چشم هایم را می گشودم تا ببینمش، نبود، بود، عطر یادش در هوا موج می زد، وزن حضورش هوای اتاق را بر سینه ام سنگین می کرد، همه جا از او لبریز بود اما نمی یافتمش، بود اما نمی یافتمش، نبود اما همه جا می دیدمش... نمی دانم چه حالی بود؟ نمی دانم چه خوابی بود؟ پروانه ی من گریخته بود، غیبش زده بود، دیگر باور کردم، دیگر بیدار شده بودم، چه وحشتناک و بد است، سخت است بیدار شدن!

پروانه ی من، پس از یک عمر شب تیره که در خلوت خویش به انتظار آمدنش می گداختم، ذوب می شدم و از جان خویش،از تن خویش می سوختم تا به تنهایی گریانم در آید آمد، آمد امّا در خواب، آمد امّا ننشسته رفت... از پیش من گریخت، تا بیدار شدم نبود، اگر خواب نبودم نیامده بود، اگر بیدار شده بودم نمی گذاشتمش برود. فرمان نیایش، اقتدار نیاز، سلطنت آمرانه و پر جلال دوست داشتن نگهش می داشت، اسیرش می کرد، نمی گذاشت برود.

نه، پروانه ی من گریخت... به شتاب یک شوق، به سبکباری یک خیال، به پریشانی یک آرزوی آشفته... چه می دانم چگونه؟ از تنهایی اتاق گریختم، خود را در پی او، به در خانه رساندم، گشودم، بیرون را نگریستم:

آسمان...    سکوت...

« آدم ها و حرف ها - دکتر علی شریعتی »


Click here to download my status! "sea shore.mp3" by 0111


برهان خلف!

فکرشو کن یه روزی خیلی ساده

بگم که عشقم از سرت زیاده

فکرشو کن که نه بشه جوابم

خط بزنم اسمتو از کتابم

فکرشو کن

فکرشو کن نباشم

مثل تو شم، مثل تو بی وفا شم

فکرشو کن

بی تو نفس بگیرم

یه روز بیام قلبمو پس بگیرم

یه لحظه فکر کن و ببین چه ساده میشه بد شد

ساده و بی تفاوت از هر کسی میشه رد شد

فکرشو کن

فکرشو کن...