و عشق صدای پای فاصله هاست

- ای غم! زین لشکر انبوه به چه تمنّای آمده ای؟

زان که چرخ مرا دست بسته به پیش آورده؛

تنها شمشیر را بیافروز...

***

باور نمی کند دل من مرگ خویش را

نه! نه! من این "یقین" را باور نمی کنم

تا همدم منست نفس های زندگی

من با خیال مرگ دمی سر نمی کنم

آخر چگونه گل، خس و خاشاک* می شود؟

آخر چگونه این همه رؤیای نو نهال

نگشوده گل هنوز

ننشسته در بهار

می پژمرد به جان من و خاک می شود؟

در من چه وعده هاست

در من چه هجرهاست

در من چه دست ها به دعا مانده روز و شب

این ها چه می شود؟

...

(سیاوش کسرایی)


*[بی ربط تو رو خدا به ا.ن!]


پ.ن1: 88/8/8 مبارک!

پ.ن2: تنها فکری (درباره ی آینده) که خوشحالم می کنه اینه که کنکور قبول نشم (فک کن!)، بعد برم آتش نشان شم، بعد توی یه حادثه، بوووووم!

پ.ن3: بزرگ بود و از اهالی امروز بود و با تمام افق های باز نسبت داشت و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید! (سهراب)

پ.ن4: عشق شکست می خوره چون عاشقا مجنونن و  آدم مجنون هم نمی تونه هیچ کاریو درست انجام بده!

پ.ن5: کس نخارد پشت من ، جز ناخن انگشت من (دیوونه ها همیشه استثنا هستن!)

[ فک کنم از سعدیه: گر بخارد پشت من انگشت من/ خم شود از بار منّت پشت من (بی ربط)]


آزمون ورودی زایشگاه های گاو !!

به نام خدایی که عشق را آفرید که مثلاً چی بشه؟!


1) وای وای وای! پارمیدای من کوووووش؟ (3)

2) اگر با دیگرانش بود میلی ، چرا جام مرا بشکست لیلی؟ (4)

3) چی کار کنم؟! (1)

الف) غم زمانه خورم

ب) فراق یار کشم

ج) برم بمیرم!

د) همه ی موارد

4) با توجه به سؤال بالا، "به طاقتی که ندارم کدام بار کشم؟" (2)

5) میان ابرو و چشم تو گیر و داری بود ، در آن میانه شدم کشته این چه کاری بود*؟! (2)

6) از سؤالات زیر به 4 مورد پاسخ دهید. (هر مورد 2 نمره)

الف) ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه؟!

ب) مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه؟!

ج) شاه خوبانی و منظور گدایان شده ای ، قدر این مرتبه نشناخته ای یعنی چه؟!

د) زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب ، این چنین با همه درساخته ای یعنی چه؟!

ﻫ) نه سر زلف خود اول تو به دستم دادی ، بازم از پای درانداخته ای یعنی چه؟!

و) سخنت رمز دهان گفت و کمر سر میان ، وز میان تیغ به ما آخته ای یعنی چه؟!

ز) هر کس از مهره ی مهر تو به نقشی مشغول ، عاقبت با همه کج باخته ای یعنی چه؟!

ح) حافظا در دل تنگت چو فرود آمد یار ، خانه از غیر نپرداخته ای یعنی چه؟!


سؤال تشویقی (0/25 !)

چو می توان به صبوری کشید جور عدو ، چرا صبور نباشم که جور یار کشم؟!


CPR: احیای قلبی - ریوی

« یکی رو انتخاب می کنی که باهات تا اون بالا بیاد، در واقع فقط همون هست که می تونه از کوه بیاد بالا، جرأتشو داره و اینا! »

هر چی بالاتر می ریم باید دست همو محکم تر نگه داریم. اون بالا اگه قهر کنیم، یا من میافتم یا تو! و باور کن که نمیشه انتخاب کرد  که کی بیافته! وگرنه این مطلقاً برای من بهتر بود که سقوط کنم تا تو اون بالا بمونی! اما خب "سر رشته ز دست ما برون است"!

ولی یه چیزی هست که میشه انتخابش کرد! و تو هستی که باید انتخابش کنی: WIN-WIN Situation ! یعنی با هم بریم از کوه بالا، در حالی که دستم، دستتو گرفته و چشمم، چشمتو گرفته و گاهی هم محض رضای خدا یه نگاهی به مسیر می اندازیم!! :D

بیا!

پ.ن: یادت میاد یه قدم مونده به بهشت کجاست؟! اوناها! اون جا! « آن جا که تو باشی و من و عشق و خدا! »


پ.ن2: Monologue خود نیز یک تراژدی برخاسته از تراژدیست! والّا!

پ.ن3: و عشق سه است، سوزنده و سازنده و آفریننده!  (اما 3 نیستا! یه بار 40چراغ این جمله رو نوشته بود و شرمین نادری فکر کرده بود که یعنی عشق سه نوع هست که... اما خب نه، جمله اش یعنی که عشق این سه خاصیتو داره! (بیان نزدیک تر این که "و عشق را سه قسمت است و نه سه قسم!") ضمناً حتی سوزنده بودن اون هم لازمه و مفید و اینا!)

پ.ن4: دل تنگی از بین نمی رود، تنها از صورتی به صورت دیگر تبدیل می شود!

خداحافظ!*

به نام خدا (بخشنده ی مهربون!)

من نمیرم زان که بی جان می زیم     جان نخواهم چون به جانان می زیم


Always in my heart


love,

AlirezA


* جدی نگیرید!

پ.ن: متن بالا یک وصیت نامه بود! همین!

پ.ن2: اونی که خداحافظی می کنه بر می گرده اما...

پ.ن3: These days feel like the last days of winter!r

آهوی قلم در کشکول امردادی!

آهوی قلم را با کلی منّت بلند می کنم که این سکوت یک ماه و چند روزه را بشکنم! آهوی قلم به اکراه می خیزد و بر این لوح تار عنکبوت بسته می خرامد امّا از یک آهوی عاشق باتوم خورده ی پشت کنکوری که ادعای روشنفکری اش هم می شود، نمی توان انتظار زیادی داشت!

گفتار نخست: لحظاتی با طعم...؟!

سلام! خوبی؟! (زحمت کشیدم! گفتم که از آهوی قلم انتظار زیادی نمی رود اما نمی دانید که همین را با چه احساسی بیان کرد! ضمناً آهوی قلم توضیح می دهد که "خوبی؟!" مجاز از "هنوز زنده ای؟!" یا "هنوز نفس می کشی؟!" است!)


گفتار دیّم:

یادم رفت!


گفتار سیّم:

امروز چهارم "امرداد" است و 2 روز از سالگرد احمد شاملو می گذرد و غیره! فقط جایی نگین "مرداد" که بهتون می خندن!

آهوی قلم خسته شد! تا وقتی که خستگی در می کنه جا داره که نزدیک شدن به ایّام غرور آفرین کودتای 28 مردادو تبریک بگم! + یه خورده اشعار غنایی که راه رو برای آهوی قلم هموار کنه:

« باید که لهجه ی کهنم را عوض کنم / این بغض گره خورده در دهنم را عوض کنم »

توی این یک ماه که چیزی ننوشتم توو این وبلاگ، تقریباً چت هم نکردم، با تلفن هم حرف نزدم، غیر از آدمای توو مدرسه هم تقریباً هیچ کس رو ندیدم! آدمایی که منو by the options (دربارش بحث دارم بعداً!) بشناسن، فکر می کنن که خب سمپادیه و حتماً درس می خونه! آخی! طفلکی! اما خب نه! فکر می کنم کمتر کسی دوره ی کتاب های گاج تار عنکبوت گرفته رو داشته باشه! پس چی کار می کردم؟! اولاً که درباره ی این موضوع که توو این مدّت در قید حیات بودم یا نه، تردید های جدی وجود داره که مرتفع نمی شه!

« خدا را به جان خراباتیان / کزین تهمت هستی ام وا رهان »

« به میخانه ی وحدتم راه ده / دل زنده و جان آگاه ده! »

هوی آهوی کره بز! بیا این ور! (باز آهوی قلم زده بود توو  جاده خاکی!)


گفتار چهارم:

یه "ثانیاً" از گفتار سوم بدهکار بودم که این جا اداش می کنم:

توو این مدّت به تاریخ 30 سال گذشته علاقه پیدا کردم! چی شد؟!

« بسی حقه دیدم در این سالِ سی / تقلب ندیدم به این خالصی »

واااای! نمی دونی چه شکر خوریای زیادی که نشده توو این سال ها! دوست داشتم یه مقاله دربارش بنویسم اما خب نفس امّاره گفت: "تو سر پیازی یا ته پیاز؟! بدو برو درستو بخون!". این شد که من و آهوی قلم فعلاً ملولیم تا چه شود فرداها!

دیگه این که این روزا مدرسه می رفتم و می رم! همین جا رسماً اعلام می کنم که شروع پیش دانشگاهی در تابستون، بدعتی نامشروع و تجاوزی آشکار هست...(بحث مدرسه شد، آهوی قلم حوصله اش سر رفت! میگه بریم گفتار بعدی!)


گفتار پنجم:

"هر شب میان مقبره ها راه می روم / شاید هوای زیستنم را عوض کنم"

یه روز صبح زود با دوچرخه راه افتادم برم مقابر شاید هوای زیستنم عوض شه! از حدود یک سال پیش علاقه ای پیدا کردم به مقابر چون با روحیاتم جوره! ان شاء الله که عوض شه! (برای درک بهتر این موضوع می تونین به "آقای سلیمانی" توو فیلم "بیست" مراجعه کنین! ضمناً دم عبدالرضا (کاهانی) هم گرم!)

تقریباً صبح زود رسیدیم اون جا، دور مقابر پر لیوان بود! مثل این که اموات گلویی تر کرده بودن و...

Nonalcoholic بوده؟!


گفتار ششم: !

بخش سانسور نشده: [a]+[b]<[a+b]


گفتار هفتم:

یه تابلوی پاییز زدم به دیوار اتاقم که در کنار اون تابلوی قدیمی ی شاهزاده خانم مینیاتوری، کمک می کنن به گذشتن لحظات، تحملشون!


گفتار آخر:

لحظه های گنگ و پوچ  بی تابانه و غمگین  خسته و داغ و یخ زده... را به موج یأس و امید می گذرانم!


در بیابان های تبعید

تا حالا شده یه SMS بزنید، بعد درحالی که لبخندی به پهنای یک قاش هندوانه روی صورتتون نقش بسته، چند بار بالا و پایین بپرید و مشت های گره کردتونو توو هوا تکون بدین؟!!

به لطف دولت خدمت گذار! این مهم شدنی شد! دیروز بعد از 8 روز smsها ردیف شد! حالا به کی SMS بزنیم؟!!


"ای مردان نیک دل! آیا آن را که دلم از او بی خویش است، ندیده اید؟"

خدا را اى دختران اورشليم!

شما را به جان‏تان و به جان  چشمان‏تان سوگند

چون محبوب  مرا ببينيد از جانب  من با او به سخن درآييد

و با او بگوئيد كه من از درد  عشق در آستانه‏ى مرگم!»

«- مگر دلدار  تو كيست

و بر دلداران  ديگرش چه فضيلت است كه از اين دست سوگندمان مى‏دهى؟

بگوى تا بدانيم و آن‏گاه پيغام  عشق  تو بگذاريم.»

«- محبوب  من سپيدروى و سرخ‏گونه است

از ده هزار نوجوان بازش توان شناخت.

سرش از زر  ابريزى نيكوتر است

مويش به نرمى چون شاخسار  نو رُسته‏ى نخل است

و به سياهى پر  غُراب را ماند.

چشمانش دو جوجه قمرى را ماند

كه در جامى پُر شير

شست‏وشو كنند

يا دو كبوتر  چاهى بر كناره‏ى كاريز

يا خود دو گوهر  سنگين بها

برنشانده به يكى قوطى  عاج.

رُخان‏اش چنان است كه از بوته‏ى‏ياسمن چيده باشند.

لبانش دو گلبرگ  ارغوان است كه از آن مُر  صافى همى‏تراود

و برش دستكارى زرين است.

دستان‏اش را به چرخ  تراش برآورده‏اند

و ناخن‏هاى‏اش

ميناى تُرسيسى‏ست.

شكم‏اش از عاج  بى‏نقص است.

ران‏هايش دو ستون  رُخام است

استوار بر دو پايه‏ى زرين.

درون  دهان‏اش دكه‏ى شكر ريزان است

و او خود - اگرش ببينيد!- خدنگ، همچون يكى نهال  جوان  سدر است و

نيكو چون سراسر  خطه‏ى لبنان است

و سراپا چيزى دلكش است،

سازه‏ئى در نهايت  دلفريبى.

دلدار  من، از اين‏گونه است،

دلدار  من

اى تمامى  دختران  اورشليم!

چنين است.»

«- اكنون، فرمان  تو بر سر  ما و بر ديده‏گان  ماست.

تنها با ما بگوى

اى زيباتر از تمامى  زيبايان!

دلدار  تو از كدامين سوى رفته است.»

«- اما چه‏گونه پاسخ توانم گفت اى جميله‏گان؟

دلدار  من، همچون عطر  فرو ريخته پريده است

به هنگامى كه رمه‏ى بوسه‏هايش را در سوسن‏زاران  من همى‏چرانيد.

كنار  خرمن  سوسن‏اش بجوئيد!

در بر  ياسمن‏اش بجوئيد اى خواهران من!

همه آن‏چه با شما در ميان توانستمى نهاد همين است

در باب  نوجوانى كه شادى  جان  من است.»

«ترجمه احمد شاملو»



پ.ن: خرداد اگر بگذرد باز روزها کوتاه می شود و غم من افزون که شب طولانی!

پ.ن2: این روزها مشغولم به Sampad2Sampad به سیاست کثیف!


بهار آرزوهای من

شده هوای آخرای اسفند!

می خوام گریه کنم!

این روحیاتی که پیدا کردم هم رسماً منو کشته! مهرداد اوستا می دونستم که شاعر بوده، یه شعری ازش هست که معمولاً بعضی بیتاشو status می زارم:

وفا نكردی و كردم، خطا ندیدی و دیدم 

شكستی و نشكستم، بُریدی و نبریدم 


اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت 

كشیدم از تو كشیدم، شنیدم از تو شنیدم


كی ام؟ شكوفه ی اشكی كه در هوای تو هر شب

ز چشم ناله شكفتم، به روی شكوه دویدم


مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم 

چرا كه از همه عالم، محبت تو گزیدم 


چو شمع خنده نكردی، مگر به روز سیاهم 

چو بخت جلوه نكردی، مگر ز موی سپیدم 


بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم 

ندامتی كه نبردم، ملامتی كه ندیدم 


نبود از تو گریزی چنین كه بار غم دل

ز دست شكوه گرفتم، بدوش ناله كشیدم 


جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی 

چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم


به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون

گهی چو اشك نشستم، گهی چو رنگ پریدم 


وفا نكردی و كردم، بسر نبردی و بردم

ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟ 


دیشب 01:40 بود که برای امتحان زبان فارسی می خوندم، تا رسیدم صفحه ی 104، بلافاصله گوشه ی کتابو تا دادم (جناس تام!)، جالب بود که پیش از این ندیده بودمش:

«زمین به بهار نشست؛ بهار گره از شکوفه باز کرد. نسیم در گیسوی بید افشان فروپیچید. غنچه شکفتن آغاز کرد و سبزه دمید. گل هم چون یادی فراموش گشته، در آغوش چمن بشکفت.

و تو ای بهار آرزوهای من، بی آن که برمن بگذری در شکوفه ها گردش می کنی؛ به دوش نسیم پرواز می کنی، در یادها می گذری، در نغمه ها می چمی...»

(مهرداد اوستا، پالیزبان صفحه ی 66)

یادمه که زیر این آسمون کم ستاره نشسته بودم و... (دیگه چیزی یادم نیست غیر از بغض الانم! نه که یادم نباشه، تازه دیشب بوده، اگه یادمم نباشه، به یاد اوردنش حداکثر 30 ثانیه فکر می خواد! نه که یادم نباشه، دارم می پیچونم!)

خلاصه اینکه:

نیست جز نامی از او در دست من / زان بلندی یافت قدر پست من

ناچشیده جرعه ای از جام او / عشق بازی می کنم با نام او


چی می گفتم؟! باز غرق شدم در فضا_زمان؛ کیست مرا یاری کند؟!

طلسم معجزتی

زان نرگس سحرآفرین مگر

که دگر

کارم از دیگری

بگذشتست

...


می خوام گریه کنم!

الان رفتم «پالیزبان» رو بخرم، نبود، نداشتن، نشنیده بودن حتی...

می گفتم: پالیزبان

می گفتن: هاااااا!!! چی؟؟!!!! (مثل جن و بسم الله!)

توو اینترنتم خبری نیس ازش، مثل اینکه از سال 1342 تجدید چاپ نشده!

اما مهم نیس،

مهم اینه که هوای آخرای اسفنده و بهار آرزوهای من، بی آن که بر من بگذرد، در شکوفه ها گردش می کند، به دوش نسیم پرواز می کند، در یادها می گذرد، در نغمه ها می چمد و بر ابرها گذر می کند؛ بی آن که بخواهد نظری به ما کند...




پ.ن: خدایا مرسی! کلی ممنون! (میرحسین 3 - 0 اح!مدی نژاد)

پروانه ی من

من بهارم تو زمین

من زمینم تو درخت

من درختم تو بهار

ناز انگشتای بارون تو باغم می کنه

 

بیدار شدم، امّا . . .  كسی كه اینجا نیست! او گریخته است! اتاق خالی است؛ آغوشم قفسی است گشوده در باد، با دست هایم نمی دانم چه كنم؟ بیدار شدم! همچون طفل ناآرامی كه تنها پروانه ی تنهایش ناگهان از دستش بگریزد، در جستجویش، بی قرار همه سو در اتاق چرخ می زدم و سراسیمه و شوق زده به هوا می پریدم و بر روی كتاب ها، گل ها، نوشته ها، شیشه های پنجره، در زیر سقف اتاق، در فضا، در هر گوشه ای از هوا، هر كجا می یافتمش بر می جستم، به دو دست بر رویش چنگ می زدم و با تمام جانم در مشتم می گرفتمش، می فشردمش و كف دست های خالی و ناكامم را در برابر چشمان غمگین و حسرت بارم می گشودم و لحظه ای خاموش در آن می نگریستم و باز بی درنگ در گوشه ای دیگر، در هوا به دنبالش چرخ می خوردم و می پریدم و می گشتم و چنگ می زدم و می گریستم و نبود و می دیدمش و به سویش می شتافتم و به چنگش می گرفتم و می گریخت و همچنان و همچنان تا ..... گوشه ای نشستم، چشم هایم می سوخت، پرده ی گرم اشک فضای اتاق را تار و لرزان کرد، با زحمت پلک هایم را باز می کردم و چشم هایم را می گشودم تا ببینمش، نبود، بود، عطر یادش در هوا موج می زد، وزن حضورش هوای اتاق را بر سینه ام سنگین می کرد، همه جا از او لبریز بود اما نمی یافتمش، بود اما نمی یافتمش، نبود اما همه جا می دیدمش... نمی دانم چه حالی بود؟ نمی دانم چه خوابی بود؟ پروانه ی من گریخته بود، غیبش زده بود، دیگر باور کردم، دیگر بیدار شده بودم، چه وحشتناک و بد است، سخت است بیدار شدن!

پروانه ی من، پس از یک عمر شب تیره که در خلوت خویش به انتظار آمدنش می گداختم، ذوب می شدم و از جان خویش،از تن خویش می سوختم تا به تنهایی گریانم در آید آمد، آمد امّا در خواب، آمد امّا ننشسته رفت... از پیش من گریخت، تا بیدار شدم نبود، اگر خواب نبودم نیامده بود، اگر بیدار شده بودم نمی گذاشتمش برود. فرمان نیایش، اقتدار نیاز، سلطنت آمرانه و پر جلال دوست داشتن نگهش می داشت، اسیرش می کرد، نمی گذاشت برود.

نه، پروانه ی من گریخت... به شتاب یک شوق، به سبکباری یک خیال، به پریشانی یک آرزوی آشفته... چه می دانم چگونه؟ از تنهایی اتاق گریختم، خود را در پی او، به در خانه رساندم، گشودم، بیرون را نگریستم:

آسمان...    سکوت...

« آدم ها و حرف ها - دکتر علی شریعتی »


Click here to download my status! "sea shore.mp3" by 0111


نيشابور ;

ساخت كهندژ نيشابورو به « انوش بن شيث بن آدم(ع) » نسبت ميدن و بناي شهر نيشابور كار شاپور اوّل ساسانيه. واژه ي «نيشابور» از «نيوشاپور» به معناي «شهر زيباي شاپور» گرفته شده. شهر ما تا قرن 5 هـ.ق ابرشهر نام داشت.
يكي از معدود معادن فيروزه ي جهان تو نيشابور واقع شده، فيروزه ي نيشابور بهترين و با ارزش ترين فيروزه ي جهانه؛ امّا چيزي كه نيشابورو از ديگر شهر ها متمايز مي كنه، مفاخرشه. اين جا سعي مي كنم يه چند تا شونو در حد اون چيزي كه تو حافظم هست، معرفي كنم :
حكيم ابوالفتوح عمر بن ابراهيم خيّام نيشابوري: منجم، رياضي دان، مشهور ترين شاعر ايراني در دنيا، فيلسوف و البته اختر فيزيك دان؛
كار بزرگ خيام ابدأ تقويم جلاليه، دقيق ترين تقويم جهان، همين تقويم كه تو خونه ي هممون هست. تنظيم همچين تقويمي نيازمند تسلط به مكانيك، مكانيك سماوي واپتيك در حدّ تيم مليه؛ تازه توجه كنيد كه خدا خيامو تو قرن 5 به ما هديه كرده يعني قبل از سر ايزاك نيوتن، گاليله، اسنل، كوپرنيك، كپلر و خيلي ديگه از دوستان اهل فيزيك. اين نكته رو براي آقاي برديا عظيمي پناه گفتم ؛ما تو background پوسترمون عكس آرامگاه خيامو كار كرده بوديم، وقتي آقاي عظيمي پناه پوسترمونو ديد گفت اين بيشتر مناسب يه همايش ادبيه!
خيام يه عادت جالب داشت، وقتي كتابيو بهش امانت مي دادن به جاي اينكه ازش فتوكپي بگيره يا اسكنش كنه، حفظش مي كرد !!
خيام در آخرين لحظه ي عمرش به سجده رفت و دعا كرد: « اللهم اني عرفتك علي مبلغ امكاني فاغفرلي فان معرفتي اياك وسيلتي. » (يعني خدايا من تا جايي كه تونستم عمرمو صرف شناخت تو كردم، پس منو ببخش.) سپس جان به جان آفرين سپرد.

فريد الدين عطار نيشابوري: واقعاً شعراش سنگين( با صلابت ) و مفهوميه، ضمن اينكه وزن وموسيقيشونم عاليه.
اينم دو تا شعر توپ:
***
ما ز خرابات عشق مست الست آمدیم
نام بلی چون بریم؟ چون همه مست آمدیم

پیش ز ما جان ما خورد شرابي ز عشق
ما همه زان یک شراب، مست الست آمدیم

خاک بد آدم که دوست، جرعه بدان خاک ریخت
ما همه زان جرعه ی دوست پرست آمدیم

شست درافکنده بود، یاربه دریای عشق
تا ز پی چل صباح جمله به شست آمدیم

دوست چهل بامداد، درگل ما داشت دست
تا چو گل از دست دوست، دست بدست آمديم

خیز، دلا، نوش كن زان می قدسی از آنک
ما نه بدین تیره جای بهر نشست آمدیم

ساقي روز الست جام سقاهم به كف
ما ز پي نيستي عاشق هست آمديم

دوست چو جبار بود هیچ شکستی نداشت
گفت شکست آورید، ما به شکست آمدیم

گوهر عطار یافت قدر بلندی عشق
گرچه ز تأثیر عشق جوهر پست آمدیم

***

ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش
بر در دل روز و شب منتظر یار باش

دلبر تو دایماً بر در دل حاضر است
روزن دل برگشا، حاضر وهشيار باش

دیده‌ی جان، روی او تا بنبیند عیان
در طلب روی او، روی به دیوار باش

ناحیت دل گرفت لشكر غوغای نفس
پس تو اگر عاشقی، عاقل و بيدارباش

نیست کس آگه که یار، کی بنماید جمال
لیک تو باری به نقد ساخته ی کار باش

در ره او هرچه هست تا دل و جان وقف کن
تو به یکی زنده‌ای، از همه بیزار باش

گر دل و جان تو را دُرّ بقا آرزوست
دم مزن و در فنا همدم عطار باش

***

آرامگاه كمال الملك (راست) در كنار مقبره ي عطار (چپ)

كمال الملك: به خدا ايشون عكاس نبوده،نقاش بوده!
اينم تابلوي معروف حوضخانه ي عمارت گلستان.



محمد رضا شفيعي كدكني: معروف ترين و كار درست ترين استاد زبان وادبيات فارسي كشور معرفي كردن مي خواد ؟
شعر «سفر به خير» (به كجا چنين شتابان؟ --- گون از نسيم پرسيد .... ) از مجموعه ي «در كوچه باغ هاي نيشابور» كه تو كتاب ادبيات2 اومده جلوه اي از استعداد و ذوق و قريحه ي استادو نشون مي ده.
اينم دو تا شعر ديگه:
***

دولت بیدار

وه چه بیگاه گذشتی نه کلامی نه سلامی
نه نگاهی به نویدی نه امیدی به پیامی
رفتی آن گونه که نشناختم از فرط لطافت
کاین تویی یا که خیال است، از این هر دو کدامی ؟
روزگاری شد و گفتم که شد آن مستی دیرین
باز دیدم که همان باده جامی و مدامی
همه شوری و نشاطی همه عشقی و امیدی
همه سحری و فسونی همه نازی و خرامی
آفتاب منی افسوس که گرمی ده غیری
بامداد منی ای وای که روشنگر شامی
خفته بودم که خیال تو به دیدار من آمد
کاش آن دولت بیدار مرا بود دوامی

***

آرزو

به جان جوشم که جویای تو باشم
خسی بر موج دریای تو باشم
تمام آرزوهای منی کاش
یکی از آرزوهای تو باشم

***

پرويز مشكاتيان:

پرفسور حسين صادقي: Professor، جراح قلب امام و دو تا از رؤساي جمهور سوئيس. ايشون در زمينه ي پيوند قلب با داشتن ركورد 92/7% پيوند موفق، بهترين جراح قلب جهان به حساب مي يان.

نجيه جعفري: فارغ التحصيل سال 79 از مركز فرزانگان نيشابور، دكتراي فيزيك ذرّات از دانشگاه شريف .
خانم جعفري الان تو مركز تحقيقات هسته اي اروپا CERN، در يكي از بخش هاي برخورد دهنده ي بزرگ هادروني (LHC) به نام آشكار ساز CMS مشغول به كار هستن.


و آناهيتا نعمتي:

۲ - زن دوم (۱۳۸۶)
۳ - پارك وي (۱۳۸۵)
۴ - سوغات فرنگ (۱۳۸۵)
۵ - شغال (۱۳۸۴)
۶ - انتخاب (۱۳۸۳)
۷ - زنداني 707 (۱۳۸۰)
۸ - دلباخته (۱۳۷۸)
۹ - هيوا (۱۳۷۷)


و يه عكس هم از ريواس: از چيزاي منحصر به فردي كه ما داريم!

ويكي پدياي انگليسي هم مثل هميشه عاليه، اين جا مي تونيد مقالشو درباره ي نيشابور ببينيد:
يه تيكه از نثر جادويي دكتر محمد علي اسلامي ندوشن رو تو ادامه ي مطلب اوردم، اين متن از كتاب صفير سيمرغ انتخاب شده و درباره ي سفر ايشون به نيشابور حدود سال 50-1340 هست. واقعاً نثرش جادوييه !

-

پ.ن : من خوشحالم كه تا حالا 13 فروردين به عنوان 13 به در نرفتم پارك !
پ.ن تستی!: این اتحاد بسط دو جمله ای خیام هست که همه ی بچه های ریاضی فیزیک ان شاء الله بلدن !

حالا با جایگزین کردن «b-» به جای «b» داریم :

یادآوری: ترکیب y از x اینجوری محاسبه می شه :

ادامه نوشته