خلاء در زندگی ، زندگی در خلاء

تقدیم به همه خوشبختانی که هیچ ندارند و

فقط یک «نداشته ی بدون جایگزین» دارند .

دارم به این فکر می کنم که معمولا در حالت کلی بزرگترین مشکل و غم آدما تو یه بازه زمانی بزرگ ( آهوی قلم لال ، دلتای t به سمت بی نهایت ! ) چیه ! به یه سری چیزا می رسم که درستن ولی کلی نیستن ! کلی ترین چیزی که تا الان بهش رسیدم "جایگزین" بودنه ! منظورم اینه که آدما هر وقت برا نداشته هاشون نمی تونن جایگزین پیدا کنن دپرس و رنجور و بیمار و ناشادمان و اینا می شن ! البته ما خیلی خوش شانسیم که برای خیلی چیزا جایگزین پیدا می شه ! (مثال هاش زیادن ، خودت بزن !)

اما وای از اون روزی که یه سری چیزا بودن جایگزین باشند ! اون وقت فقدانشون داغونت می کنه ! بیچارت می کنه ! ملولت می کنه ! به قول فرهاد (با آواز بخون) "تا بخوای بجنبی پیرت می کنه" ! (اینم مثال داره ولی کمتر از حالت قبل ! )

اتفاقا همین جاست که همون بحث قدیمی شکرگزاری برای داشته ها یا گله مندی برای نداشته ها مطرح می شه و چون یه چیز کاملا نسبیه و کاملا مربوط به جایگاه ناظر ، هیچ وقت هم جواب مطلق نداره !

اما واقعیت (که بعضی وقتا تلخه و بعضی وقتا شیرین ، ولی اینجا که خیلی تلخه ، اه اه ! ) اینه که آدما وقتی درگیر یک «نداشته  بدون جایگزین» می شن دیگه قدرت چرخش ذهنی رو از دست می دن ، دیگه نمی تونن جایگاه دیدشون نسبت به داشته ها و نداشته هاشون تغییر بدن  و صبح تا شب ( و احیانا شب تا صبح ! ) متمرکز می شن رو همون «نداشته بدون جایگزین» !

(تا این جاش که خشت بود ! ) و وای بر روزی که اون نداشته بدون جایگزین مثل خودت یه انسان باشه .... ! اون وقت تمام جملات معادله های بالا یک توان n>10 خوشگل می گیرن تا معادله حسابی غلیظ شه ! اون وقت همه چی به هم می ریزه ، خیلی وقتا همه چی از دست می ره و وسط این همه به هم ریختگی تو باز هم ادامه می دی و بدون هیچ تلاشی برای تغییر جایگاه دیدت هر لحظه با خودت می خونی :

جای دستات تو دستام خالی !

جای قدم هات کنار قدم هام خالی !

جای شانه ات در کنار شانه ام خالی !

بین این همه شنیده هام جای صدات خالی !

جای دمت بعد از بازدمم و جای بازدمت قبل از هر دمم خالی !

و هر لحظه یک لیوان خالی می بینی

و تو می دونی که

لیوان پر از خالی

نه نیمه ی پر داره و نه نیمه ی خالی !

آزمون ورودی زایشگاه های گاو !!

به نام خدایی که عشق را آفرید که مثلاً چی بشه؟!


1) وای وای وای! پارمیدای من کوووووش؟ (3)

2) اگر با دیگرانش بود میلی ، چرا جام مرا بشکست لیلی؟ (4)

3) چی کار کنم؟! (1)

الف) غم زمانه خورم

ب) فراق یار کشم

ج) برم بمیرم!

د) همه ی موارد

4) با توجه به سؤال بالا، "به طاقتی که ندارم کدام بار کشم؟" (2)

5) میان ابرو و چشم تو گیر و داری بود ، در آن میانه شدم کشته این چه کاری بود*؟! (2)

6) از سؤالات زیر به 4 مورد پاسخ دهید. (هر مورد 2 نمره)

الف) ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه؟!

ب) مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه؟!

ج) شاه خوبانی و منظور گدایان شده ای ، قدر این مرتبه نشناخته ای یعنی چه؟!

د) زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب ، این چنین با همه درساخته ای یعنی چه؟!

ﻫ) نه سر زلف خود اول تو به دستم دادی ، بازم از پای درانداخته ای یعنی چه؟!

و) سخنت رمز دهان گفت و کمر سر میان ، وز میان تیغ به ما آخته ای یعنی چه؟!

ز) هر کس از مهره ی مهر تو به نقشی مشغول ، عاقبت با همه کج باخته ای یعنی چه؟!

ح) حافظا در دل تنگت چو فرود آمد یار ، خانه از غیر نپرداخته ای یعنی چه؟!


سؤال تشویقی (0/25 !)

چو می توان به صبوری کشید جور عدو ، چرا صبور نباشم که جور یار کشم؟!


300 روز پیش

میدونم که 100 و n روز گذشته و قرار بود دیگه از این چرت و پرتا ننویسم امّا این نوستالژیه که زمان و مکان نمی شناسه!

دیروز قرمه سبزی داشتیم، خوشمزه بود! داشتم عین تانک می خوردم!

قورمه سبزی، نوشابه، ماست

قورمه سبزی نوشابه ماست؛ یه ترکیب آشنا!

یه دفه موندم! حتی همون لقمه هم به سختی پایین می رفت

یه دفه موندم، قورمه سبزی  نوشابه  ماست...

"بی تو امّا به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!"

یاد اون آخرین روز لعنتی افتادم، اون ظهر لعنتی، اون قرمه سبزی لعنتی، اون میز لعنتی و اون دکتر سجادی خوب، اون سلف لعنتی، اون یک و خورده ای یا یه خورده به یک لعنتی، اون غذایی که خورده و نخورده زدم بیرون و اون راهرو...."اون راهروی با تو، اون راهروی بی تو، اون راهروی با تو بودن، اون راهروی بی تو شدن... اون راهروی خوب و اون راهروی لعنتی...!"

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

پ.ن: 405 روز، فرت!