رویا
روز عاشورا بود و به دلیل نزدیکی با سالگرد آیت الله منتظری(ره) داشتیم برای ایشون عزاداری می کردیم. یه دفه نیروهای سرکوب ریختن سرمون و فرار کردیم. یه جای خلوت با یکیشون درگیر شدم اما چون تنها بود دمشو گذاشت روو کولش و در رفت... بعداً اطلاعات اومد از توو خونه مون بردم! توو مسیر تا مقرشون، یهو دویدم توو یه کوچه ای از روی یه دیوار کوتاه گذشتم و بعد از پشت بوم ها و پنجره ها فرار کردم از چنگشون. مامانمو دیدم و باهاش خداحافظی کردم. بعد به نحو مبهمی سر از آمریکا دراوردم در حالی که نمی دونستم توو کدوم شهر یا ایالتم! داشتم واسه خودم چرخ می زدم که دیدم خانواده ام هم موقتاً اومدن اون جا تا جویای احوالم بشن. باهاشون رفتم هتل. وقت نهار بود، چون من انگیلیسم بهتره رفتم سفارش بدم؛ طرف پرسید: "?And what to drink". من داشتم منو رو می دیدم که متوجه شدم خواهرم داره به تندی نگاهم می کنه! سریع گفتم: "!Pepsi". گفت: "!?Just". گفتم: "!yeah".
من فعلاً نمی تونستم برگردم ایران؛ قرار شد یه مقدار پول بهم بدن و من داشتم سعی می کردم یه آشنایی توو آمریکا پیدا کنم و اگه نشد برم کانادا...
[ادامه در شب های آینده!]
+ نوشته شده در جمعه ۴ تیر ۱۳۸۹ ساعت توسط Alireza
|