"اون روز عصر که از جلوی خوابگاه تو مینی بوس نشسته بودیم که بریم، 

سرپرستشون پرسید: بچه ها چیزی جا نذاشتین؟

یکی گفت: چرا، قلبمونو جا گذاشتیم!"



امروز اولین روز از دومین سال هجریه!


گرچه مهرم رفت لیکن مهر او

هست با من،

گاه مهر و گاه ماه!


آن چه که در ابتدا بین الکوتیشنین! آورده شد، بخشی از خاطرات پارسال امروزم بود! راستش همه چی از دیشب پارسالم شروع شد! در حقیقت همه چی از سه روز پیش شروع شده بود اما تازه دیشب پارسالم و با نزدیک شدن به گاه فراق، فهمیدم که جدّیه! (اون روزا اصلاً فکرشو نمی کردم جدّی باشه تا این حد! بعداً عاقل شدم، فهمیدم!)

دیشب پارسالم اول جیبامو گشتم، بعد اتاقو، راه رو، این ور، اون ور، آسمون، همه جا رو گشتم! قلبم نبود! صداش میومد امّا! بلند بلند! تق تق تق تق!

دل ز من بردی و پرسیدی که دل گم کرده ای؟!

این چنین طرّاریت با ما مسلم کی شود

(عطار)

زده بودن قلبمو ازم!

فرداشم شد آن چه شد که در واقع هیچی نشد اما یه چیزای مهمی شد که...!)

خلاصه که هنوزم قلبم نیستش! (چه جوری پس زنده ام؟! خوشبختانه قبلاً باز همون عطّار مواردی مث اینو بررسی کرده و میگه:

من نمیرم زان که بی جان می زیم

جان نخواهم چون به جانان می زیم!)



پ.ن: این "طرّاریت" که مشخص شه، میام قلب خودتو می گیرم به جاش! (قلب خودمو نمی خوام دیگه! مال تو! برو بذار توو فریزر، گوشتاتون کباب شه!)