دیالوگ فام 3 : تذکره اولیاء

شهاب : علی جون داداش ، این کارا فایده نداره !
علیرضا : پس چی کار کنیم شهاب جون !؟
شهاب : اِ اِ ! ریتم [زندگی] که قریه ، ... [خدا] جون ادامه بده !
خدا : برو بریم !
باید برم زن بستونم
باید برم زن بستونم
یکی کمه چندتا میستونم
یکی کمه چند تا میستونم
یه زن بگیرم :
گرد و خپل ،
لاغر و زبل ،
خنگ و قشنگ ،
زشت و زرنگ ،
ناز و لطیف ،
تمیز و کثیف ،
فشن و مهربون ،
خشن و بی زبون ،
پولدار یا فقیر ،
باهوش یا دقیق ،
یه خانومه قانع ،
هم باحال و پایه ،
یه همه چی تموم ،
خوراک کارمون !
پ.ن : [رسما] دیوونه شدم/شدیم ،
پس موشولینا کوشن !؟
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۸۸ ساعت توسط Alireza
|