تو مال منی ...

خودم کشفت کرده ام

تو با من می خندی

با من گریه می کنی

درددلت را به من می گویی

دیوانه !

 

دلت برای من تنگ می شود

ضربان قلبت با من بالا می رود

با سکوتم ، با صدایم

با حضورم ، با غیبتم

تو مال منی

این بلاها را خودم سرت آورده ام

به من می گویی دوستت دارم

و دوست داری

آن را از زبان من

فقط من بشنوی

برای که می توانی مثل بچه ها خودت را لوس کنی ،

نازت را بخرد ،

و به تو دست نزند !؟

چه کسی با یک کلمه ،

با یک نگاه ،

دلت را می ریزد !؟

بعد خودش جمع می کند و سرجایش می گذارد !؟
چه کسی احساست را تروخشک می کند !؟
اشکت را درمی آورد .

بعد پاک می کند !؟
چه کسی پیش از آن که حرفت را شروع کنی

تا ته آن را نفس می کشد !؟

دیوانه !
من زحمتت را کشیده ام تا بفهمی هنوز می توانی

شیطنت کنی ، انتظار بکشی ، تپش قلب بگیری ، عاشق شوی

تو حق نداری خودت را از من و من را از خودت بگیری

تو حق نداری «خودت» را از خودت بگیری

من شکایت می کنم از طرف هردویمان

از تو ...

به تو

چه کسی قلب مرا آب و جارو می کند ، دانه می پاشد

تا کلمات مثل کبوتر

از سروکول من بالا بروند !؟

چه کسی همان بلاهایی که من سرتو آوردم

سر من آورده !؟

من مال توام

دیوانه !

زحمتم را کشیده ای

کشفم کرده ای ...

...

نترس

چند سوال می پرسم و می روم ...

یک : چند سال پیرت کرده اند ؟!

دو : چند سال جوانت کرده ام !؟

سه : از دلت بپرس مال کیست !؟

چهار : اگر جای خدا بودی ، با ما چه می کردی !؟

پنج : کجا برویم !؟

دستت را به من بده ...

 Photo P.N

 

پ.ن : ماهی گذشت و تقدیر را چنان بود که در این میان 87 ، 88 گردد و آن چنان که بایسته بود ولی شایسته نبود سالی نیز گذشت اما بی تو ....

بی تو اینجا همه درحبس ابد تبعیدند / سال ها ، هجری و شمسی ، همه بی خورشیدند !

... بی تو این یک ماه و یک سال قدر عمرم گذشت !

 

پ.ن : سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است

فصل ها را همه با فاصله ات سنجیدند

تو بیایی همه ساعتها و ثانیه ها

از همین روز ، همین لحظه ، همین دم عیدند

 

شنبه 22 فروردین 88 – ساعت 6 بعد از ظهر