از محيا به كنعان به باغ خاطره
صحنه ي اول: سينما؛
شهاب: چرا ما همش روي صندلياي سينما افقي مي شيم ؟!
عليرضا: مگه بقيه نمي شن؟!
شهاب: پاشو نگا كن!
من پا ميشم بقيه رو نگاه ميكنم، همه عمودين!!
عليرضا: ولش كن، راحت باش!
جاي خوبي بود، چون كسي رديف جلو نبود كه موهاش بخوره به كف كفشامون!
***
اندي پيش رفتيم سينما، «محيا» ديديم.
كارگردانش اون قدر اول فيلم تف داده بود! كه مجبور شد آخر فيلمو با بخيه ببنده!
اما خوب بود چون توي اون تاريكي راحت روي صندلياي سينما افقي شديم و سر به جيب مراقبت فرو برديم اما در بحر مكاشفت مستغرق نشديم! يه خورده شنا كرديم تا رسيديم به «كنعان» ماني حقيقي!
يكي از فكرايي كه من دارم و هميشه سعي ميكنم بهش برسم، اينه:
« من چيز خاصي نيستم اما خودم هستم. »
بهرام رادان تو كنعان واقعاً شخصيتش مطابق با اين فكر من بود، حتماً لازم نيست علي كنعان بشي اما اون يه مثال بود از كسي كه چيز خاصي نيست اما خودش بود. به من كه اين مثال خيلي چسبيد!
اين خيلي مهمه كه آدم خودش باشه و مهم اين باشه كه خودشه! يه مثال ميزنم كه خوشبختي آقاي X كه همچين آدمي هست مشخص بشه:
آقاي X يه شب رو پشت بوم! خونشون خوابيده بود، يه دفه يه عده آدم فضايي مي دزدنش كه ببرن روش آزمايش هاي علمي انجام بدن! اما سفينشون رو بوركينافاسو خراب ميشه! آقاي X پياده ميكنن تا سفينه رو هل بده! آقاي X اون قدر سفينه رو هل ميده تا سفينه راه بيافته اما وقتي سفينه راه ميافته، آدم فضايي ها از ترس اينكه اگه ترمز كنن، سفينه خاموش شه! گازشو ميگيرن ميرن و آقاي X تو بوركينافاسو جا ميزارن! حالا فرداش بوركينافاسويان! آقاي X مي بينن و ازش ميپرسن: هي مستر! تو كي هستي؟ اصلاً چي هستي؟!
آقاي X لبخند ميزنه و ميگه: «من چيز خاصي نيستم، فقط خودم هستم! »
حالا به نظر شما اگه فرد ديگه اي بود مي تونست لبخند بزنه؟ مي تونست جواب بده؟ نمي تونست. اين آقاي X هست كه حتي تو بوركينافاسو هم خودشه! مهم اينه و اين مهمه..
***
صحنه ي آخر؛
عليرضا و شهاب و الياس و استاد و رامين و ننه ي ميلفندلسكي از سينما آمده، تو كافي شاپ باغ خاطره به ساندويچ خوردن نشسته اند! ننه ي ميلفندلسكي نوشابرو چپه كرده و جريان نوشابه داره ليوانشو با خودش ميبره! ننه ي ميلفندلسكي خوشحاله و با ليوانش و نوشابه ي سيال روي ميز داره قايق بازي مي كنه!
Shahab: عليرضا، اين قايقو مي بيني ياد كي مي افتي؟!
عليرضا به سقف نگاه مي كند، سپس آخرين لقمه ساندويچش را به سختي فرو مي برد. (نمي دونم لقمه گير كرد يا گلوم گير كرد! )
Alireza: خوب شد آخر ساندويچم بود اينو گفتي !!
پ.ن: شیخ (شیخ ابوسعید ابوالخیر) را گفتند: " فلان کس بر روی آب میرود! گفت: «سهل است! وزغی و صعوه ای (پرنده کوچک آوازخوان) نیز بروی آب میرود» گفتند که: «فلانکس در هوا میپرد!» گفت: «زغنی ومگسی در هوا بپرد». گفتند: "فلان کس در یک لحظه از شهری بشهری میرود. شیخ گفت: "شیطان نیز در یک نفس از مشرق به مغرب میشود، این چنین چیزها را بس قیمتی نیست.مرد آن بود که در میان خلق بنشیند و برخیزد وبخسبد وبا خلق ستدوداد کند و با خلق در آمیزد و یک لحظه از خدای غافل نباشد.