تبليغاتX
رندان تشنه لب

رندان تشنه لب

« رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس :: گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت »

رفیق بی کلک: سیغار!

از وقتی ترک کردم تنها شدم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 شهریور1390ساعت   توسط Alireza  | 

جهت خالی نبودن عریضه!

دل من دیده بوسی دوست دارد
در اینترنت عروسی دوست دارد
دل من مثل یک وبلاگ عاشق
نظرهای خصوصی دوست دارد!


پ.ن: اون یکی وبلاگم فعال تره؟!
پ.ن2: آن دگر نویسنده ی سابق مرحوم مغفور جنت مکان این تارنما هم رفته توو نمیدونم کجای بارون!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 آبان1389ساعت   توسط Alireza  | 

.

از خاطرها پاک شده م... به خودم sms دادم:
"سلام خره!
من به یادتم..."

پ.ن: جناب سعدی! اگه "مرده آن است که نامش به نکویی نبرند"، پس تکلیف اونی که اصلاً نامشو نمی برن چیه؟؟!

+ نوشته شده در  جمعه 29 مرداد1389ساعت   توسط Alireza  | 

خودكشي

ماهيم مرد! از 5 اسفند با هم بوديم. آره از همين ماهي قرمزاي عيد بود! يكي يك دونه بود؛ به نظرم تنهايي از تشتش انداختش بيرون... صبح كنار تشتش پيداش كرديم، خشك شده بود! به باغچه سپرديمش....


پ.ن: الان بزرگترین آرزوم اینه که یه اخ و تف پر ملات بندازم روو جامی که یکشنبه توو دستای سپ بلاتره!

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 تیر1389ساعت   توسط Alireza  | 

خرمالو!

وقتی به فردا همین ساعت فکر می کنم قلقلکم میاد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 تیر1389ساعت   توسط Alireza  | 

رویا

روز عاشورا بود و به دلیل نزدیکی با سالگرد آیت الله منتظری(ره) داشتیم برای ایشون عزاداری می کردیم. یه دفه نیروهای سرکوب ریختن سرمون و فرار کردیم. یه جای خلوت با یکیشون درگیر شدم اما چون تنها بود دمشو گذاشت روو کولش و در رفت... بعداً اطلاعات اومد از توو خونه مون بردم! توو مسیر تا مقرشون، یهو دویدم توو یه کوچه ای از روی یه دیوار کوتاه گذشتم و بعد از پشت بوم ها و پنجره ها فرار کردم از چنگشون. مامانمو دیدم و باهاش خداحافظی کردم. بعد به نحو مبهمی سر از آمریکا دراوردم در حالی که نمی دونستم توو کدوم شهر یا ایالتم! داشتم واسه خودم چرخ می زدم که دیدم خانواده ام هم موقتاً اومدن اون جا تا جویای احوالم بشن. باهاشون رفتم هتل. وقت نهار بود، چون من انگیلیسم بهتره رفتم سفارش بدم؛ طرف پرسید: "?And what to drink". من داشتم منو رو می دیدم که متوجه شدم خواهرم داره به تندی نگاهم می کنه! سریع گفتم: "!Pepsi". گفت: "!?Just". گفتم: "!yeah".
من فعلاً نمی تونستم برگردم ایران؛ قرار شد یه مقدار پول بهم بدن و من داشتم سعی می کردم یه آشنایی توو آمریکا پیدا کنم و اگه نشد برم کانادا...
[ادامه در شب های آینده!]

+ نوشته شده در  جمعه 4 تیر1389ساعت   توسط Alireza  | 

کس ندارد ذوق مستی، میگساران را چه شد؟

زمستان است

هرگاه چشمی گریان شود، باران است

گر اشک شوق باشد

_چون آن چه که در وصال یاران است_

بهاران است

چنین اشکی

اما تحفه ی خزان است

از آن گذشتیم

کنون

زمستان است

گل ها خوار و شکفته خاران است

این را سبب روزگاران ندانم که کار انسان است

اثری از دلی زخمی و پریشان است

دلی که کنون خسته و غمگین و نالان است

چون آن که در فراق یاران نه،

که در فراق یاری یاران است

(که در فراغ یاران است!)

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 خرداد1389ساعت   توسط Alireza  | 

همین حالا ...

خداحافظ !
+ نوشته شده در  یکشنبه 1 فروردین1389ساعت   توسط Alireza